#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۳: سمتی که نباید میایستاد(بخش دوم)
سوآ سریع یک قدم عقب رفت.
جونگکوک چشمهایش را بست.
— «تو چرا همهجا هستی؟»
سوهیون خیلی جدی گفت:
— «غریزه.»
بعد به سوآ نگاه کرد.
و لبخندش فوراً نرم شد.
— «خوبی؟»
سوآ سریع سر تکان داد.
— «آره.»
سوهیون چند ثانیه نگاهش کرد.
واضح بود باور نکرده.
بعد آرام جلو آمد.
کنار سوآ ایستاد.
و مستقیم رو به جونگکوک گفت:
— «مادرم خیلی زیادهروی کرد.»
جونگکوک فکش را سفت کرد.
— «میدونم.»
سوهیون آه کشید.
— «و الانم اون پایین، یهجین داره وانمود میکنه بیگناهه درحالیکه عملاً بنزین ریخت روی آتیش.»
سوآ خسته چشم بست.
جونگکوک سرد گفت:
— «تحملش نمیکنم.»
سوهیون ناگهان خندید.
— «اوه نه، تحمل میکنی. چون اگه الان بری پایین و دوباره دعوا کنی، مادرم فردا رسماً اعلام جنگ میکنه.»
بعد خیلی معنیدار به سوآ نگاه کرد.
— «و حدس بزن اولین قربانی کیه.»
جونگکوک ساکت شد.
لعنتی…
حق با او بود.
سوهیون آرامتر ادامه داد:
— «فعلاً باید آرومش کنی، نه منفجرش.»
بعد ناگهان بازوی سوآ را گرفت.
— «و تو امشب با من میخوابی.»
سوآ گیج شد.
— «چی؟»
— «تصمیم سلطنتیه.»
جونگکوک فوری گفت:
— «نه.»
سوهیون ابرو بالا انداخت.
— «ببخشید؟»
— «اتاق خودش امنتره.»
سوهیون با پوزخند نگاهش کرد.
— «آخی.»
جونگکوک اخطارآمیز گفت:
— «سوهیون.»
اما او اصلاً توجهی نکرد.
بازوی سوآ را گرفت و گفت:
— «بیا. امشب از این قصر دیوونه فاصله میگیریم.»
سوآ مردد به جونگکوک نگاه کرد.
چشمهایش هنوز تاریک بود.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید—
صدای دیگری از ابتدای راهرو آمد.
صدایی کشدار.
آشنا.
— «واو…»
هر سه نفر برگشتند.
پسر بلندی به دیوار تکیه داده بود.
کت مشکیاش را روی شانه انداخته بود و انگار مدتی بود آنجا ایستاده.
لبخند شیطنتآمیزی گوشه لبش بود.
تهیونگ.
چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت.
بعد تهیونگ خیلی آرام کف زد.
— «نمایش فوقالعادهای بود.»
جونگکوک اخم کرد.
— «از کی اونجایی؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— «از اونجایی که داشتی دیوار قصر رو میشکستی.»
سوهیون خندید.
— «تو همیشه بدترین زمان ممکن پیدات میشه.»
تهیونگ جلو آمد.
چشمهایش روی سوآ ثابت ماند.
اما نگاهش گرم بود.
نه مثل بقیه.
— «سلام سوآ.»
سوآ ناخودآگاه لبخند زد.
— «سلام.»
جونگکوک همان لحظه متوجه آن لبخند شد.
و همین اخمش را بدتر کرد.
تهیونگ ادامه داد:
— «شنیدم شام امشب خیلی… سرگرمکننده بوده.»
سوهیون گفت:
— «مادر داشت سوآ رو زنده میخورد.»
تهیونگ آه بلندی کشید.
— «آه. پس یه شب معمولی در قصر.»
سوآ خنده کوتاهی کرد.
و جونگکوک فوراً متوجه شد.
تهیونگ به او نگاه کرد.
— «آروم باش.»
جونگکوک سرد گفت:
— «دخالت نکن.»
تهیونگ لبخند زد.
— «هیونگ، وقتی داری وسط راهرو قصر اعتراف عاشقانه میکنی، دیگه خصوصی حساب نمیشه.»
سوهیون تقریباً خفه شد از خنده.
سوآ سرخ شد.
و جونگکوک با اخطار گفت:
— «تهیونگ.»
اما تهیونگ بیخیال ادامه داد:
— «در ضمن…»
بعد رو به سوآ گفت:
— «اگه مادرم اذیتت کرد، زیاد جدی نگیر.»
چند ثانیه مکث کرد.
— «اون از وقتی جونگکوک ده ساله بود هم همینقدر ترسناک بوده.»
سوهیون گفت:
— «دقیقاً.»
سوآ بالاخره کمی آرام شد.
اما جونگکوک هنوز عصبی بود.
تهیونگ نگاه معنیداری به او کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «میخوای یه خبر بد هم بشنوی؟»
جونگکوک اخم کرد.
— «چی؟»
تهیونگ لبخند زد.
آن لبخند خطرناک.
— «حدس بزن کی فردا برمیگرده قصر.»
سوهیون آه کشید.
— «نه…»
سوآ گیج نگاه کرد.
جونگکوک بیحوصله گفت:
— «کی؟»
تهیونگ خیلی آرام جواب داد:
— «کیم سوکجین.»
(پایان بخش دوم)
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
85 لایک
کامنت«جواب سوال زیر»
13 بازنشر
***
سوال؟ سناریوی ذهن شما برای پارت بعد چیه؟
«اسلاید بعد: تهیونگ کنار راهرو»
پارت ۲۳: سمتی که نباید میایستاد(بخش دوم)
سوآ سریع یک قدم عقب رفت.
جونگکوک چشمهایش را بست.
— «تو چرا همهجا هستی؟»
سوهیون خیلی جدی گفت:
— «غریزه.»
بعد به سوآ نگاه کرد.
و لبخندش فوراً نرم شد.
— «خوبی؟»
سوآ سریع سر تکان داد.
— «آره.»
سوهیون چند ثانیه نگاهش کرد.
واضح بود باور نکرده.
بعد آرام جلو آمد.
کنار سوآ ایستاد.
و مستقیم رو به جونگکوک گفت:
— «مادرم خیلی زیادهروی کرد.»
جونگکوک فکش را سفت کرد.
— «میدونم.»
سوهیون آه کشید.
— «و الانم اون پایین، یهجین داره وانمود میکنه بیگناهه درحالیکه عملاً بنزین ریخت روی آتیش.»
سوآ خسته چشم بست.
جونگکوک سرد گفت:
— «تحملش نمیکنم.»
سوهیون ناگهان خندید.
— «اوه نه، تحمل میکنی. چون اگه الان بری پایین و دوباره دعوا کنی، مادرم فردا رسماً اعلام جنگ میکنه.»
بعد خیلی معنیدار به سوآ نگاه کرد.
— «و حدس بزن اولین قربانی کیه.»
جونگکوک ساکت شد.
لعنتی…
حق با او بود.
سوهیون آرامتر ادامه داد:
— «فعلاً باید آرومش کنی، نه منفجرش.»
بعد ناگهان بازوی سوآ را گرفت.
— «و تو امشب با من میخوابی.»
سوآ گیج شد.
— «چی؟»
— «تصمیم سلطنتیه.»
جونگکوک فوری گفت:
— «نه.»
سوهیون ابرو بالا انداخت.
— «ببخشید؟»
— «اتاق خودش امنتره.»
سوهیون با پوزخند نگاهش کرد.
— «آخی.»
جونگکوک اخطارآمیز گفت:
— «سوهیون.»
اما او اصلاً توجهی نکرد.
بازوی سوآ را گرفت و گفت:
— «بیا. امشب از این قصر دیوونه فاصله میگیریم.»
سوآ مردد به جونگکوک نگاه کرد.
چشمهایش هنوز تاریک بود.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید—
صدای دیگری از ابتدای راهرو آمد.
صدایی کشدار.
آشنا.
— «واو…»
هر سه نفر برگشتند.
پسر بلندی به دیوار تکیه داده بود.
کت مشکیاش را روی شانه انداخته بود و انگار مدتی بود آنجا ایستاده.
لبخند شیطنتآمیزی گوشه لبش بود.
تهیونگ.
چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت.
بعد تهیونگ خیلی آرام کف زد.
— «نمایش فوقالعادهای بود.»
جونگکوک اخم کرد.
— «از کی اونجایی؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— «از اونجایی که داشتی دیوار قصر رو میشکستی.»
سوهیون خندید.
— «تو همیشه بدترین زمان ممکن پیدات میشه.»
تهیونگ جلو آمد.
چشمهایش روی سوآ ثابت ماند.
اما نگاهش گرم بود.
نه مثل بقیه.
— «سلام سوآ.»
سوآ ناخودآگاه لبخند زد.
— «سلام.»
جونگکوک همان لحظه متوجه آن لبخند شد.
و همین اخمش را بدتر کرد.
تهیونگ ادامه داد:
— «شنیدم شام امشب خیلی… سرگرمکننده بوده.»
سوهیون گفت:
— «مادر داشت سوآ رو زنده میخورد.»
تهیونگ آه بلندی کشید.
— «آه. پس یه شب معمولی در قصر.»
سوآ خنده کوتاهی کرد.
و جونگکوک فوراً متوجه شد.
تهیونگ به او نگاه کرد.
— «آروم باش.»
جونگکوک سرد گفت:
— «دخالت نکن.»
تهیونگ لبخند زد.
— «هیونگ، وقتی داری وسط راهرو قصر اعتراف عاشقانه میکنی، دیگه خصوصی حساب نمیشه.»
سوهیون تقریباً خفه شد از خنده.
سوآ سرخ شد.
و جونگکوک با اخطار گفت:
— «تهیونگ.»
اما تهیونگ بیخیال ادامه داد:
— «در ضمن…»
بعد رو به سوآ گفت:
— «اگه مادرم اذیتت کرد، زیاد جدی نگیر.»
چند ثانیه مکث کرد.
— «اون از وقتی جونگکوک ده ساله بود هم همینقدر ترسناک بوده.»
سوهیون گفت:
— «دقیقاً.»
سوآ بالاخره کمی آرام شد.
اما جونگکوک هنوز عصبی بود.
تهیونگ نگاه معنیداری به او کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «میخوای یه خبر بد هم بشنوی؟»
جونگکوک اخم کرد.
— «چی؟»
تهیونگ لبخند زد.
آن لبخند خطرناک.
— «حدس بزن کی فردا برمیگرده قصر.»
سوهیون آه کشید.
— «نه…»
سوآ گیج نگاه کرد.
جونگکوک بیحوصله گفت:
— «کی؟»
تهیونگ خیلی آرام جواب داد:
— «کیم سوکجین.»
(پایان بخش دوم)
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
85 لایک
کامنت«جواب سوال زیر»
13 بازنشر
***
سوال؟ سناریوی ذهن شما برای پارت بعد چیه؟
«اسلاید بعد: تهیونگ کنار راهرو»
- ۴.۵k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط