🖤 قفس سیاه
🖤 قفس سیاه
پارت بیستوپنجم | پدر
صدای قدمها از بیرون نزدیکتر شد.
لانا به مرد خیره ماند.
— تو واقعاً پدرمی؟
مرد با چشمانی پر از اشک گفت:
— آره...
ناگهان در خانه با شدت باز شد.
پدر جونگکوک وارد شد.
— بالاخره پیدات کردم، لانا.
جونگکوک جلوی لانا ایستاد.
— بهش نزدیک نشو.
مرد خندید.
— هنوز هم فکر میکنی میتونی ازش محافظت کنی؟
جونگکوک اسلحهاش را بالا آورد.
— امتحان کن.
پدرش آرام گفت:
— اگه شلیک کنی، حقیقت برای همیشه دفن میشه.
لانا با عصبانیت فریاد زد:
— چه حقیقتی؟!
مرد به او نگاه کرد.
— حقیقت اینکه تو دلیل اصلی جنگ دو خانوادهای.
لانا گیج شد.
— من؟
— وقتی به دنیا اومدی، دو خانواده برای داشتن تو جنگیدن.
جونگکوک با ناباوری گفت:
— چرا؟
مرد جواب داد:
— چون خون مادرت...
مکث کرد.
— یک میراث قدیمی رو به تو منتقل کرده.
لانا آرام پرسید:
— مادرم کیه؟
همه ساکت شدند.
پدر واقعی لانا به جونگکوک نگاه کرد.
— مادرش...
ناگهان صدای شلیک آمد.
مرد روی زمین افتاد.
— بابا!
لانا خودش را کنارش رساند.
جونگکوک به سمت پنجره شلیک کرد، اما تیرانداز فرار کرده بود.
مرد دست لانا را گرفت.
با آخرین توانش گفت:
— مادرت... زندهست...
لانا گریهکنان گفت:
— کجاست؟!
مرد فقط یک اسم گفت:
— سئول...
و چشمهایش بسته شد.
لانا خشکش زد.
جونگکوک کنار او زانو زد.
اما روی زمین، کنار دست مرد، یک پاکت افتاده بود.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای لانا؛ از طرف مادرت.»
ادامه دارد... 🖤🥀
پارت بیستوپنجم | پدر
صدای قدمها از بیرون نزدیکتر شد.
لانا به مرد خیره ماند.
— تو واقعاً پدرمی؟
مرد با چشمانی پر از اشک گفت:
— آره...
ناگهان در خانه با شدت باز شد.
پدر جونگکوک وارد شد.
— بالاخره پیدات کردم، لانا.
جونگکوک جلوی لانا ایستاد.
— بهش نزدیک نشو.
مرد خندید.
— هنوز هم فکر میکنی میتونی ازش محافظت کنی؟
جونگکوک اسلحهاش را بالا آورد.
— امتحان کن.
پدرش آرام گفت:
— اگه شلیک کنی، حقیقت برای همیشه دفن میشه.
لانا با عصبانیت فریاد زد:
— چه حقیقتی؟!
مرد به او نگاه کرد.
— حقیقت اینکه تو دلیل اصلی جنگ دو خانوادهای.
لانا گیج شد.
— من؟
— وقتی به دنیا اومدی، دو خانواده برای داشتن تو جنگیدن.
جونگکوک با ناباوری گفت:
— چرا؟
مرد جواب داد:
— چون خون مادرت...
مکث کرد.
— یک میراث قدیمی رو به تو منتقل کرده.
لانا آرام پرسید:
— مادرم کیه؟
همه ساکت شدند.
پدر واقعی لانا به جونگکوک نگاه کرد.
— مادرش...
ناگهان صدای شلیک آمد.
مرد روی زمین افتاد.
— بابا!
لانا خودش را کنارش رساند.
جونگکوک به سمت پنجره شلیک کرد، اما تیرانداز فرار کرده بود.
مرد دست لانا را گرفت.
با آخرین توانش گفت:
— مادرت... زندهست...
لانا گریهکنان گفت:
— کجاست؟!
مرد فقط یک اسم گفت:
— سئول...
و چشمهایش بسته شد.
لانا خشکش زد.
جونگکوک کنار او زانو زد.
اما روی زمین، کنار دست مرد، یک پاکت افتاده بود.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای لانا؛ از طرف مادرت.»
ادامه دارد... 🖤🥀
- ۳۰۸
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط