𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀
پارت 24
اما تا پیاده شدم چیزی که نباید میدیدم رو دیدم و اون چی بود دو تا زن و شوهر با لباس های ست دست در دست هم راه میرفتن اما تهیونگ وقتی ماشین رو خاموش کرد جلوتر از من راه افتاد و اصلا به من توجه نکرد انگار من وجود نداشتم خیلی ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم
فضای پاساژ خیلی دنج و با کلاس بود اول رفتم لوازم ارایشی و کلی رژ خریدم بعد رفتم لباس خواب فروشی و کلی لباس ست دیدم تهیونگ هم فهمید چی میخوام رفت خرید عجب شوهر نمونه ای و اومد بیرون دستش رو دور کمرم گذاشت واقعا خوشحال شدم بهتر از دست گرفتن بود بعدش لباس عروس و کت و شلوار خریدیم و موقع لباس عروس خیلی ذوق داشتم
+تهیونگ اینو میخوام
-باشه عشق بابایی فقط من زیاد سلیقم خوب نیست میشه کت و شلوار تو برام انتخاب کنی
انقدر مظلوم گفت و لب پایینشو درشت کرد که نه گفتن برام خیلی سخت شد برای همین یه کت و شلوار خیلی شیک انتخاب کردم و رفتیم برای پرو اما همو ندیدیم به هم قل دادیم شب عروسی ببینیم همو
و بعد رفتیم براش عطر گرفتم و کلی لباس ست و تکی خریدیم
و بعدش رسیدیم به جایی که سال هاست منتظرشم طلا فروشی
-اماده ای
با ذوق فراوان گفتم
+اره
و رفتیم تو اونجا کلی حلقه بود و ما گرون ترینشو انتخاب کردیم و خریدیم انقدر ذوق داشتم و هعیی دستمو نگاه میکردم که متوجه تهیونگ نشدم
-لیا جان ...لیا جان
+اا بله عزیزم
-خوشت اومده
یه لبخند ملیح زده بود که بدجور تو دلم نشست با اون چشم های قشنگش نگام میکرد و من محو نگاهش شدم
+اره عزیزم خیلی خوشگله
-اره زیبایی دستت چند برابر شده
از خجالت اب شدم اما خودمو نگه داشتم و گرمای دستش رو دستم حس کردم و رفتیم سوار ماشین شدیم توی ماشین بازم سکوت بود اما این سکوت از روی خستگی شدید بود فقط خواب میخواستیم همین
بعد یه ساعت رسیدیم خونه و من از خستگی نزدیک بود قش کنم نوک پاهام انقدر درد داشت که نمیدونید تهیونگ حالم رو فهمید بغلم کرد و تا بالا برد بعدش رفتیم یه دوش دست حسابی هردوتامون گرفتیم بعدش لباس خواب های ستمون رو در اوردم لباسم خیلی کوتاه بود ولی اصلا مهم نیست بعد اینکه لباسامون رو پوشیدیم رفتیم رو تخت و تهیونگ بغلم کرد این اولین باری نیست که منو بغل میکنه اما بغلش بهم ارامش خاصی داد و بعد سیاهی مطلق... فردا صبح با صدای یکی بیدار شدم.
&دختر نازم بیدار شو مامان جان صبح شده
+اوممم
جشمام رو باز کردم و مامانم رو دیدم و دست زدم به بغلم که دیدم تهیونگ نیست برای همین بیدار شدم کار های لازم رو کردم و....
------
اسلاید دوم لباس خواب
🦇 𝑭𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 ➜ 16 🖤
🕷️ 𝑳𝒊𝒌𝒆 ➜ 30🩸
اما تا پیاده شدم چیزی که نباید میدیدم رو دیدم و اون چی بود دو تا زن و شوهر با لباس های ست دست در دست هم راه میرفتن اما تهیونگ وقتی ماشین رو خاموش کرد جلوتر از من راه افتاد و اصلا به من توجه نکرد انگار من وجود نداشتم خیلی ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم
فضای پاساژ خیلی دنج و با کلاس بود اول رفتم لوازم ارایشی و کلی رژ خریدم بعد رفتم لباس خواب فروشی و کلی لباس ست دیدم تهیونگ هم فهمید چی میخوام رفت خرید عجب شوهر نمونه ای و اومد بیرون دستش رو دور کمرم گذاشت واقعا خوشحال شدم بهتر از دست گرفتن بود بعدش لباس عروس و کت و شلوار خریدیم و موقع لباس عروس خیلی ذوق داشتم
+تهیونگ اینو میخوام
-باشه عشق بابایی فقط من زیاد سلیقم خوب نیست میشه کت و شلوار تو برام انتخاب کنی
انقدر مظلوم گفت و لب پایینشو درشت کرد که نه گفتن برام خیلی سخت شد برای همین یه کت و شلوار خیلی شیک انتخاب کردم و رفتیم برای پرو اما همو ندیدیم به هم قل دادیم شب عروسی ببینیم همو
و بعد رفتیم براش عطر گرفتم و کلی لباس ست و تکی خریدیم
و بعدش رسیدیم به جایی که سال هاست منتظرشم طلا فروشی
-اماده ای
با ذوق فراوان گفتم
+اره
و رفتیم تو اونجا کلی حلقه بود و ما گرون ترینشو انتخاب کردیم و خریدیم انقدر ذوق داشتم و هعیی دستمو نگاه میکردم که متوجه تهیونگ نشدم
-لیا جان ...لیا جان
+اا بله عزیزم
-خوشت اومده
یه لبخند ملیح زده بود که بدجور تو دلم نشست با اون چشم های قشنگش نگام میکرد و من محو نگاهش شدم
+اره عزیزم خیلی خوشگله
-اره زیبایی دستت چند برابر شده
از خجالت اب شدم اما خودمو نگه داشتم و گرمای دستش رو دستم حس کردم و رفتیم سوار ماشین شدیم توی ماشین بازم سکوت بود اما این سکوت از روی خستگی شدید بود فقط خواب میخواستیم همین
بعد یه ساعت رسیدیم خونه و من از خستگی نزدیک بود قش کنم نوک پاهام انقدر درد داشت که نمیدونید تهیونگ حالم رو فهمید بغلم کرد و تا بالا برد بعدش رفتیم یه دوش دست حسابی هردوتامون گرفتیم بعدش لباس خواب های ستمون رو در اوردم لباسم خیلی کوتاه بود ولی اصلا مهم نیست بعد اینکه لباسامون رو پوشیدیم رفتیم رو تخت و تهیونگ بغلم کرد این اولین باری نیست که منو بغل میکنه اما بغلش بهم ارامش خاصی داد و بعد سیاهی مطلق... فردا صبح با صدای یکی بیدار شدم.
&دختر نازم بیدار شو مامان جان صبح شده
+اوممم
جشمام رو باز کردم و مامانم رو دیدم و دست زدم به بغلم که دیدم تهیونگ نیست برای همین بیدار شدم کار های لازم رو کردم و....
------
اسلاید دوم لباس خواب
🦇 𝑭𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 ➜ 16 🖤
🕷️ 𝑳𝒊𝒌𝒆 ➜ 30🩸
- ۶.۰k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط