پارت پنجم: پچپچِ نجات
پارت پنجم: پچپچِ نجات
تاریکیِ اون اتاق، مثلِ یه هیولایِ بزرگ، دورِ من چرخ میخید. صدایِ نفسهایِ سنگینِ لیان، درست کنارِ گوشم بود و هر بار که نفس میکشید، یه لرزهیِ عجیب و ترسناک به تنم میافتاد. اون گوشی رو با یه قدرتِ وحشیانه از دستم گرفت.
لیان (با یه لبخندِ پیروزمندانه، انگار که تمامِ دنیا زیرِ دستشه): «ببین میا… دنیا چقدر سادهست. فقط کافیه بدونی کی باید با کی باشه. اگه میخوای اون برادرهایِ عزیزت خیالت راحت باشه، باید ثابت کنی که میتونی با همهچیز کنار بیای. حتی با من.»
دستم داشت از ترس میلرزید. گوشی رو گذاشت رو اسپیکر. صفحهیِ گوشی، مثلِ یه ستارهیِ دردناک توی اون تاریکی میدرخشید. اسمِ تهیونگ روی صفحه اومد. قلبم یه لحظه ایستاد. اگه تهیونگ میفهمید من کجام، اگه میفهمید چقدر دارم میترسم… اما نمیتونستم. اگه حقیقت رو میگفتم، لیان… لیان کاری میکرد که حتی فکرش رو هم نمیتونستم بکنم.
میا (با صدایی که سعی میکردم لرزشش رو پنهان کنم، اما انگار از تهِ چاه میاومد): «…الو؟ تهیونگ؟»
تهیونگ (از پشتِ گوشی، با یه لحنِ که یه کم تعجب کرده بود اما مهربون بود): «میا؟ کجایی عزیزم؟ چرا انقدر دیر کردی؟لیان گفت که با هم دارین درس میخونین و شاید یه کم دیگه خونه باشین… همه منتظرِ تواییم.»
شنیدنِ اسمِ تهیونگ، مثلِ یه قطرهیِ آب تویِ بیابونِ تنهاییِ من بود. اما بلافاصله، دستِ سردِ لیان رو حس کردم که داشت با یه شیطنتِ خاص، انگشتهاش رو دورِ گردنم میچرخوند. اون داشت گوش میداد. اون داشت منتظرِ یه اشتباه بود.
لیان (با صدایی که سعی میکرد کاملاً عادی و حتی کمی شوخ باشه): «آره تهیونگ، میا یه کم خستهست، داشت با من صحبت میکرد که چقدر از کلاس امروز خوشش اومده. فقط یه کم دیر میکنه، نگران نباش.»
میا: «آره… تهیونگ… من… من فقط…»
باید یه کاری میکردم. باید یه پیامی میدادم که اونا بفهمن، اما لیان نفهمه. لیان فکر میکرد من دارم همون حرفایِ معمولی رو میزنم، اما من باید یه جورِ دیگه فریاد میکشیدم. یادم اومد که تویِ کلاسهایِ زبان، چقدر تمرین کرده بودم. یه کلمهیِ ساده… یه کلمهیِ نجاتبخش.
میا (با چشمهایی که از اشک پر شده بود و نگاهش رو به تاریکیِ اتاق دوخته بود، با صدایی که انگار فقط یه پچپچِ بیمعنی بود، اما با تلفظی که دقیقاً همون کلمه بود): «…Bāngzhù… … (کمک…)»
یه لحظه سکوت شد. لیان اخم کرد، انگار یه چیزی رو شنیده باشه ولی نتونه بفهمه چیه. اون فکر کرد شاید فقط یه کلمهیِ نامفهوم یا یه کلمهیِ چینی که میا برایِ شوخی گفته.
لیان (با لحنی که کمی تند شده بود): «چی گفتی؟ داری چی میگی؟»
میا (سریع خودش رو جمع و جور کرد و با صدایی که سعی میکرد عادی باشه، اما قلبش داشت از سینه بیرون میزد): «هیچی… هیچی نیست. فقط… داشتم با خودم یه چیزی رو تویِ ذهنم تکرار میکردم. من… من الان قطع میکنم. فعلاً خداحافظ.»
تهیونگ (از پشتِ گوشی، با لحنی که یه کم مشکوک شده بود ولی هنوز زود بود قضاوت کنه): «باشه میا، زود بیا خونه. مراقب خودت باش، باشه؟»
وقتی تماس قطع شد، لیان با یه خندهیِ سرد، گوشی رو از دستم گرفت و روی میز پرت کرد.
لیان: «خیلی بازی درمیاری، میا. اون کلمهیِ عجیبِ چی بود؟ داشتی سعی میکردی جادو کنی یا چی؟»
میا (در حالی که از شدتِ ترس و خستگی، تمامِ توانم رو برایِ خودداری از گریه کردن گذاشته بودم، فقط بهش نگاه کردم): «چیزی نبود… فقط یه کلمهیِ بیمعنی بود. چرا اینقدر حساس شدی؟»
لیان (نزدیکتر شد، طوری که نفسِ گرمش رو رویِ صورتم حس میکردم): «شاید… شاید هم یه چیزی بود که من نتونستم کاملاً بفهمم. ولی یادت باشه میا… من همیشه گوش میدم. حتی وقتی فکر میکنی من نمیشنوم.»
[پایان پارت ۵]
تاریکیِ اون اتاق، مثلِ یه هیولایِ بزرگ، دورِ من چرخ میخید. صدایِ نفسهایِ سنگینِ لیان، درست کنارِ گوشم بود و هر بار که نفس میکشید، یه لرزهیِ عجیب و ترسناک به تنم میافتاد. اون گوشی رو با یه قدرتِ وحشیانه از دستم گرفت.
لیان (با یه لبخندِ پیروزمندانه، انگار که تمامِ دنیا زیرِ دستشه): «ببین میا… دنیا چقدر سادهست. فقط کافیه بدونی کی باید با کی باشه. اگه میخوای اون برادرهایِ عزیزت خیالت راحت باشه، باید ثابت کنی که میتونی با همهچیز کنار بیای. حتی با من.»
دستم داشت از ترس میلرزید. گوشی رو گذاشت رو اسپیکر. صفحهیِ گوشی، مثلِ یه ستارهیِ دردناک توی اون تاریکی میدرخشید. اسمِ تهیونگ روی صفحه اومد. قلبم یه لحظه ایستاد. اگه تهیونگ میفهمید من کجام، اگه میفهمید چقدر دارم میترسم… اما نمیتونستم. اگه حقیقت رو میگفتم، لیان… لیان کاری میکرد که حتی فکرش رو هم نمیتونستم بکنم.
میا (با صدایی که سعی میکردم لرزشش رو پنهان کنم، اما انگار از تهِ چاه میاومد): «…الو؟ تهیونگ؟»
تهیونگ (از پشتِ گوشی، با یه لحنِ که یه کم تعجب کرده بود اما مهربون بود): «میا؟ کجایی عزیزم؟ چرا انقدر دیر کردی؟لیان گفت که با هم دارین درس میخونین و شاید یه کم دیگه خونه باشین… همه منتظرِ تواییم.»
شنیدنِ اسمِ تهیونگ، مثلِ یه قطرهیِ آب تویِ بیابونِ تنهاییِ من بود. اما بلافاصله، دستِ سردِ لیان رو حس کردم که داشت با یه شیطنتِ خاص، انگشتهاش رو دورِ گردنم میچرخوند. اون داشت گوش میداد. اون داشت منتظرِ یه اشتباه بود.
لیان (با صدایی که سعی میکرد کاملاً عادی و حتی کمی شوخ باشه): «آره تهیونگ، میا یه کم خستهست، داشت با من صحبت میکرد که چقدر از کلاس امروز خوشش اومده. فقط یه کم دیر میکنه، نگران نباش.»
میا: «آره… تهیونگ… من… من فقط…»
باید یه کاری میکردم. باید یه پیامی میدادم که اونا بفهمن، اما لیان نفهمه. لیان فکر میکرد من دارم همون حرفایِ معمولی رو میزنم، اما من باید یه جورِ دیگه فریاد میکشیدم. یادم اومد که تویِ کلاسهایِ زبان، چقدر تمرین کرده بودم. یه کلمهیِ ساده… یه کلمهیِ نجاتبخش.
میا (با چشمهایی که از اشک پر شده بود و نگاهش رو به تاریکیِ اتاق دوخته بود، با صدایی که انگار فقط یه پچپچِ بیمعنی بود، اما با تلفظی که دقیقاً همون کلمه بود): «…Bāngzhù… … (کمک…)»
یه لحظه سکوت شد. لیان اخم کرد، انگار یه چیزی رو شنیده باشه ولی نتونه بفهمه چیه. اون فکر کرد شاید فقط یه کلمهیِ نامفهوم یا یه کلمهیِ چینی که میا برایِ شوخی گفته.
لیان (با لحنی که کمی تند شده بود): «چی گفتی؟ داری چی میگی؟»
میا (سریع خودش رو جمع و جور کرد و با صدایی که سعی میکرد عادی باشه، اما قلبش داشت از سینه بیرون میزد): «هیچی… هیچی نیست. فقط… داشتم با خودم یه چیزی رو تویِ ذهنم تکرار میکردم. من… من الان قطع میکنم. فعلاً خداحافظ.»
تهیونگ (از پشتِ گوشی، با لحنی که یه کم مشکوک شده بود ولی هنوز زود بود قضاوت کنه): «باشه میا، زود بیا خونه. مراقب خودت باش، باشه؟»
وقتی تماس قطع شد، لیان با یه خندهیِ سرد، گوشی رو از دستم گرفت و روی میز پرت کرد.
لیان: «خیلی بازی درمیاری، میا. اون کلمهیِ عجیبِ چی بود؟ داشتی سعی میکردی جادو کنی یا چی؟»
میا (در حالی که از شدتِ ترس و خستگی، تمامِ توانم رو برایِ خودداری از گریه کردن گذاشته بودم، فقط بهش نگاه کردم): «چیزی نبود… فقط یه کلمهیِ بیمعنی بود. چرا اینقدر حساس شدی؟»
لیان (نزدیکتر شد، طوری که نفسِ گرمش رو رویِ صورتم حس میکردم): «شاید… شاید هم یه چیزی بود که من نتونستم کاملاً بفهمم. ولی یادت باشه میا… من همیشه گوش میدم. حتی وقتی فکر میکنی من نمیشنوم.»
[پایان پارت ۵]
- ۵۵۵
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط