واسه سحر بیدار شدم تلوزیونو روشن کردم نشستم به خوردن تا ا

واسه سحر بیدار شدم تلوزیونو روشن کردم نشستم به خوردن تا اذان بگه

















نزدیکای ساعت شیش و نیم بود که از خوردن خسته شدم ولی اذان نگفت که یهو یادم افتاد
دارم pmc نگاه میکنم
دیدگاه ها (۸)

آهسته فتح کرده ای با چشمهایتهرچه داشته ام راحالا تمام جهان م...

خخخخخ

باید گرفت و قیچــــــــــے کرد ...بال کفتری را که هر ساعت ب...

گاهی دلم می خواهدوحشــیانه غرورت راپاره کنم!قلب تو رادر مشتم...

رمان تهیونگ

دختر تنها{3}

چند پارتی

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

رمان

دوستان دوستان!!دیشب بهتون گفتم که پارت ریندو رو میزارم اما ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط