˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆
˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆
ماشین جلوی ساختمون بزرگی توقف کرد.
از پنجره بیرون رو نگاه کردم.
نورهای زیادی محوطه رو روشن کرده بودن و مهمونها یکییکی وارد میشدن.
تهیونگ پیاده شد و من هم بعد از اون از ماشین بیرون اومدم.
چند قدم جلوتر، دستش رو به سمتم دراز کرد.
— بیا.
دستم رو روی دستش گذاشتم و همراهش وارد ساختمون شدم.
داخل سالن، همهچیز مرتب و لوکس بود.
صدای موسیقی آرامی پخش میشد و مهمونها با هم صحبت میکردن.
چند نفر وقتی تهیونگ رو دیدن، جلو اومدن و باهاش احوالپرسی کردن.
من کمی عقبتر ایستاده بودم.
تهیونگ بعد از چند لحظه برگشت سمتم.
— ات.
& بله؟
— کنار من بمون.
& باشه.
همراهش راه افتادم.
چند دقیقه بعد، مردی به سمت تهیونگ اومد.
— کیم، بالاخره اومدی.
تهیونگ دستش رو باهاش فشرد.
— سلام.
مرد نگاه کوتاهی به من انداخت.
— ایشون؟
قبل از اینکه چیزی بگم، تهیونگ جواب داد:
— همراه منه.
مرد لبخندی زد و سرش رو تکون داد.
— خوشبختم.
& من هم همینطور.
بعد از رفتن مرد، به تهیونگ نگاه کردم.
& همه اینجا تو رو میشناسن.
— بیشترشون.
& پس من باید فقط کنارت راه برم؟
— فعلاً.
& باشه.
چند قدم دیگه رفتیم.
موسیقی کمی بلندتر شد و چند نفر به سمت وسط سالن رفتن.
تهیونگ لحظهای ایستاد.
— چیزی میخوای؟
& نه.
نگاهش چند ثانیه روی صورتم موند.
— مطمئنی؟
& آره.
سرش رو تکون داد.
— پس همینجا بمون.
بعد چند قدم از من فاصله گرفت تا با یکی از مهمونها صحبت کنه.
من هم کنار یکی از ستونهای سالن ایستادم و اطرافم رو نگاه کردم.
اما چند لحظه بعد، بدون اینکه بفهمم چرا، چشمم دوباره دنبال تهیونگ گشت.
و وقتی پیداش کردم، دیدم از اون طرف سالن به من نگاه میکنه.
---------------------------------
🌤 ادامه دارد...
مرسی از حمایتاتون لیدی ها💖
ماشین جلوی ساختمون بزرگی توقف کرد.
از پنجره بیرون رو نگاه کردم.
نورهای زیادی محوطه رو روشن کرده بودن و مهمونها یکییکی وارد میشدن.
تهیونگ پیاده شد و من هم بعد از اون از ماشین بیرون اومدم.
چند قدم جلوتر، دستش رو به سمتم دراز کرد.
— بیا.
دستم رو روی دستش گذاشتم و همراهش وارد ساختمون شدم.
داخل سالن، همهچیز مرتب و لوکس بود.
صدای موسیقی آرامی پخش میشد و مهمونها با هم صحبت میکردن.
چند نفر وقتی تهیونگ رو دیدن، جلو اومدن و باهاش احوالپرسی کردن.
من کمی عقبتر ایستاده بودم.
تهیونگ بعد از چند لحظه برگشت سمتم.
— ات.
& بله؟
— کنار من بمون.
& باشه.
همراهش راه افتادم.
چند دقیقه بعد، مردی به سمت تهیونگ اومد.
— کیم، بالاخره اومدی.
تهیونگ دستش رو باهاش فشرد.
— سلام.
مرد نگاه کوتاهی به من انداخت.
— ایشون؟
قبل از اینکه چیزی بگم، تهیونگ جواب داد:
— همراه منه.
مرد لبخندی زد و سرش رو تکون داد.
— خوشبختم.
& من هم همینطور.
بعد از رفتن مرد، به تهیونگ نگاه کردم.
& همه اینجا تو رو میشناسن.
— بیشترشون.
& پس من باید فقط کنارت راه برم؟
— فعلاً.
& باشه.
چند قدم دیگه رفتیم.
موسیقی کمی بلندتر شد و چند نفر به سمت وسط سالن رفتن.
تهیونگ لحظهای ایستاد.
— چیزی میخوای؟
& نه.
نگاهش چند ثانیه روی صورتم موند.
— مطمئنی؟
& آره.
سرش رو تکون داد.
— پس همینجا بمون.
بعد چند قدم از من فاصله گرفت تا با یکی از مهمونها صحبت کنه.
من هم کنار یکی از ستونهای سالن ایستادم و اطرافم رو نگاه کردم.
اما چند لحظه بعد، بدون اینکه بفهمم چرا، چشمم دوباره دنبال تهیونگ گشت.
و وقتی پیداش کردم، دیدم از اون طرف سالن به من نگاه میکنه.
---------------------------------
🌤 ادامه دارد...
مرسی از حمایتاتون لیدی ها💖
- ۱.۰k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط