کم حرف می‌زد ؛

کم حرف می‌زد ؛
سه تا پسرش شهید شده بودند
ازش پرسیدم چند سالته مادرجان؟
گفت هزار سال ، خندیدم
گفت: شوخی نمی‌کنم
اندازه‌ هزار سال بهم سخت گذشته
صداش می‌لرزید ....

#مادرانه
#پنجشنبه_های_دلتنگی
#یاد_شهدا_باصلوات
دیدگاه ها (۲)

پارت ۲۳از جونگکوک فاصله گرفتم.نه چون ازش متنفر بودم.چون نمی‌...

My professorChapter: 2Part: 112کمی ازش فاصله گرفتم و مشت‌های...

*— صحبت‌های جین درباره تمرین کردن با جیمین:🐹: «وقتی ورزش می‌...

اما این پاسخ برای محمد پایان ماجرا نبود. سال گذشته، زمانی که...

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

پارت ۹تمام شب رو در اتاقی مخفی در زیرزمین گذروندیم.من هنوز ب...

پارت ۲۸ وقتی به خونه‌ی مادربزرگم رسیدم، از همون دم در صدای ح...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟜: انتخاب سختبعد از رفتن ا/ت، محوطه‌ی دانشگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط