شهیدی که قصه‌اش،از خودِ شهادتش عجیب‌تر است…

شهیدی که قصه‌اش،از خودِ شهادتش عجیب‌تر است…

شهید فخّار؛
مردی که وصیت کرده بود مزارش خاکی بماند، بی‌نام و بی‌نشان؛
انگار حتی بعد از رفتنش هم نمی‌خواست چیزی از خودش برای دیده‌شدن باقی بگذارد…
فقط خدا بداند که چه کسی بود و برای چه رفت...

می‌گویند هر بار بر مزارش سنگ گذاشتند؛
فردای آن روز، سنگ شکسته بود…

و عجیب‌تر، قصه‌ی پیکرش بود؛
پیکری که به اشتباه همراه شهدای مشهد راهی حرم امام رضا(ع) شد،
طوافش کردند و بعد، از نوشته‌ای که در لباسش مانده بود، فهمیدند: ...
«صمد فخار، عاشق امام رضا(ع) و اهل کازرون فارس هستم.»

گاهی آدم نمی‌داند اسم این اتفاق‌ها را چه بگذارد…
اشتباه؟
تصادف؟
یا دعوتی که از آن‌طرفِ دنیا هم راه خودش را پیدا می‌کند؟

امروز که کنار مزارش ایستادم،
یک حالِ عجیبی داشتم؛
از آن حال‌هایی که نمی‌شود برایش توضیحی پیدا کرد...

نشسته بودم روبه‌روی مزاری که صاحبش نخواست نامی روی سنگش بماند،
اما انگار خدا هم نخواست نامش فراموش شود...

شاید بعضی آدم‌ها برای گمنام ماندن می‌روند،
اما خدا برای ماندگار شدنشان،
قصه‌ای برایشان می‌نویسد که سال‌ها بعد،
آدمی مثل من بیاید و کنار مزارشان بایستد
و بی‌آنکه بداند چرا،
دلش بلرزد…

شهید فخّار،
امروز من به زیارت تو آمدم؛
اما عجیب اینجاست که حس می‌کنم
این من نبودم که تو را پیدا کردم…
شاید تو بودی که مرا به اینجا کشاندی...

خوش به حالت که آن‌قدر �
دیدگاه ها (۰)

سلام به همه همراهان عزیز

گاهی از خودم می پرسم اگر همه‌ چیز را می‌دانستم، باز هم همین‌...

بوی بارون

نمی‌شود از ڪنارِ گذشته رد شدفقط چون سال‌ها از آن گذشته استبع...

فیلیکس و می سان 💋

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

می گویند بعضی آتشها برای گرم کردن دست ها نیستند؛ برای روشن ن...

گنده مشهد نه گنده جهان🕊ما اینجا تو مِشَد، گُنده‌تر از آقا ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط