دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون
دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون
قسمــت بیستــم
سـی آگـوســت
آن هنگام که نبودنت نیز در بین کلماتم زندگی میکند.
عجیب است؛ تو اینجا نیستی، اما نبودنت تقریباً همهجا هست.
انگار انقدر به آسمان پر ستاره ام عادت کردم که شبی که آسمان لباسی از جنس ابر به تن میکند را تا سحر چشم انتظار ستاره میمانم.
انگار
نمیدانم چهطور انقدر به وجودت وابسته شدم.
هرکجا که نگاه میکنم، پر از جای خالیِ توست.. نبودنت اطرافم را پر کرده است.
تو اینجا نیستی، اما با خود میگویم اگر اینجا بودی چه میشد. اگر این حرف را میشنیدی چه میگفتی و اگر جای من بودی چه میکردی.
گاهی به حضور بعضی انقدر وابسته میشویم که غیبتشان پررنگ تر از حضورشان میشود.
و من نمیدانم چگونه صفحه های دفترم پر شدند از نبودنِ کسی:)
قسمــت بیستــم
سـی آگـوســت
آن هنگام که نبودنت نیز در بین کلماتم زندگی میکند.
عجیب است؛ تو اینجا نیستی، اما نبودنت تقریباً همهجا هست.
انگار انقدر به آسمان پر ستاره ام عادت کردم که شبی که آسمان لباسی از جنس ابر به تن میکند را تا سحر چشم انتظار ستاره میمانم.
انگار
نمیدانم چهطور انقدر به وجودت وابسته شدم.
هرکجا که نگاه میکنم، پر از جای خالیِ توست.. نبودنت اطرافم را پر کرده است.
تو اینجا نیستی، اما با خود میگویم اگر اینجا بودی چه میشد. اگر این حرف را میشنیدی چه میگفتی و اگر جای من بودی چه میکردی.
گاهی به حضور بعضی انقدر وابسته میشویم که غیبتشان پررنگ تر از حضورشان میشود.
و من نمیدانم چگونه صفحه های دفترم پر شدند از نبودنِ کسی:)
- ۳۶۵
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط