#هم_خون_بی_خون

#هم_خون_بی_خون


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹



𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²


ویو رینا___



سه ماه از روزی که وارد خونه‌ی مین‌ها شده بودم می‌گذشت.
سه ماهی که هر روز سعی می‌کردم با یونگی دوست بشم...
و هر روز شکست می‌خوردم.

صبح‌ها وقتی سر میز صبحونه می‌نشستیم، همیشه سعی می‌کردم کنارش بشینم.


ـ «یونگی، امروز مدرسه می‌ری؟»

ـ «آره.»

ـ «منم می‌تونم باهات بیام؟»

ـ «نه.»


همیشه همین بود.
کوتاه.
سرد.
بدون حتی یک ذره علاقه به ادامه‌ی حرف.
کنارش می‌نشستم.

اون روز بعد از مدرسه، وقتی وارد عمارت شدیم، مستقیم رفتم سمت اتاق یونگی.
چند ضربه به در زدم.
جوابی نیومد.
در رو کمی باز کردم.

ـ «یونگی؟»

روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و چیزی می‌نوشت.
بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:

ـ «چیه؟»

آروم وارد شدم.

ـ «می‌خواستم یه چیزی بهت بدم.»

یه نقاشی رو پشت سرم قایم کرده بودم.
جلو رفتم و با ذوق کاغذ رو جلوی صورتش گرفتم.

ـ «ببین! خودمونم کشیدم.»

این بار سرش رو بلند کرد.
به نقاشی نگاه کرد.
من و خودش کنار هم ایستاده بودیم و بالای سرمون یه خونه کشیده بودم.

ـ «این چیه؟»

با لبخند گفتم:

ـ «من و تو... و خونه‌مون مثل خواهر و برادر.»


چند ثانیه سکوت کرد.
بعد نگاهش رو از نقاشی گرفت.

ـ «من اینو نمی‌خوام.»

لبخند روی صورتم یخ زد.

ـ «چرا؟»

ـ «چون بچگانه‌ست.»


کاغذ رو از دستش گرفتم.
آروم پایین انداختمش.
چشمام پر از اشک شده بود، ولی نمی‌خواستم جلوش گریه کنم.

ـ «باشه...»

از اتاق بیرون اومدم و در رو پشت سرم بستم.
همون‌جا کنار دیوار ایستادم.
برای اولین بار با خودم فکر کردم...
شاید واقعاً یونگی منو دوست نداره.
اما چند ثانیه بعد، اشکام رو پاک کردم.
نه.

هنوز تسلیم نمی‌شدم.
من قرار بود یه روز کاری کنم که یونگی خودش بیاد سراغم.

فقط نمی‌دونستم...
اون روز خیلی دورتر از چیزی بود که فکر می‌کردم.



ادامه دارد......



لایک کنید و نظر بدیننننننننن🔪🎀
دیدگاه ها (۰)

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³پانزده سال بعد...رینا ب...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹ویو رینا___هشت سالم بود...

#هم_خون_بی_خون " ‌ خلاصه "رینا دختری‌ست که از کودکی توسط خا...

مهمونی پارت ۱۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط