چشم می بندم...

چشم می بندم...
خطوط مبهمی از سالهای رفته
بر پلکهایم سنگینی میکند
و خاطرات خاکستری که معلق مانده اند،انگار...
و باز هم جای خالی تو
که هنوز هم درد می کند،میان این همه نداشتن...
چشم که باز می کنم...
دوباره
غرق در نوشته هایم هستم... .!!!!
دیدگاه ها (۲)

بخونید جالبهدختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه میرفت وباز میگشت...

من نه سکوت میکنم....نه فال عشق از برم....فقط به تو خیره شدم....

ﮐﺠﺎ ﻫﺴﺘﯽ؟؟؟ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﮕـــــــــــــﺎﻩ ﮐﻦ...ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ﺍﻡ ﺍ...

من برای ایستاده ماندن در تقدیر نبودنش ،بهای سنگینی دادم ...و...

به.نام.پناهی.که.دیگر.نیستاما.... خاطراتش برای همیشه در بند ب...

رهایم نکن خدابدون تو دنیا عجیب جای ترسناکی‌ست،چقدر می‌ترسم ب...

آخر شب که میشهسکوت خانه بیشتر از همیشه سنگینی می‌کند.همه خوا...

خاطراتِ معلق در نور

آقا......بابامای کاش باز آیی و من پای تو بوسمدر سجده روم صو...

« یادم هست..... روزهای اول بود که خانه، دیگر آن خانه همیشگی ...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت بیستــم سـی آگـوسـ...

«زندگیِ ما، این روزها، درست شبیه همان یخ‌فروشِ قصه‌هاست؛همه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط