𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟗
ویو اِریا
مرد دستش رو داخل کت برد.
اِریا بدون مکث اسلحهش رو بالا آورد.
ـ «دستت رو آروم بیار بیرون.»
مرد خشک شد.
اما قبل از اینکه حرکتی بکنه، جونگکوک جلو اومد و اسلحهی مرد رو از دستش انداخت.
ـ «حرکت اشتباهی بود.»
مرد خواست به جونگکوک حمله کنه، اما یکی از بادیگاردها سریع گرفتش.
تهیونگ نفس راحتی کشید.
ـ «من واقعاً فکر کردم الان یه گلوله میخوریم.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «تو زیادی حرف میزنی.»
ـ «چون هنوز زندهام!»
اِریا به مرد خیره شد.
ـ «کی فرستادتت؟»
مرد سکوت کرد.
اِریا نزدیکتر رفت.
ـ «یه بار دیگه میپرسم.»
مرد همچنان چیزی نگفت.
جونگکوک به صورتش نگاه کرد.
ـ «لازم نیست چیزی بگه.»
اِریا برگشت سمتش.
ـ «چرا؟»
جونگکوک به دست مرد اشاره کرد.
ـ «اون حلقه.»
اِریا نگاهش رو پایین انداخت.
روی انگشت مرد، حلقهای با علامت خاصی بود.
اِریا همون لحظه شناختش.
چهرهش سرد شد.
ـ «این علامت...»
جونگکوک ادامه داد:
ـ «پس فهمیدیم با کی طرفیم.»
تهیونگ نزدیک اومد.
ـ «خب کیه؟»
اِریا جواب نداد.
فقط به هان گفت:
ـ «این مرد رو ببرین.»
هان مرد رو با خودش برد.
وقتی سالن خلوت شد، جونگکوک کنار اِریا ایستاد.
ـ «میشناسیش.»
اِریا نگاهش کرد.
ـ «آره.»
ـ «کیه؟»
اِریا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «کسی که فکر میکردم دیگه هیچوقت برنمیگرده.»
جونگکوک پوزخندش رو از دست داد.
ـ «پس ظاهراً امشب قراره بیشتر از یه معامله خراب بشه.»
اِریا نگاهش رو به در دوخت.
ـ «خیلی بیشتر.»
ادامه دارد...
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟗
ویو اِریا
مرد دستش رو داخل کت برد.
اِریا بدون مکث اسلحهش رو بالا آورد.
ـ «دستت رو آروم بیار بیرون.»
مرد خشک شد.
اما قبل از اینکه حرکتی بکنه، جونگکوک جلو اومد و اسلحهی مرد رو از دستش انداخت.
ـ «حرکت اشتباهی بود.»
مرد خواست به جونگکوک حمله کنه، اما یکی از بادیگاردها سریع گرفتش.
تهیونگ نفس راحتی کشید.
ـ «من واقعاً فکر کردم الان یه گلوله میخوریم.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «تو زیادی حرف میزنی.»
ـ «چون هنوز زندهام!»
اِریا به مرد خیره شد.
ـ «کی فرستادتت؟»
مرد سکوت کرد.
اِریا نزدیکتر رفت.
ـ «یه بار دیگه میپرسم.»
مرد همچنان چیزی نگفت.
جونگکوک به صورتش نگاه کرد.
ـ «لازم نیست چیزی بگه.»
اِریا برگشت سمتش.
ـ «چرا؟»
جونگکوک به دست مرد اشاره کرد.
ـ «اون حلقه.»
اِریا نگاهش رو پایین انداخت.
روی انگشت مرد، حلقهای با علامت خاصی بود.
اِریا همون لحظه شناختش.
چهرهش سرد شد.
ـ «این علامت...»
جونگکوک ادامه داد:
ـ «پس فهمیدیم با کی طرفیم.»
تهیونگ نزدیک اومد.
ـ «خب کیه؟»
اِریا جواب نداد.
فقط به هان گفت:
ـ «این مرد رو ببرین.»
هان مرد رو با خودش برد.
وقتی سالن خلوت شد، جونگکوک کنار اِریا ایستاد.
ـ «میشناسیش.»
اِریا نگاهش کرد.
ـ «آره.»
ـ «کیه؟»
اِریا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «کسی که فکر میکردم دیگه هیچوقت برنمیگرده.»
جونگکوک پوزخندش رو از دست داد.
ـ «پس ظاهراً امشب قراره بیشتر از یه معامله خراب بشه.»
اِریا نگاهش رو به در دوخت.
ـ «خیلی بیشتر.»
ادامه دارد...
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
- ۸۲۱
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط