داستان از اینجا شروع شد که

داستان از اینجا شروع شد که
من با تبلتم وارد ویس‌گون شدم
بعدش هفته ای یکی دوبار پست میزاشتم
بعدش که همینجوری ادامه پیدا کرد
تبلتو فروختم گوشی گرفتم
بعدش رفتم تو یکی از پستای ثنا ، دیدم عه یکی که فن اکاریه اونجاس!
خوشحال شدم و ذوق کردم و رفتم گفتم عه! فن اکاری هستی !؟ سلام من آکاری رو تو فصل هفت گذاشتم !!!!
اونم گفت : چی !؟ من خودم اکاریو کشیدم و فلان تو فصل هفت و اینا
منم ناراحت شدم… بعدش که پیجمو گشت
متوجه شد که منظورم فیلم فصل هفت بود
ازم عذرخواهی کرد و منم گفتم اشکالی نداره و پذیرفتمش و باهم ابجیای صمیمی شدیم
بعد یه روز ، دیدم اکاری یه پست گذاشته واکنش شو ، به لیلی
خیلی حرص خوردم و ناراحت شدم
و کنترلمو از دست دادم
بعد ، دیدم آبجی ثنام هم نوشته بود منم بودم اکاریو انتخاب میکردم ، قلبم کاملا شکست ، و خیلی ناراحت شدم و داشتم پشت گوشی ، اشک میریختم و گریه میکردم که دوتا ابجیام از پشت کم کم دارن بهم خنجر میزنن ، بعدش دیگه واقعا حرص خوردم و ناراحت شدم و ویس به این روز افتاد
اینم داستان ویس‌گون که چرا اینجوری شد
یعنی این همه ذوق و خوشحالی بی نتیجه و بی دلیل بعد از خنجر دو آبجی ای که خیلی دوستشون داشتی…
دیدگاه ها (۰)

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

بچه ها من ناخواسته یکی رو ناراحت کردم البته من ناراحتش نکردم...

《برادره ناتنیم》(پارت ۵)ویو ا/تمن همون جا خشکم زده بود که افت...

چند پارتی

پارت ۶که یهو داشتم میخوردم زمین که دیدم شوگا اومد و با جادوی...

فیک شوگا مافیای بیرحم دختر لجباز پارت یازدهم

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌𝆬 ‌ּ݂͡ ‌ִ᷅݃݁ ‌᷎݁݁݀𝗆𖫲𖫰𖫱𝖾𝗈𝗐   𝗆𝖾𝗈𖫲𖫰𖫱𝗐   ‌𝗌𝗐𐨹...

رومان روز برفی (پارت6)از زبان ات الان یہ حس عجیب داشتم نمیدو...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part34کیمیا:ربطش اینکه که من یروز این آقارو ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط