چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنه

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند .

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قور باغه دیگر گفتند که چاره ای نیست ، شما به زودی خواهید مرد .

دو قورباغه ، این حرف ها را نادیده
گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .

اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید شما خواهید مرد .

بالاخره یکی از دو قورباغه دست از تلاش برداشت و بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد .

اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد .

بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار اما او با توان بیشتری تلاش می کرد و بالاخره از گودال خارج شد .

وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قور باغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرف های ما را نشنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست . در واقع او تمام این مدت فکر می کرده که
دیگران او را تشویق می کنند !
دیدگاه ها (۸)

راننده تاکسی : برادر خانمم یه وام 6 میلیون تومنی میخواست بگی...

حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه .گفت : یه سوال ...

مرد جوانی سوار بر قطار به مسافرت می رفت ، به علت بی توجهی ی...

بخش پونتیاک شرکت خودروسازی جنرال موتورز شکایتی را از یک مشتر...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۸: ظهورِ گرگِ زخمی یه سایه‌یِ سیاه، ...

خـیــانـــت دروغــیـن𝔓𝔞𝔯𝔱²⁴/پارت پایانی_________ــــــ______...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۱۱ : ( نامه )هیونجین تا صبح فقط به یک جمل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط