⁨ ⁨ تو نقطه‌ضعفم را نمی‌شناختی؛

⁨ ⁨ تو نقطه‌ضعفم را نمی‌شناختی؛
سال‌ها نگهبانش بودی

اجازه بدهید بنویسم.
می‌دانم نوشتن
چیزی را عوض نمی‌کند.
نه کسی برمی‌گردد،
نه زخمی بسته می‌شود.

اما بعضی حرف‌ها
اگر نوشته نشوند،
درونِ آدم
می‌پوسند.

دردِ من
از رفتنت نیست.
کاش فقط رفتن بود.

دردِ من این است که
تو مرا خوب می‌شناختی.
آن‌قدر خوب
که گاهی خودم را
کمتر از تو می‌شناختم.

ترسم را بهتر از خودم می‌دانستی .
می‌دانستی کدام حرف
می‌تواند تا چندین شب بیدار
نگهم ‌دارد.

می‌دانستی کدام زخم
هنوز زیر پوستِ جانم نفس می‌کشد.
می‌دانستی اگر روزی
از همان نقطه ضربه بخورم،
دیگر جمع کردنِ خودم
کارِ یک شب و یک ماه و یک سال نبود .

همه را می‌دانستی.
حتی یادت هست؟
گاهی با خنده می‌گفتم:
«کسی نداند…»

و تو می‌خندیدی.
و من
از صدای خنده‌ات
ضعف می‌کردم.

می‌گفتم:
«نمی‌خواهم کسی به تو
چشمِ تملک داشته باشد.»

نمی‌خواهم کسی
دستش را به سمتِ چیزی دراز کند
که تمامِ دنیای من است.

و تو
همهٔ این‌ها را می‌دانستی.
دقیقاً همان‌جا را می‌شناختی.

همان نقطه‌ای را
که تمامِ ستون‌های وجودم
روی آن سوار بود.

برای همین
امروز هر چه فکر می‌کنم
از رفتنت نمی‌سوزم.
از این می‌سوزم
که وقتی خواستی بروی،

درِ خروج را انتخاب نکردی.

دست گذاشتی
روی همان نقطه‌ای
که می‌دانستی
با یک فشارِ کوچک
تمامِ سقف فرو می‌ریزد.

و فرو ریخت.

نه یک‌باره.

آوارها
همیشه با تأخیر می‌رسند.

من تازه حالا
زیرِ سنگ‌هایی مانده ام
که مدت‌ها پیش
از جایشان کنده شده بودند.

و این
تلخ‌ترین بخشِ ماجراست.
این‌که کسی
تمامِ رمزِ فرو ریختنت را بداند،
و درست از همان راه
عبور کند.

انگار
کلیدِ خانه را
به صاحبِ خانه داده باشی؛

بعد روزی برگردی
و ببینی
چیزی دزدیده نشده است.
فقط
هر چه برایت ارزش داشت
دیگر سرِ جایش نیست.
و دردناک‌تر از همه
این است که بدانی
کارِ یک غریبه نبود.

«کسی این خانه را ویران کرد
نقشهٔ تمامِ اتاق‌هایش را از بر بود.»
.
.
.
.
تمام ناتمام من 🌙
دیدگاه ها (۱)

سهمِ مناشتباه کردن نبود…باور کردن بود.منبه چیزهایی باور کردم...

دو نگاهی كه كردمت همه عمر نرود تا قيامت از يادمنگاه اولين، ك...

«شب که از راه می‌رسد، سکوتِ خانه از سکوتِ جهان سنگین‌تر می‌ش...

«شب که از راه می‌رسد، سکوتِ خانه از سکوتِ جهان سنگین‌تر می‌ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط