وقتی خداوند از پشت، دستانش را روی چشمانم گذاشت،

وقتی خداوند از پشت، دستانش را روی چشمانم گذاشت،

از لای انگشتانش آنچنان محو دیدن دنیا شدم

که فراموش کردم که منتظر است، تا نامش را صدا بزنم..
دیدگاه ها (۳)

چند پارتی

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:15[ویو جونگکوک]داشتم به دشمن ...

____[The Forbidden Crossing]____

چند پارتی

Twenty three

چند پارتی

پارت ۱۵مدتی گذشت...یونگی اون مرد ها رو زد لباس یونگی خونی شد...

پآرت⁷یونگی اومد تو اشپزخونه*نواهم درحال شستن ظرف*یونگی: چی م...

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط