#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۲۲: جنگ جهانی سوم، نسخه‌ی قصر
چند لحظه بعد از حرف‌های سوآ، سکوت مثل طناب کشیده شده بود وسط اتاق.
یه جین اخمش را عمیق‌تر کرد و با تمسخر گفت:
_ وای چه قشنگ حرف می‌زنی… تقریباً داشتم باور می‌کردم یه چیزی از زندگی می‌فهمی.
سوآ چشم تنگ کرد.
_ یعنی الان نمی‌فهمم؟
یه جین دست به سینه ایستاد.
_ تو حتی نمی‌فهمی اینجایی که وایستادی چه‌جور جاییه. اینجا قصره، نه کوچه‌پس‌کوچه‌های محله‌تون که هرکی هرچی دلش خواست بگه.
سوآ پوزخند زد.
_ آره دیگه، اینجا همون‌جاست که آدم‌هاش حتی اختیار دل خودشونو ندارن.
چند نفر از خدمتکارها زیر لب گفتند:
_ اوه اوه…
یه جین یک قدم جلو آمد.
_ تو فکر کردی کی هستی دقیقاً؟ یه دختر معمولی از یه محله معمولی… که فکر می‌کنه می‌تونه همه‌چیز رو عوض کنه؟
سوآ هم یک قدم جلو رفت.
_ لااقل من خودم بودن رو بلدم. نقش بازی نمی‌کنم که یه ذره به سلطنت نزدیک‌تر شم.
تهیونگ زیر لب گفت:
_ اوضاع داره خطرناک می‌شه…
یه جین صدایش را بالا برد.
_ تو هیچ‌چیزی از این دنیا نمی‌دونی! نمی‌فهمی سیاست یعنی چی، نمی‌فهمی مسئولیت یعنی چی...
سوآ پرید وسط حرفش.
_ ولی خیلی خوب می‌فهمم تحقیر شدن یعنی چی.
چشم‌های یه جین برق زد.
_ تحقیر شدن اینه که یه آدم مثل تو فکر کنه با چند تا دیالوگ قشنگ، می‌تونه جای خودش رو کنار ولیعهد سابق محکم کنه.
سوآ ابرو بالا انداخت.
_ اتفاقاً خیلی هم خوشحالم که دیگه ولیعهد نیست. چون اینجوری مجبور نیست کنار آدمی مثل تو باشه.
یه جین دیگر طاقت نیاورد.
_ چی گفتی؟!
یک قدم دیگر جلو آمد.
سوآ هم عقب نکشید.
الان آن‌قدر نزدیک بودند که اگر کسی دستش را دراز می‌کرد، به راحتی به صورت دیگری می‌خورد.
یه جین با عصبانیت دستش را بالا آورد.
اما قبل از اینکه ضربه بزند...
سوآ مچ دستش را گرفت.
چند نفر از خدمتکارها شوکه شدند.
تهیونگ زیر لب گفت:
_ آخ آخ… شروع شد.
یه جین با عصبانیت گفت:
_ دستمو ول کن!
سوآ اخم کرد.
_ تو اول دستتو پایین بیار.
یه جین ناگهان دست دیگرش را دراز کرد و یقه سوآ را گرفت.
سوآ هم بیکار ننشست.
دستش رفت لای موهای یه جین.
_ آخ! موهامو ول کن!
سوآ با عصبانیت گفت:
_ تو اول یقه‌مو ول کن!
حالا واقعاً داشتند با هم کلنجار می‌رفتند.
یه جین سعی کرد موهای سوآ را بکشد.
سوآ هم کوتاه نیامد و محکم‌تر موهای او را گرفت.
چند نفر از خدمتکارها هاج و واج مانده بودند.
یکی زیر لب گفت:
_ دارن واقعاً همدیگه رو می‌کشن!
تهیونگ با چشمان گرد شده گفت:
_ به نظرم بهتره یکی جداشون کنه قبل از اینکه قصر تبدیل به میدون جنگ بشه.
جونگ‌کوک جلو رفت.
_ سوآ...
اما سوآ با عصبانیت گفت:
_ الان نه!
یه جین هم داد زد:
_ این دیوونه‌ست!
سوآ گفت:
_ تو شروع کردی!
موها، آستین‌ها و یقه لباس‌ها در هم گره خورده بود.
هر دو داشتند سعی می‌کردند دیگری را عقب بزنند.
صدای همهمه کل اتاق را پر کرده بود.
تا اینکه ناگهان صدای محکم پادشاه در سالن پیچید:
_ کافیه!
صدایش آن‌قدر بلند و قاطع بود که همه یخ زدند.
سوآ و یه جین هم هر دو همان‌جا متوقف شدند.
پادشاه یک قدم جلو آمد.
نگاهش بین آن دو چرخید.
موهای آشفته، لباس‌های نامرتب، و دست‌هایی که هنوز نصفه درگیر بودند.
بعد با صدایی جدی‌تر گفت:
_ گفتم کافیه.
سوآ آهسته موهای یه جین را رها کرد.
یه جین هم یقه سوآ را ول کرد.
چند تار مو هنوز در دست هر دو مانده بود.
سکوت سنگینی دوباره اتاق را گرفت.
پادشاه با نگاهی خسته گفت:
_ اینجا قصره… نه رینگ دعوا.
تهیونگ زیر لب زمزمه کرد:
_ خب… الان دیگه خیلی هم شبیه قصر نیست.
اما آن‌قدر آرام گفت که فقط جونگ‌کوک شنید.
و برای اولین بار در آن چند دقیقه…
هیچ‌کس چیزی نگفت.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۳)

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۱: صدای سوآسکوت اتاق آن‌قدر سنگین بود که ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۰: یه زندگی سادههنوز لبخند آرامی روی صورت...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۳: خوش اومدی به قفسماشین قصر از دروازه بز...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۵: وارث قاتل ناخواستهسرآشپز مثل اژدهای عص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط