★می خواستم تصویر با تو بودن را نقاشی کنم
★می خواستم تصویر با تو بودن را نقاشی کنم
دیدم فاصله بینمان در ورق جا نمیشود
حتی دفتر دلتنگی هایم در قلبت جا نمی گیرد
هرگز از تو به کسی چیزی نگفته ام
اما تورا دیده اند که تن میشوی در چشمانم
مگر بین من و تو چقدر فاصله است،
که هرچقد سکوت میکنم نمی شنوی
این روزها می پوشانم دلتنگی ام را با بستری از کلمات
اما باز کسی در دلم تورا صدا میزند
حال می فهمم دلتنگی معنی ندارد
درد دارد،مرض عجیبی است دلتنگی ...
آرام آرام، آدم را نا آرام میکند
چتری برایم بگیر حتی خیالی
خیس دلتنگی ات شده ام
چقدر ساده بودم آن هنگام که فکر می کردم شکستن دل آدم ناگوارترین حادثه عالمه
امروز که دلم شکست و عالمی تکان نخورد
به سادگی خودم میخندم، واقعا خنده دار است
آه را می کشیم،
ناز را میکشیم،
انتظار را میکشیم،
درد را میکشیم،
اما نقاش خوبی نشدیم که دست بکشیم
..........
چشم تو در نقاشی هایم اشک می ریزد،
اما تو از دور هنوز،رفتنت را به رخم می کشی.
بازی سختی بود!من عاشق شدم و تو بد قول.
اینجا هنوز خیالم سر به سر تقویم می گذارد،
تو دیروز رفته ای...مگر نه!!!
«تو»رفته ای...
دیگر مهم نیست خنده هایت به اعتبار کیست
و«من» در کابوس گذشته،موی سپید می کنم،
آن وقتی که؛یادت در دلم،خون می چکاند!
از شعر هیچ نمی دانم...فقط یاد تو از دور،مرا قلم می دواند!
راستی...
از چشمانت چه خبر
دیدم فاصله بینمان در ورق جا نمیشود
حتی دفتر دلتنگی هایم در قلبت جا نمی گیرد
هرگز از تو به کسی چیزی نگفته ام
اما تورا دیده اند که تن میشوی در چشمانم
مگر بین من و تو چقدر فاصله است،
که هرچقد سکوت میکنم نمی شنوی
این روزها می پوشانم دلتنگی ام را با بستری از کلمات
اما باز کسی در دلم تورا صدا میزند
حال می فهمم دلتنگی معنی ندارد
درد دارد،مرض عجیبی است دلتنگی ...
آرام آرام، آدم را نا آرام میکند
چتری برایم بگیر حتی خیالی
خیس دلتنگی ات شده ام
چقدر ساده بودم آن هنگام که فکر می کردم شکستن دل آدم ناگوارترین حادثه عالمه
امروز که دلم شکست و عالمی تکان نخورد
به سادگی خودم میخندم، واقعا خنده دار است
آه را می کشیم،
ناز را میکشیم،
انتظار را میکشیم،
درد را میکشیم،
اما نقاش خوبی نشدیم که دست بکشیم
..........
چشم تو در نقاشی هایم اشک می ریزد،
اما تو از دور هنوز،رفتنت را به رخم می کشی.
بازی سختی بود!من عاشق شدم و تو بد قول.
اینجا هنوز خیالم سر به سر تقویم می گذارد،
تو دیروز رفته ای...مگر نه!!!
«تو»رفته ای...
دیگر مهم نیست خنده هایت به اعتبار کیست
و«من» در کابوس گذشته،موی سپید می کنم،
آن وقتی که؛یادت در دلم،خون می چکاند!
از شعر هیچ نمی دانم...فقط یاد تو از دور،مرا قلم می دواند!
راستی...
از چشمانت چه خبر
- ۶.۴k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط