#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۵۹: فقط همین یک امشب
جونگ کوک مات زده به قیافه جی هوپ نگاه کرد.
_ ها؟
جی هوپ با لحن جدی گفت:
_ همون که شنیدی پنج دقیقه ات تموم شد.
جی هوپ یقه لباس جونگ کوک را گرفت و او را از اتاق بیرون کشید.
جونگکوک تازه دو قدم از در اتاق دور شده بود که صدای سوآ آمد.
— صبر کن.
هر دو، هم جونگکوک هم جیهوپ، برگشتند.
سوآ از روی تخت بلند شد و به سمت در آمد.
چند لحظه به جیهوپ نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— جیهوپ…
جیهوپ هنوز دست به سینه ایستاده بود.
— نه.
سوآ گفت:
— هنوز حرفم رو نزدم.
جیهوپ آه کشید.
— میدونم چی میخوای بگی.
سوآ چند قدم جلوتر آمد.
نگاهش نرم و معصوم شده بود.
— لطفاً…
جیهوپ اخم کرد.
— نه.
سوآ آرام گفت:
— فقط همین یه امشب.
جیهوپ سرش را تکان داد.
— سوآ.
سوآ ادامه داد:
— قول میدم دیگه فعلاً کنارش نخوابم...فقط همین یه شب.
چند ثانیه سکوت شد.
سوآ آرامتر گفت:
— فردا یک ماه نمیبینمش...فقط امشب.
جیهوپ هنوز مقاومت میکرد.
— بابا اگه بفهمه...
سوآ سریع گفت:
— خودم جواب بابا رو میدم.
بعد دوباره همان نگاه معصومانه را به او کرد.
چند ثانیه طول کشید.
جیهوپ نگاهش را از سوآ گرفت.
دستش را روی صورتش کشید.
— لعنتی…
جونگکوک زیر لب خندید.
جیهوپ فوراً نگاه تندی به او انداخت.
— تو نخند.
بعد دوباره به سوآ نگاه کرد.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد بالاخره گفت:
— باشه.
چشمهای سوآ برق زد.
— جدی؟!
جیهوپ انگشتش را بالا آورد.
— فقط امشب فردا صبح قبل از اینکه بابا بیدار شه از این اتاق میره بیرون.
سوآ با خوشحالی گفت:
— باشه!
و ناگهان جیهوپ را بغل کرد.
جیهوپ کاملاً غافلگیر شد.
— هی! هی!
سوآ خندید.
— ممنون!
جیهوپ زیر لب گفت:
— دارم بزرگترین اشتباه زندگیم رو میکنم.
بعد به جونگکوک نگاه کرد.
— اگه یه صدای اضافه از این اتاق بیاد…
جونگکوک دستش را بالا برد.
— هیچی نمیشنوی.
جیهوپ چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
بعد گفت:
— امیدوارم.
او برگشت و از راهرو دور شد.
چند لحظه بعد صدای بسته شدن در اتاقش آمد.
خانه دوباره ساکت شد.
سوآ آه بلندی کشید.
— بالاخره.
جونگکوک خندید.
— نمیدونستم انقدر قدرت داری.
سوآ روی تخت نشست.
— مجبور بودم.
جونگکوک هم کنارش نشست.
چند لحظه هر دو ساکت بودند.
بعد سوآ آرام گفت:
— فردا واقعاً شروع میشه.
جونگکوک سر تکان داد.
— میدونم.
سوآ به او نگاه کرد.
— میترسم.
جونگکوک بلافاصله گفت:
— نترس.
سوآ آهسته گفت:
— نه برای خودم...برای ما.
چند ثانیه سکوت شد.
جونگکوک آرام دستش را گرفت.
— به من نگاه کن.
سوآ نگاهش کرد.
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— مهم نیست اون قصر چقدر سخت باشه مهم نیست مادرم چه بازیهایی راه بندازه...آخرش چی مهمه؟
سوآ آهسته پرسید:
— چی؟
جونگکوک لبخند خیلی کوچکی زد.
— اینکه تو برمیگردی پیش من.
سوآ چشمهایش کمی خیس شد.
— اگه نتونستم؟
جونگکوک فوراً گفت:
— میتونی چون تو سوآیی.
سوآ آرام خندید.
— این چه دلیلیه؟
جونگکوک گفت:
— برای من کافیه.
چند لحظه هر دو فقط به هم نگاه کردند.
بعد جونگکوک آهسته گفت:
— یه ماه خیلی طولانیه.
جونگکوک دستش را روی صورت سوآ گذاشت.
خیلی آرام.
سوآ هم به او نزدیکتر شد.
چند ثانیه فقط نفسهایشان شنیده میشد.
بعد جونگکوک آرام پیشانی سوآ را بوسید.
سوآ چشمهایش را بست.
و چند لحظه بعد…
لبهایشان آرام به هم رسید.
بوسهای کوتاه.
آرام.
اما پر از احساسی که هر دو میدانستند باید یک ماه نگهش دارند.
وقتی از هم فاصله گرفتند…
سوآ آرام زمزمه کرد:
— قول بده وقتی برگردم هنوز همینجا منتظرم باشی.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۱۵۹: فقط همین یک امشب
جونگ کوک مات زده به قیافه جی هوپ نگاه کرد.
_ ها؟
جی هوپ با لحن جدی گفت:
_ همون که شنیدی پنج دقیقه ات تموم شد.
جی هوپ یقه لباس جونگ کوک را گرفت و او را از اتاق بیرون کشید.
جونگکوک تازه دو قدم از در اتاق دور شده بود که صدای سوآ آمد.
— صبر کن.
هر دو، هم جونگکوک هم جیهوپ، برگشتند.
سوآ از روی تخت بلند شد و به سمت در آمد.
چند لحظه به جیهوپ نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— جیهوپ…
جیهوپ هنوز دست به سینه ایستاده بود.
— نه.
سوآ گفت:
— هنوز حرفم رو نزدم.
جیهوپ آه کشید.
— میدونم چی میخوای بگی.
سوآ چند قدم جلوتر آمد.
نگاهش نرم و معصوم شده بود.
— لطفاً…
جیهوپ اخم کرد.
— نه.
سوآ آرام گفت:
— فقط همین یه امشب.
جیهوپ سرش را تکان داد.
— سوآ.
سوآ ادامه داد:
— قول میدم دیگه فعلاً کنارش نخوابم...فقط همین یه شب.
چند ثانیه سکوت شد.
سوآ آرامتر گفت:
— فردا یک ماه نمیبینمش...فقط امشب.
جیهوپ هنوز مقاومت میکرد.
— بابا اگه بفهمه...
سوآ سریع گفت:
— خودم جواب بابا رو میدم.
بعد دوباره همان نگاه معصومانه را به او کرد.
چند ثانیه طول کشید.
جیهوپ نگاهش را از سوآ گرفت.
دستش را روی صورتش کشید.
— لعنتی…
جونگکوک زیر لب خندید.
جیهوپ فوراً نگاه تندی به او انداخت.
— تو نخند.
بعد دوباره به سوآ نگاه کرد.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد بالاخره گفت:
— باشه.
چشمهای سوآ برق زد.
— جدی؟!
جیهوپ انگشتش را بالا آورد.
— فقط امشب فردا صبح قبل از اینکه بابا بیدار شه از این اتاق میره بیرون.
سوآ با خوشحالی گفت:
— باشه!
و ناگهان جیهوپ را بغل کرد.
جیهوپ کاملاً غافلگیر شد.
— هی! هی!
سوآ خندید.
— ممنون!
جیهوپ زیر لب گفت:
— دارم بزرگترین اشتباه زندگیم رو میکنم.
بعد به جونگکوک نگاه کرد.
— اگه یه صدای اضافه از این اتاق بیاد…
جونگکوک دستش را بالا برد.
— هیچی نمیشنوی.
جیهوپ چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
بعد گفت:
— امیدوارم.
او برگشت و از راهرو دور شد.
چند لحظه بعد صدای بسته شدن در اتاقش آمد.
خانه دوباره ساکت شد.
سوآ آه بلندی کشید.
— بالاخره.
جونگکوک خندید.
— نمیدونستم انقدر قدرت داری.
سوآ روی تخت نشست.
— مجبور بودم.
جونگکوک هم کنارش نشست.
چند لحظه هر دو ساکت بودند.
بعد سوآ آرام گفت:
— فردا واقعاً شروع میشه.
جونگکوک سر تکان داد.
— میدونم.
سوآ به او نگاه کرد.
— میترسم.
جونگکوک بلافاصله گفت:
— نترس.
سوآ آهسته گفت:
— نه برای خودم...برای ما.
چند ثانیه سکوت شد.
جونگکوک آرام دستش را گرفت.
— به من نگاه کن.
سوآ نگاهش کرد.
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— مهم نیست اون قصر چقدر سخت باشه مهم نیست مادرم چه بازیهایی راه بندازه...آخرش چی مهمه؟
سوآ آهسته پرسید:
— چی؟
جونگکوک لبخند خیلی کوچکی زد.
— اینکه تو برمیگردی پیش من.
سوآ چشمهایش کمی خیس شد.
— اگه نتونستم؟
جونگکوک فوراً گفت:
— میتونی چون تو سوآیی.
سوآ آرام خندید.
— این چه دلیلیه؟
جونگکوک گفت:
— برای من کافیه.
چند لحظه هر دو فقط به هم نگاه کردند.
بعد جونگکوک آهسته گفت:
— یه ماه خیلی طولانیه.
جونگکوک دستش را روی صورت سوآ گذاشت.
خیلی آرام.
سوآ هم به او نزدیکتر شد.
چند ثانیه فقط نفسهایشان شنیده میشد.
بعد جونگکوک آرام پیشانی سوآ را بوسید.
سوآ چشمهایش را بست.
و چند لحظه بعد…
لبهایشان آرام به هم رسید.
بوسهای کوتاه.
آرام.
اما پر از احساسی که هر دو میدانستند باید یک ماه نگهش دارند.
وقتی از هم فاصله گرفتند…
سوآ آرام زمزمه کرد:
— قول بده وقتی برگردم هنوز همینجا منتظرم باشی.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۱.۲k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط