part 𝟐
part 𝟐
بعدش یونگی و تهیونگ پریدن تو بغل هم
جیمین: چی؟ تهیونگگگگ، اینجا چیکار میکنییی
تهیونگ: توهم ببا بغلم ببینممم
جیمین هم ا.ت رو گذاشت پایین و تهیونگو بغل کرد
یونگی:ا.ت جونگکوک کجاست؟
ا.ت: رفته بستنی بگیره
جونگکوک: من اومدممم
ا.ت: کوکیییی
جونگکوک: جانم؟
ا.ت: میشه بریم شهربازی؟
جونگکوک: الان مهمون داریم
جیمین: یااا ما از کی تاحالا شدیم مهمون؟ باهم میریم
جونگکوک: پرنسس بیا توی اتاق کارت دارم
ا.ت میره توی اتاق*
ا.ت: بله؟
جونگکوک: اونجا اگه دلت درد گرفت یا حالت بد شد بهم بگو باشه؟
ا.ت: باش
جونگکوک: آفرین، حالا برو لباس بپوش
بعد از اینکه لباساشون رو عوض کردن همه سوار ماشین جونگکوک شدن و رسیدن به شهربازی
ا.ت: من باید برم دستشویی
جونگکوک: بزار باهات بیام
ا.ت: نه خودم میرم
ویو ا.ت
رفتم سمت دستشویی که یکی با دستش جلوی دهنمو گرفت
بعدش سرم گیج رفت و چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی متوجه نشدم
وقتی چشمامو باز کردم توی یه اتاق بودم و به صندلی بسته شده بودم
ا.ت: کمککک کمککک عوضی ها بزارید برم(داد و گریه)
: هیشش هرچی بیشتر زر زر کنی بیشتر عذابت میدم
با حرفش دهنم بسته شد
: به یه شرط میزارم بری
ا.ت: چه شرطی؟
: مدارک اون جئون رو برام بیار
ا.ت: نه اونا برای کوکی خیلی مهمن
: پس مبخوای کوکی جونت اینجا بمیره آره؟
ا.ت: چ.. چی؟ منظورت چیه؟
و یه عکس از توی جیبش در اورد که تنم یخ کرد
کوکی بود
به یه صندلی بسته شده بود و سر تا پاش خونی بود
ا.ت: ن.. نه ن.. نه لطفا ب.. بزار بره
: پس برو مدارکشو برام بیار
ادامه دارد....
بعدش یونگی و تهیونگ پریدن تو بغل هم
جیمین: چی؟ تهیونگگگگ، اینجا چیکار میکنییی
تهیونگ: توهم ببا بغلم ببینممم
جیمین هم ا.ت رو گذاشت پایین و تهیونگو بغل کرد
یونگی:ا.ت جونگکوک کجاست؟
ا.ت: رفته بستنی بگیره
جونگکوک: من اومدممم
ا.ت: کوکیییی
جونگکوک: جانم؟
ا.ت: میشه بریم شهربازی؟
جونگکوک: الان مهمون داریم
جیمین: یااا ما از کی تاحالا شدیم مهمون؟ باهم میریم
جونگکوک: پرنسس بیا توی اتاق کارت دارم
ا.ت میره توی اتاق*
ا.ت: بله؟
جونگکوک: اونجا اگه دلت درد گرفت یا حالت بد شد بهم بگو باشه؟
ا.ت: باش
جونگکوک: آفرین، حالا برو لباس بپوش
بعد از اینکه لباساشون رو عوض کردن همه سوار ماشین جونگکوک شدن و رسیدن به شهربازی
ا.ت: من باید برم دستشویی
جونگکوک: بزار باهات بیام
ا.ت: نه خودم میرم
ویو ا.ت
رفتم سمت دستشویی که یکی با دستش جلوی دهنمو گرفت
بعدش سرم گیج رفت و چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی متوجه نشدم
وقتی چشمامو باز کردم توی یه اتاق بودم و به صندلی بسته شده بودم
ا.ت: کمککک کمککک عوضی ها بزارید برم(داد و گریه)
: هیشش هرچی بیشتر زر زر کنی بیشتر عذابت میدم
با حرفش دهنم بسته شد
: به یه شرط میزارم بری
ا.ت: چه شرطی؟
: مدارک اون جئون رو برام بیار
ا.ت: نه اونا برای کوکی خیلی مهمن
: پس مبخوای کوکی جونت اینجا بمیره آره؟
ا.ت: چ.. چی؟ منظورت چیه؟
و یه عکس از توی جیبش در اورد که تنم یخ کرد
کوکی بود
به یه صندلی بسته شده بود و سر تا پاش خونی بود
ا.ت: ن.. نه ن.. نه لطفا ب.. بزار بره
: پس برو مدارکشو برام بیار
ادامه دارد....
- ۵.۹k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط