عاشقانه ای در دهه ۵۰

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۶۸

ویو املیا
توی اتاق نشسته بودم خیلی هیجان زده بودم که تهیونگ قراره بهم چی کادو بده که با ورود تهیونگ از جام پریدم

+سلامممم

_ سلام ( لبخند )

+چیزی شده این ساعت از روز اومدی؟

_ اومدم هدیه تولدت رو بدم

+واقعااا ( ذوق)

_ اهممم بیا

تهیونگ نامه رو بهم داد و منم با اشتیاق بازش کردم حین باز کردنش پرسیدم

+چیه ؟

_ چون کتاب مینویسی برات مرکب گرفتم .......۵۰ تا مرکب

+هاااااااا( شوکه )

وقتی نامه باز کردم دیدم که ۵۰ تا مرکب برام خریده لبخنده ضایعی زدم و بهش نگاه کردم

_ چطوره ؟

+خو .....خوبه اره عالیه

اروم روی کلمات نامه کشیدم که ببینم واقعا مرکبه و دیدم بله با اعصبانیت نامه رو روی میز انداخت و اروم به خودم گفتم

+فک کردی چی می‌خوای باشه

ولی اونقدری اروم نبود که فقط من فهمیده باشم

_ از مرکب خوشت نمیاد ......پس عوضش میکنیم

خیلی خوشحال شدم که گفت

_ .......با .......سلاح چطوه؟

بازم همون قیافه اخمو رو گرفتم و بلند شدم و از بازوش گرفتم و پرتش کردم از اتاق بیرونو نشتم رو تخت مدتی گذشت که زویی با ذوق اومد تو

♡ شنیدم پسر خاله ی عزیزم بهت هدیه داده

ولی اونقدر ناراحت بودم که زویی فهمیده

♡ چیشده ؟

نامه ای که کنارم بود رو نشونش دادم و گفتم

+نگاه کن .... اخه کی به همسرش مرکب هدیه میده

زویی خنده ای کرد ولی وقتی قیافه اخموم رو رو کردم خنده اش رو قورت و گفت

♡ حالا زیاد بدم نیستا میتونی رو کتاب بیشتر تمرکز کنی

+ تو چی جان تو تولدت بهت چی هدیه داد ؟

♡ راستش .......گرد....نبد

+عررررررر نگاه کن شما هنوز ازدواج نکردین برات چی خریده

♡ عزیزم اروم باش تا تهیونگ یاد بگیره خب طول میکشه دیگه

ویو راوی
تهیونگ رفته بود پیشه جورج و دیوید و بهش همه چیز رو گفت

☆چییییی براش مرکب گرفتی ؟؟؟

_ موندم چرا پرتم کرد از اتاق بیرون ؟

♧ داداش میخواستی بیرونت نکنه کی واسه زنش مرکب میگره اخه

_ پس چیکار میکنن ؟

☆ نه تو بلد نیستی بیا اینجا بهت بگم
تهیونگ نزدیک تر رفت و دیوید توی گوشش چیزای گفت ............................
دیدگاه ها (۵)

رمان تهیونگ

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت ⁴ویو ا/تکه یهو معلم برگشت...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:20فقط به ا.ت صدمه زدم فق...

پارت چهاردهم خونه تهیونگ رسید خونه به سرعت رفت سمت اتاق جونگ...

《برادره ناتنیم》(پارت ۵)ویو ا/تمن همون جا خشکم زده بود که افت...

رمان تهیونگ

📸 عکس آخرپارت پنجم: «حقیقتی که هفت سال دیر رسید»اما هنوز یه ...

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

🍷…………………………پارت۷…………………………🍷🌹ویو مین عصبی بودم آنقدر عصبی که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط