💜 وقتی عضو هشتم BTS بودی 💜(درخواستی)

💜 وقتی عضو هشتم BTS بودی 💜(درخواستی)
نورهای بنفش تمام سالن رو پر کرده بود.
تو کنار هفت عضو BTS روی صحنه ایستاده بودی و با لبخند برای آرمی‌ها دست تکون می‌دادی.
صدای تشویق‌ها اون‌قدر زیاد بود که حتی صدای خودت رو هم نمی‌شنیدی.
نامجون خندید و گفت: — آماده‌ای؟
تو با هیجان سرت رو تکون دادی.
اما درست چند ثانیه بعد...
صدای بلندی از بین جمعیت بلند شد.
همه برای یک لحظه خشکشون زد.
بعد تو احساس کردی تعادلت رو از دست دادی و روی زمین افتادی.
تهیونگ با ترس سمتت دوید: — هی! هی! صدامو می‌شنوی؟!
جونگکوک کنار تو زانو زد و دستت رو گرفت: — لطفاً چشماتو باز کن...
اعضای دیگه سعی می‌کردن آروم بمونن، اما نگرانی از صورت همه‌شون مشخص بود.
کادر پزشکی سریع وارد صحنه شد و تو رو از سالن خارج کرد.
آخرین چیزی که شنیدی صدای لرزون جونگکوک بود:
— فقط برگرد... خواهش می‌کنم.
و بعد...
همه‌چیز تاریک شد.
چند ساعت گذشته بود.
اعضا بیرون اتاق بیمارستان منتظر بودن.
هیچ‌کس حرف نمی‌زد.
جین مدام به در اتاق نگاه می‌کرد.
جی‌هوپ آرام گفت: — دکتر گفت هنوز به هوش نیومده...
شوگا سرش رو پایین انداخت.
جونگکوک اما حتی یک لحظه هم از جلوی در تکون نخورد.
بالاخره دکتر بیرون اومد.
— وضعیتش پایدار شده، ولی فعلاً در کماست. باید منتظر بمونیم.
همه ساکت شدن.
جونگکوک پرسید: — یعنی... صدای ما رو می‌شنوه؟
دکتر گفت: — ممکنه. صحبت کردن باهاش می‌تونه آرامش‌بخش باشه.
آن شب، اعضا یکی‌یکی وارد اتاق شدن.
نامجون کنارت نشست: — ما هنوز اینجاییم. پس عجله نکن... فقط برگرد.
جین لبخند کوچیکی زد: — قرار بود بعد کنسرت با هم غذا بخوریم، یادت نره.
تهیونگ دستت رو گرفت و گفت: — آرمی‌ها منتظرتن.
آخر از همه جونگکوک وارد شد.
چند لحظه فقط بهت نگاه کرد.
بعد صندلی رو کنار تخت کشید و نشست.
— می‌دونی همیشه فکر می‌کردم ما هشت نفریم و هیچ‌چیزی نمی‌تونه اینو تغییر بده.
صدایش لرزید.
— پس لطفاً برگرد پیشمون.
چند روز گذشت.
اتاق همچنان ساکت بود.
اعضا هر روز به دیدنت می‌اومدن.
یک صبح، وقتی جونگکوک کنار تخت نشسته بود و آرام حرف می‌زد، انگشتت کمی حرکت کرد.
جونگکوک اول متوجه نشد.
اما چند ثانیه بعد چشم‌هایت آرام‌آرام باز شد.
نور اتاق اذیتت می‌کرد.
صدای ضعیفی شنیدی:
— ...هی؟
جونگکوک از جایش بلند شد.
— بچه‌ها!
اعضا با عجله وارد اتاق شدن.
نامجون با ناباوری لبخند زد.
جین گفت: — بالاخره بیدار شدی!
تهیونگ با خوشحالی خندید و اشک‌هایش رو پاک کرد.
تو به سختی لبخند زدی.
— کنسرت... چی شد؟
شوگا گفت: — کنسرت مهم نیست.
جی‌هوپ لبخند زد: — مهم اینه که خودت برگشتی.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط کنار تخت ایستاد و با لبخند نگاهت کرد.
تو آرام پرسیدی: — چرا همتون این‌قدر ساکتین؟
جین خندید: — چون بالاخره بعد چند روز دوباره صداتو شنیدیم.
همه خندیدن.
و برای اولین بار بعد از آن شب، اتاق دوباره پر از صدای خنده‌ی هشت عضو BTS شد.
پایان 💜
شما نمیگید چند پارتی باشه منم که نمدونم چند پارتی بزنم تکپارتی میکنم
شما باید بگید
یک حمایت بهمون نمیرسه جوجو🥺🐥
دیدگاه ها (۲)

بچه هااااا فیککککک جدیددددددد اوردم عالیاینو خودم نوشتم و اص...

☆-هزار یک شب-☆قسمت [۱]ویو ا/تسلام من ا/تم. من پدرم زمانی که ...

بچههههه هایه گلللللل درخواست نمیگید بنویسم

وای من که نفهمیدم #سناریو_تصویری از یونمین

نام: قرارداد نفرتPart:²⁶چند دقیقه از آخرین حرف جونگکوک گذشته...

نام: قرارداد نفرتPart:61بعد از برگشتن به هتل، همه خسته بودن،...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌ودوم | دوقلولانا با دیدن دنیل عقب رفت.— تو...

نام: قرارداد نفرتPart:66نیمه‌شب شده بود.خونه کاملاً ساکت بود...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۵ — پایان شراب قرمزرینا در را باز کرد.پشت د...

نام: قرارداد نفرتPart:⁵³چند ساعت بعد...بالاخره همه به هتل رس...

مهمونی پارت ۳۷

چندپارتی جین

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁹﴿ویو ات﴾سنگینی عجیبی روی پلک‌هایم حس م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط