بلیت ماندن است مانده روی دستهای من/
بلیت ماندن است مانده روی دستهای من/
در این همه مسافر حرم نبود جای من؟/
رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر/
سفارش مریض حضرت امام را ببر/
«سلام نسخه» را ببر ببین دوا نمیدهد؟/
از او بپرس این مرض را شفا نمیدهد؟/
چقدر تا تو با قطارها سفر کند دلش؟/
چقدر بگذرند زایرانت از مقابلش؟/
چقدر بادهای دوریات مچالهاش کنند/
و دوستان به روزهای خوش حوالهاش کنند/
درست بیست سال شد که راه طوس بسته است/
جوان دل شکسته دل به پایبوس بسته است/
پدر به کربلا و مکه رفته است چند بار/
و من هنوز در هوای مشهد تو بیقرار/
مرا طلای گنبد تو بیقرار میکند/
کسی مرا به دوش ابرها سوار میکند/
خیال میکند که دیدن تو قسمتش شده/
همین کسی که دارد از خودش فرار میکند/
کسی که بیست سال آزگار مشهدی نشد/
و هرچه شکوه میکند به روزگار میکند/
به بادهای آشنای شرق بوسه میدهد/
به آتش ارادت تو افتخار میکند/
به این امید ضامن رئوف! تا ببیندت/
هی آهوان بچهدار را شکار میکند/
هزار تا غروب در مسیر ایستادهام/
به هر که آمده به پایبوس نامه دادهام/
من از کبوتران گنبد تو کمترم مگر/
که بعد سالها نخواندهای مرا به این سفر؟/
قطارهای عازم شمال شرق میروند/
دقیقههای بیتو مثل باد و برق میروند/
کسی بلیط رفتنی به دست من نمیدهد/
به آرزوی یک جوان خام تن نمیدهد/
بلیت ماندن است مانده روی دستهای من/
در این همه مسافر حرم نبود جای من؟!
در این همه مسافر حرم نبود جای من؟/
رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر/
سفارش مریض حضرت امام را ببر/
«سلام نسخه» را ببر ببین دوا نمیدهد؟/
از او بپرس این مرض را شفا نمیدهد؟/
چقدر تا تو با قطارها سفر کند دلش؟/
چقدر بگذرند زایرانت از مقابلش؟/
چقدر بادهای دوریات مچالهاش کنند/
و دوستان به روزهای خوش حوالهاش کنند/
درست بیست سال شد که راه طوس بسته است/
جوان دل شکسته دل به پایبوس بسته است/
پدر به کربلا و مکه رفته است چند بار/
و من هنوز در هوای مشهد تو بیقرار/
مرا طلای گنبد تو بیقرار میکند/
کسی مرا به دوش ابرها سوار میکند/
خیال میکند که دیدن تو قسمتش شده/
همین کسی که دارد از خودش فرار میکند/
کسی که بیست سال آزگار مشهدی نشد/
و هرچه شکوه میکند به روزگار میکند/
به بادهای آشنای شرق بوسه میدهد/
به آتش ارادت تو افتخار میکند/
به این امید ضامن رئوف! تا ببیندت/
هی آهوان بچهدار را شکار میکند/
هزار تا غروب در مسیر ایستادهام/
به هر که آمده به پایبوس نامه دادهام/
من از کبوتران گنبد تو کمترم مگر/
که بعد سالها نخواندهای مرا به این سفر؟/
قطارهای عازم شمال شرق میروند/
دقیقههای بیتو مثل باد و برق میروند/
کسی بلیط رفتنی به دست من نمیدهد/
به آرزوی یک جوان خام تن نمیدهد/
بلیت ماندن است مانده روی دستهای من/
در این همه مسافر حرم نبود جای من؟!
- ۱.۳k
- ۲۱ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط