خوب می دانم دیگر کار از کار گذشته. من که عمری گریزان از ه
خوب می دانم دیگر کار از کار گذشته. من که عمری گریزان از هر داستان بی انتها بودم حالا اینجا مسافر بی قرار این راه بی سر انجامم. این همه خط فاصله در نگاه و آن همه نقطه چین نگران در کلامت هیچ دردی از دل ما دوا نخواهد کرد. هر چه هم که از رفتن من بگویی و از ماندن خودت نه حواس من جمع پنجره های روشن خواهد شد نه گوش تو بدهکار وسوسه های تاریک. خوب می دانم حتی فکر نبودنت هم خواب هایم را به کابوس می کشاند. پس تلخی هایم را ببخش. دلم را ببین که به هوایت شیرین می زند. دیگر کار از کار گذشته. از همان روزی که گوشه ای از قلبم را کنار یک لبخند محزون جا گذاشتم. از همان روزی که قولت را به قفل رویا های من کلید کردی. از همان نسیم اعتماد و طوفان دلگرمی. از همان وقت، دریا دریا آب از سر دوست داشتن ساده ی ما گذشت و به باران رسید. دیگر کار از کار گذشته. نمی روم، نمی روی، از یادت، از دلم. می شود بمانی و نگذاری آب در دل این رویا تکان بخورد؟
- ۹۱۳
- ۲۴ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط