یک لحظه سکوت کرد و حرفش را خورد.. بغض نفس و گلوی او را آز

یک لحظه سکوت کرد و حرفش را خورد.. بغض نفس و گلوی او را آزرد.
می خواست کـه عشق را نمایان نکند.. اشک آمد و باز آبرویش را برد.
دیدگاه ها (۹)

دل بریدم ز غمی که مرا با غم آشنا کرداز همدردی که مرا میان در...

ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا#سلام_امام_زمانم💔□بــــٰـاز؎خَـــــلق دگـــــر ،_...

سخت‌ترین لحظه می‌دونی چیه :)اونــــجا که چـــشمات پره اشـــک...

کاش بردنِ اسم تو هم جایزه داشت ماکان؛ شاید اینجوری لاله مرزب...

🖤 پارت بیستم | پروندهلانا با ترس گفت:— پرونده‌ی من یعنی چی؟د...

⁨ ✨بفرست برای اولین بانویی که به ذهنت آمد ✨زن بودن فلسفه‌ای‌...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p75نینا سریع سرش رو تکون داد.«امیدوارم ه...

#آیا_ارواح_میتوان_زنده_شدPT:3میا هنوز پشتش به راهرو بودجرئت ...

معامله p6جونگ‌کوک چند لحظه در سکوت به پنجره خیره ماند.بعد بد...

گاهی زندگی مثل روزی بارانی می‌ماند که هیچ چیز جز سرپناه موقت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط