فرشته من(بخدا نمیدونم پارت چنده)
فرشته من(بخدا نمیدونم پارت چنده)
ویو رزی
رزی:ایشش...بیه هی دعوا دعوا...اصن بریم
جیمین:هوووف...فک نمیکردم فرشته ها اینجوری باشن
رزی:من چجوریم هااا؟؟نه نه من چییییی....من چمههههه
جیمین:باشه باسه بیا بریم سرورم
رزی:افرین
جیمین:یا بسم الله (من بجا یا خدا اینو میگم👍🏼)
رزی:ایشش بدو بیا دیگه لاک پشت خان
جیمین:هووووففف
ویو جیمین
رفتیم سوار ماشین شدیم
هیچ حرفی نمیزدیم یه آهنگ ملایم بخش میشد
یهو یه بستنی فروشی دیدم دلم خواست
جیمین:بریم بستنی بخوریم؟
رزی:بستنی؟
جیمین:آره دیگه بیا بریم
رزی:بستنی چیه
جیمین:عاو نمیدونی یه چیز خیلی خوشمزه هست بیا بریم میفهمی
رزی:نمیخوامممم تو میخوای منو بکشه
من پیاده شدم ولی رزی همچنان تو ماشین بود رفتم سمت در رزی بازش کردم
رزی:منو نکششش من هنوز جوونم (گریه الکی)
جیمین:بابا کاریت نداریم با پای خودت بیا اگه قیافه شو دیدی خوشو نیومد نخور
رزی:بااوشه
رفتیم سمت بستنی فروشی رزی جلوی من بود چون قدش کوتاه بود انگار از بالای یه تپه داشتم نگاش میکردم
عین جوجه ها جلو جلو میرفت خدایا مرسی برا این موجودی که برام فرستادی
رزی:بیا دیگه لاک پشت خان
جیمین:لاک پشت خان؟
رزی:آره لقبته
جیمین:(خنده)
رسیدیم دم بستنی فروشی
جیمین:چه طعمی دوس داری
رزی:ها؟
چیمین:چه میوه ای دوس داری
رزی:ها....نه چیز توت فرنگی
جیمین:باشه وایسا همینجا میام
رفتم تو رزی هم نشست روی یه نیمکت
جیمین:ببخشید آقا.....دوتا بستنی میخوام یکی شکلاتی یکی با طعم توت فرنگی
بستنی فروش:چشم...الان میارم
همونجا وایسادم مرده رفت با دوتا بستنی برگشت از دستش گرفتم و کارت رو بهش دادم
تا حساب کنه
وقتی حساب کرد رفتم بیرون
ویو رزی
همینطوری روی نیمکت نشسته بودم منتظر جیمین بودم و به رفت و امد مردم توجه میکردم
که یهو یه اقا اومد پیشم نشست
اقا:تو کی هی دور و ور جیمینی؟
رزی:ها؟
اقا:میگم تو کی چرا همش پیش جیمینی تا جایی نه یادمه جیمین دوس دختر نداشت(با چهره ی طلبکارانه )
رزی:به توچه
اقا:همچیه جیمین به من مربوطه فهمیدی
رزی:نخیر....
اقا:میگی یا از زبونت بکشم بیرون
رزی:نمیگممم..صان به توچه....خیارچه(نمیدونم چرا اینو نوشتم اخه خیارچه....)
همینطوری بحث میکردم صدا جیمین اومد
جیمین:چرا دعوا میکنی این کیه دیگه صدات تا اون ور میاد
)اون مرده کلاه و ماسک داره)
اقا:خوب شد اومدی جیمین این کیه مگه دوس دختر داری؟
جیمین:تو اسم منو از کجا میدونی چقد صدات اشناست
رزی:جیمین من نشسته بودم این اومد پیشم
اقا:گوزو منو نشناختی ....وایسا این کلاهو در بیارم
اون اقاهه کلاه و ماسکش رو در اوارد
جیمین:تو اینجا چیکار میکنی؟ منو تعقیب میکنی؟
رزی:این کیه؟
جیمین:این....ادامه دارد
ویو رزی
رزی:ایشش...بیه هی دعوا دعوا...اصن بریم
جیمین:هوووف...فک نمیکردم فرشته ها اینجوری باشن
رزی:من چجوریم هااا؟؟نه نه من چییییی....من چمههههه
جیمین:باشه باسه بیا بریم سرورم
رزی:افرین
جیمین:یا بسم الله (من بجا یا خدا اینو میگم👍🏼)
رزی:ایشش بدو بیا دیگه لاک پشت خان
جیمین:هووووففف
ویو جیمین
رفتیم سوار ماشین شدیم
هیچ حرفی نمیزدیم یه آهنگ ملایم بخش میشد
یهو یه بستنی فروشی دیدم دلم خواست
جیمین:بریم بستنی بخوریم؟
رزی:بستنی؟
جیمین:آره دیگه بیا بریم
رزی:بستنی چیه
جیمین:عاو نمیدونی یه چیز خیلی خوشمزه هست بیا بریم میفهمی
رزی:نمیخوامممم تو میخوای منو بکشه
من پیاده شدم ولی رزی همچنان تو ماشین بود رفتم سمت در رزی بازش کردم
رزی:منو نکششش من هنوز جوونم (گریه الکی)
جیمین:بابا کاریت نداریم با پای خودت بیا اگه قیافه شو دیدی خوشو نیومد نخور
رزی:بااوشه
رفتیم سمت بستنی فروشی رزی جلوی من بود چون قدش کوتاه بود انگار از بالای یه تپه داشتم نگاش میکردم
عین جوجه ها جلو جلو میرفت خدایا مرسی برا این موجودی که برام فرستادی
رزی:بیا دیگه لاک پشت خان
جیمین:لاک پشت خان؟
رزی:آره لقبته
جیمین:(خنده)
رسیدیم دم بستنی فروشی
جیمین:چه طعمی دوس داری
رزی:ها؟
چیمین:چه میوه ای دوس داری
رزی:ها....نه چیز توت فرنگی
جیمین:باشه وایسا همینجا میام
رفتم تو رزی هم نشست روی یه نیمکت
جیمین:ببخشید آقا.....دوتا بستنی میخوام یکی شکلاتی یکی با طعم توت فرنگی
بستنی فروش:چشم...الان میارم
همونجا وایسادم مرده رفت با دوتا بستنی برگشت از دستش گرفتم و کارت رو بهش دادم
تا حساب کنه
وقتی حساب کرد رفتم بیرون
ویو رزی
همینطوری روی نیمکت نشسته بودم منتظر جیمین بودم و به رفت و امد مردم توجه میکردم
که یهو یه اقا اومد پیشم نشست
اقا:تو کی هی دور و ور جیمینی؟
رزی:ها؟
اقا:میگم تو کی چرا همش پیش جیمینی تا جایی نه یادمه جیمین دوس دختر نداشت(با چهره ی طلبکارانه )
رزی:به توچه
اقا:همچیه جیمین به من مربوطه فهمیدی
رزی:نخیر....
اقا:میگی یا از زبونت بکشم بیرون
رزی:نمیگممم..صان به توچه....خیارچه(نمیدونم چرا اینو نوشتم اخه خیارچه....)
همینطوری بحث میکردم صدا جیمین اومد
جیمین:چرا دعوا میکنی این کیه دیگه صدات تا اون ور میاد
)اون مرده کلاه و ماسک داره)
اقا:خوب شد اومدی جیمین این کیه مگه دوس دختر داری؟
جیمین:تو اسم منو از کجا میدونی چقد صدات اشناست
رزی:جیمین من نشسته بودم این اومد پیشم
اقا:گوزو منو نشناختی ....وایسا این کلاهو در بیارم
اون اقاهه کلاه و ماسکش رو در اوارد
جیمین:تو اینجا چیکار میکنی؟ منو تعقیب میکنی؟
رزی:این کیه؟
جیمین:این....ادامه دارد
- ۳.۲k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط