رقص مرگ و عشق
رقص مرگ و عشق
p¹⁵
اشکها مثلِ سیل رویِ صورتم جاری شده بودن.
تمامِ بدنم از ترسِ اون نگاهِ نزدیک و محاصرهیِ سنگینِ اون میلرزید. با صدایی که به زور شنیده میشد، شروع کردم به التماس کردن.
+: (با هقهق و گریه) جونگکوک...خواهش میکنم...التماس میکنم...به آرین کاری نداشته باش...اون فقط...اون فقط یه آدمِ سادهست...اون هیچ گناهی نداره...فقط من...من فقط میخواستم یه ذره احساسِ عادی بودن داشته باشم...
جونگکوک، در حالی که چشمهاش رو به من دوخته بود، یه لحظه مکث کرد.
اون خشمِ وحشی که تویِ نگاهش بود، یهو نرم شد و جای خودش رو به یه آرامشِ عجیب و لرزون داد.
اون سرش رو پایین آورد و پیشونیاش رو به پیشونیِ من تکیه داد.
بعد، بدونِ هیچِ هشداری، لبهاش رو رویِ لبهایِ من گذاشت.
یه بوسهیِ طولانی و عمیق که نه از سرِ عشق بود و نه از سرِ ملایمت؛ بلکه مثلِ یه مهرِ مالکیت بود، مثلِ این که بخواد تمامِ نفسهایِ من رو مالِ خودش کنه. وقتی عقب کشید، چشمهاش هنوز همونقدر نزدیک بود، اما حالا لحنش مثلِ یه زمزمهیِ آرام و مسموم بود.
+: تو مالِ منی،میخوای با من باشی، میخوای تویِ دنیایِ من بمونی... من دوستت دارم. و این یعنی تو دیگه هیچکسِ دیگهای نیستی.
من، با وجودِ تمامِ وحشتی که داشتم، سعی کردم از منطقِ خودم استفاده کنم.
میدونستم اگه الان کوتاه بیام، همهچیز تموم میشه. باید یه مرزی تعیین میکردم.
_(با صدایی که سعی میکرد محکم باشه اما میلرزید) باشه... باشه، من باهات میمونم... اما... اما یه شرط دارم.
جونگکوک یه ابروش رو بالا انداخت، انگار که از این "شرط" خوشش اومده باشه.
+: بگو.
_تا وقتی که ۱۸ سالم نشده... من فقط با تو به عنوانِ یه دوست باشم. نه دوستپسر و دوستدختر... فقط یه دوستِ معمولی... تا وقتی که بزرگ بشم و خودم بتونم تصمیم بگیرم.
سکوتِ اتاق یهو تغییر کرد. اون آرامشِ مسمومِ جونگکوک، مثلِ یه شیشهیِ نازک، زیرِ فشارِ کلمهیِ "دوستِ معمولی" ترک خورد.
چشمهایِ اون در لحظه سیاه شد. اون آرامشِ ظاهری، مثلِ دود، دود شد و رفت و اون مردِ مافیایی و خشن دوباره برگشت.
فشارِ بدنش رویِ من بیشتر شد، طوری که حس کردم استخونهام دارن زیرِ فشارش میشکنن.
+: (با صدایی که از شدتِ خشم، خشدار و وحشی شده بود) دوستِ معمولی؟!
اون کلمه رو طوری تکرار کرد که انگار یه توهینِ بزرگ به شرافتش شده باشه. دستش رو با شدت به تخت کوبید و صورتش رو درست مقابلِ صورتِ من آورد، طوری که فقط چند میلیمتر با هم فاصله داشتیم.
+: فکر کردی من برایِ یه "دوستِ معمولی" این همه خون میریزم؟ فکر کردی من اینجا هستم که باهات مثلِ یه همکلاسیِ ساده رفتار کنم؟
لحنش حالا دیگه شبیه به یه تهدیدِ مرگبار بود:
+: تو یا مالِ منی، یا هیچی نیستی. کلمهیِ "دوست" رو دیگه هیچوقت جلویِ من به زبون نیار، وگرنه قسم میخورم اون "دوستت" رو جوری از جلویِ چشمات حذف کنم که حتی یادت نیاد اسمش چی بود! فهمیدی پرنسس کوچولو؟
p¹⁵
اشکها مثلِ سیل رویِ صورتم جاری شده بودن.
تمامِ بدنم از ترسِ اون نگاهِ نزدیک و محاصرهیِ سنگینِ اون میلرزید. با صدایی که به زور شنیده میشد، شروع کردم به التماس کردن.
+: (با هقهق و گریه) جونگکوک...خواهش میکنم...التماس میکنم...به آرین کاری نداشته باش...اون فقط...اون فقط یه آدمِ سادهست...اون هیچ گناهی نداره...فقط من...من فقط میخواستم یه ذره احساسِ عادی بودن داشته باشم...
جونگکوک، در حالی که چشمهاش رو به من دوخته بود، یه لحظه مکث کرد.
اون خشمِ وحشی که تویِ نگاهش بود، یهو نرم شد و جای خودش رو به یه آرامشِ عجیب و لرزون داد.
اون سرش رو پایین آورد و پیشونیاش رو به پیشونیِ من تکیه داد.
بعد، بدونِ هیچِ هشداری، لبهاش رو رویِ لبهایِ من گذاشت.
یه بوسهیِ طولانی و عمیق که نه از سرِ عشق بود و نه از سرِ ملایمت؛ بلکه مثلِ یه مهرِ مالکیت بود، مثلِ این که بخواد تمامِ نفسهایِ من رو مالِ خودش کنه. وقتی عقب کشید، چشمهاش هنوز همونقدر نزدیک بود، اما حالا لحنش مثلِ یه زمزمهیِ آرام و مسموم بود.
+: تو مالِ منی،میخوای با من باشی، میخوای تویِ دنیایِ من بمونی... من دوستت دارم. و این یعنی تو دیگه هیچکسِ دیگهای نیستی.
من، با وجودِ تمامِ وحشتی که داشتم، سعی کردم از منطقِ خودم استفاده کنم.
میدونستم اگه الان کوتاه بیام، همهچیز تموم میشه. باید یه مرزی تعیین میکردم.
_(با صدایی که سعی میکرد محکم باشه اما میلرزید) باشه... باشه، من باهات میمونم... اما... اما یه شرط دارم.
جونگکوک یه ابروش رو بالا انداخت، انگار که از این "شرط" خوشش اومده باشه.
+: بگو.
_تا وقتی که ۱۸ سالم نشده... من فقط با تو به عنوانِ یه دوست باشم. نه دوستپسر و دوستدختر... فقط یه دوستِ معمولی... تا وقتی که بزرگ بشم و خودم بتونم تصمیم بگیرم.
سکوتِ اتاق یهو تغییر کرد. اون آرامشِ مسمومِ جونگکوک، مثلِ یه شیشهیِ نازک، زیرِ فشارِ کلمهیِ "دوستِ معمولی" ترک خورد.
چشمهایِ اون در لحظه سیاه شد. اون آرامشِ ظاهری، مثلِ دود، دود شد و رفت و اون مردِ مافیایی و خشن دوباره برگشت.
فشارِ بدنش رویِ من بیشتر شد، طوری که حس کردم استخونهام دارن زیرِ فشارش میشکنن.
+: (با صدایی که از شدتِ خشم، خشدار و وحشی شده بود) دوستِ معمولی؟!
اون کلمه رو طوری تکرار کرد که انگار یه توهینِ بزرگ به شرافتش شده باشه. دستش رو با شدت به تخت کوبید و صورتش رو درست مقابلِ صورتِ من آورد، طوری که فقط چند میلیمتر با هم فاصله داشتیم.
+: فکر کردی من برایِ یه "دوستِ معمولی" این همه خون میریزم؟ فکر کردی من اینجا هستم که باهات مثلِ یه همکلاسیِ ساده رفتار کنم؟
لحنش حالا دیگه شبیه به یه تهدیدِ مرگبار بود:
+: تو یا مالِ منی، یا هیچی نیستی. کلمهیِ "دوست" رو دیگه هیچوقت جلویِ من به زبون نیار، وگرنه قسم میخورم اون "دوستت" رو جوری از جلویِ چشمات حذف کنم که حتی یادت نیاد اسمش چی بود! فهمیدی پرنسس کوچولو؟
- ۴.۳k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط