چند پارتی
وقتی هم معلمته هم دوستپسرت...]
_________________________
نگاهی اعصبی بهم کرد و ماشین روشن کرد و حرکت کرد
اعصابم خیلی خورد بود ولی انگار جیمین با حرفی که زدم بیشتر اعصبی شده خب منم حق دارم اگه همکارش بود بازم یک چیزی ولی به جز همکارش اکسشم هست نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم حرف بزنم
"+جی.. جیمین... (آروم)
سکوت کرده بود و هیچی نمیگفت
" +جیمین...
بازم چیزی نگفت
"+الان من باید شاکی و ناراحت باشم چرا برعکسه؟
جیمین نگاهی بهم کرد فهمیدم منظورش چیه یعنی خفه شو تا نریدم بهت دیگه چیزی نگفتم و ساکت شدم چون به نفعم بود
" ویو چند دقیقه بعد"
جیمین ماشین پارک کرد از ماشین پیاده شدم اول میخواستم منتظر جیمین بمونم ولی پشیمون شدم الان باهاش قهرم باید تعامل کنم وارد سالن شدم روی مبل لم دادم جیمین رفت طبقه بالا وارد اتاق شد
"+هوف...
میخواستم نگاه تلوزیون کنم ولی پشیمون شدم از روی مبل بلد شدم و رفتم سمت اتاقم
وارد اتاق شدم جیمین لباساشو عوض کرده بود و داشت با برگه های امتحانی سرکله میزد
یک دست لباس از کمد برداشتم و روی تخت گذاشتم حولمو برداشتم و وارد حموم شدم
" [ویو بعد حموم] "
از حموم با حوله بیرون اومد نگاهی به جیمین کردم داشت تصویری با برادرش حرف میزد
[علامت برادر جیمین "@]
میخواستم لباسامو از روی تخت بردارم که صدای داداش جیمین بلد شد
" @ا/ت کجاست
جیمین نگاهم کرد زود صورتمو داخل گوشی جیمین کردم
"+سلام چطوری
"@عه ا/ت سلام ممنون بد نیستم تو چطوری
"+خوبم ممنون (لبخند)
______________________
همین جور داشتم با داداش جیمین حرف میزدم و شوخی میکردم که یهو جیمین دستشو گذاشت روی تیکه حوله ای که سینمو پوشونده بود و مرتبش کرد لبخند زودی به جیمین زدم و دوباره شروع شروع کردم با برادر جیمین حرف زدن
" ویو چند دقیقه بعد"
____________________________
ببخشید دیر شد داشتم رمان اون یکی پیجمو چک نویس میکردم،✨💞
_________________________
نگاهی اعصبی بهم کرد و ماشین روشن کرد و حرکت کرد
اعصابم خیلی خورد بود ولی انگار جیمین با حرفی که زدم بیشتر اعصبی شده خب منم حق دارم اگه همکارش بود بازم یک چیزی ولی به جز همکارش اکسشم هست نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم حرف بزنم
"+جی.. جیمین... (آروم)
سکوت کرده بود و هیچی نمیگفت
" +جیمین...
بازم چیزی نگفت
"+الان من باید شاکی و ناراحت باشم چرا برعکسه؟
جیمین نگاهی بهم کرد فهمیدم منظورش چیه یعنی خفه شو تا نریدم بهت دیگه چیزی نگفتم و ساکت شدم چون به نفعم بود
" ویو چند دقیقه بعد"
جیمین ماشین پارک کرد از ماشین پیاده شدم اول میخواستم منتظر جیمین بمونم ولی پشیمون شدم الان باهاش قهرم باید تعامل کنم وارد سالن شدم روی مبل لم دادم جیمین رفت طبقه بالا وارد اتاق شد
"+هوف...
میخواستم نگاه تلوزیون کنم ولی پشیمون شدم از روی مبل بلد شدم و رفتم سمت اتاقم
وارد اتاق شدم جیمین لباساشو عوض کرده بود و داشت با برگه های امتحانی سرکله میزد
یک دست لباس از کمد برداشتم و روی تخت گذاشتم حولمو برداشتم و وارد حموم شدم
" [ویو بعد حموم] "
از حموم با حوله بیرون اومد نگاهی به جیمین کردم داشت تصویری با برادرش حرف میزد
[علامت برادر جیمین "@]
میخواستم لباسامو از روی تخت بردارم که صدای داداش جیمین بلد شد
" @ا/ت کجاست
جیمین نگاهم کرد زود صورتمو داخل گوشی جیمین کردم
"+سلام چطوری
"@عه ا/ت سلام ممنون بد نیستم تو چطوری
"+خوبم ممنون (لبخند)
______________________
همین جور داشتم با داداش جیمین حرف میزدم و شوخی میکردم که یهو جیمین دستشو گذاشت روی تیکه حوله ای که سینمو پوشونده بود و مرتبش کرد لبخند زودی به جیمین زدم و دوباره شروع شروع کردم با برادر جیمین حرف زدن
" ویو چند دقیقه بعد"
____________________________
ببخشید دیر شد داشتم رمان اون یکی پیجمو چک نویس میکردم،✨💞
- ۲.۰k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط