دو نیمه ماه♡

دو نیمه ماه♡
part¹⁰                       قرار مخفیانه
از زبان نایلا:

از گوشه‌ی سالن یواشکی به ایزانا‑ساما نگاه می‌کردم. مثل همیشه بی‌نقص و آرام بود، ولی چیزی توی حرکاتش فرق داشت. دستش رو روی لبه‌ی میز گذاشته بود، سرش کمی پایین، و چند ثانیه فقط نفس کشید... 
بعد زیر لب گفت: 
«وقتشه.» 

قلبم لرزید. وقت چی؟ چیه که اینقدر سنگین گفت؟ 
خواستم بپرسم، ولی بعد با خودم گفتم: 
«ولش کن... باید برم در رو باز کنم.» 

به سمت آیفون رفتم و گوشی رو برداشتم.

– «الو؟» 
صدایی از آن‌طرف خط آمد: 《اوه تویی نایلا چان؟》
نایلا:《هانا‑ساما؟》
هانا:《میشه در رو باز کنی؟》
– «چشم.» دکمه رو زدم تا در باز بشه، بعد رو برگردوندم سمت سالن. 

رفتم داخل سالن پذیرایی، ایستادم روبه‌روش و با احترام گفتم: 
«ایزانا‑ساما، مهموناتون رسیدن.» 

با صدای آرامی گفت: 
«خیلی‌خب… آبیوم. همه‌چیز آماده‌ست؟» 
از پشت سرش، آبیوم وارد شد، لبخند زد و پاسخ داد: 
«بله، ایزانا‑ساما. طبق برنامه، حدود هجده نفر.» 

چشمان ایزانا برای لحظه‌ای برق زد. به نشانه تأیید سرش را تکان داد
آبیوم:«پس درسته… از حضورتون مرخص می‌شم.» 

ایزانا: «میتونی بری.» 

همه چیز آرام بود، اما نگاه‌های کوتاهی بین ایزانا و آبیوم رد و بدل شد — مثل رمزهای بی‌کلام بین دو نفری که می‌دونن قراره چه اتفاقی بیفته. 
وقتی نگاه ایزانا ازم گذشت، حس کردم یه لحظه بهم شک کرد. 

آبیوم با حالت شوخی‌آمیز با چشم بهم اشاره کرد. *برم؟* 
آره، فهمیدم منظورش چیه. 
به‌سرعت از سالن بالا رفتم. 
پرسیدم:
– «ما نباید از مهمونا پذیرایی کنیم؟»  
آبیوم خنده‌ی ریزی کرد. 
– «همه چی ردیفه، نایلا. از این قرارهای کاری زیاد ردیف کردم.» 
خمیازه کشیدم. 
– «ایول… یعنی بقیه روز آزادیم؟» 
سرش رو تکون داد، هنوز اون لبخند مرموز روی لبش بود. 
منم سریع به اتاقم رفتم تا کمی استراحت کنم؛ ولی ذهنم اصلاً آروم نبود… 
چرا این قرار اینقدر جدی و مخفیانه بود؟ چه قراریه که هجده نفر براش میان؟
اما چیزی که نمی دونستم بعد از اون قرار بود.

از زبان رایا: 

به‌محض اینکه مامان و بابا رفتن، مگنیتر من و مایا رو برد داخل خونه. 
ولی من آروم ننشستم. ذهنم پر از سوال بود: 
چرا مامان و بابا جدا زندگی می‌کنن؟ 
رابطه مامان وعمو چیه؟ و این کارهای مخفیانه‌شون چیه؟ 
به‌سمت مایا نگاه کردم — اون برادر بزرگتر منِ بی‌خیال، که فقط بازی می‌کنه و به خاطر مریضیش کاری بهش ندارن ولی خودش هیچ‌وقت از خودش نمی‌پرسه چرا. 

فکر کردم: اگه خودش کاری نمی‌کنه، پس من می‌کنم.

نفس عمیقی کشیدم و زیر لب زمزمه کردم: 
«من قراره بفهمم،همه چی رو، خودم.» 


از زبان کیساکی: 

ده سال گذشته. 
ده سال از همون اولین جلسه‌ای که همه‌چیز شروع شد. 

حالا که دوباره قرار داریم… یه حس خالی ته دلم پیچیده. 
ادامه دادنش برای من دیگه معنا نداره — ولی تموم کردنش؟ 
اون هنوز هدفیه که باید انجامش بدم. 

به اطراف نگاه کردم... آدم‌هایی که از ده سال پیش کنارم بودن هنوز هستن. 
غیرقابل باور به نظر می‌رسه، ولی واقعیت اینه که همه هنوز به بند نقشه وصلن. 

در دل گفتم: 
«پس… با از بین بردن همه شواهد، شروع می‌کنم.» 

صدای نرمی از پایین سالن بلند شد، زنگ در دوباره به صدا درآمد. 
جلسه‌ی جدید شروع شد، و من… آماده‌ام که همه‌چیز رو پاک کنم.
دیدگاه ها (۳)

اشک های شور☆پارت 5ا.ت شوکه شد و بعد داد زد: هی، داری چیکار م...

عکس از سانزو نداشتم همشون ست بودن

دو نیمه ماه♡Part⁹                                استحکاماز ز...

دو نیمه ماه♡part⁸                              مهمون ویژهاز ...

ببینید گذاشتم

دو نیمه ماه♡Part⁷                                 شیطاناز زب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط