تو فرض کن...

تو فرض کن...
ماه، در جیب ِ من پنهان است
ستاره ها، لای ِ موهایم می درخشند
و این شعر، لالایی ِ جیرجیرک های ِ پشت ِ پنجره

فرض کن...
شب، در پناه ِ کوچه های ِ بازوانم قدم میزند
و زیر ِ لب می پرسد: "آرامش، کدام است؟"

سرت را روی سینه ام بگذار و بگو:
"آرامش، چهار دیواری ِ شانه های ِ مردی خسته است
که از راه می رسد، گرد و غبارش را می تکاند
و پناه ِ دلتنگی ِ زنی می شود که امنیت آن را
به صد قصر ِ بزرگ نمی فروشد..."

#صادق_اسماعیلی_الوند
دیدگاه ها (۳)

Destiny part 12

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۲: جنگ جهانی سوم، نسخه‌ی قصرچند لحظه بعد ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵ویو میکا_____هفته‌ی دوم...

پارت بیستم

سناریو از شخصیت های توکیو ریونجرز☆موقعیت:~» توی دفترت درباره...

تو فرض کن...ماه، در جیب ِ من پنهان استستاره ها، لای ِ موهایم...

دعوتم کن به چای عصرانهبا همان خنده های محجوبتوعده ی عاشقانه ...

تو را هم عاشقم، هم بی نهایت دوستت دارم و می دانم تو میدانی ک...

می خواهم با تو باشم ...تویِ یک اتاقِ ساده ی کاهگلی ،با پنجره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط