آن روزکه باسنگ کوچکی برسنگ مزارم میزنی به یادخاطراتم بخند

آن روزکه باسنگ کوچکی برسنگ مزارم میزنی به یادخاطراتم بخندچراکه اگرگریان باشی آخرچگونه بادستان زیرخاکم اشکت راپاک کنم......
دیدگاه ها (۲)

سکوت می کنم و او فکر میکند بازی را برده ولی هرگز نمی فهمد با...

من تو زندگیم از خیلی چیزا گذشتم.... تو هم روش!!! مخاطب خاصم!

رویا هایم را به سمسار دادم پشت شیشه ی مغازه اش نوشت: کابوس ...

شب همگی خوش.......!

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت بیســت و سـوم نهــم...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 122✦...................

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟛: یک قدم نزدیک‌ترصبح روز بعد، ا/ت وارد محو...

جنگل نفرین شده پارت ۲۹(یکی مونده به آخر)

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟜: انتخاب سختبعد از رفتن ا/ت، محوطه‌ی دانشگ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

پارت اول — جایی میان ماجونگ‌کوک همیشه فکر می‌کرد عشق یعنی پی...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۶

پارت ۷۱ همان شب...طبق قول تهیونگ، چهار نفر برای جشن کوچکشان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط