نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:45
موسیقی همچنان توی اتاق پخش میشد.
ا/ت دست جونگکوک رو گرفته بود و با ریتم آهنگ چند قدم جلو و عقب میرفت.
جونگکوک سعی میکرد هم همراهش حرکت کنه و هم حواسش باشه تعادلش رو از دست نده.
ا/ت با خنده گفت:
«دیدی؟ گفتم بلدی.»
جونگکوک جواب داد:
«من بلدم. تو فقط زیادی شلوغش میکنی.»
ا/ت دوباره چرخید.
«پس دوباره!»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«فقط آروم.»
ا/ت دسته جونگکوک رو گرفت و چرخید،و با یک حرکت خودش رو به جونگکوک خیلی نزدیک کرد،به قدری نزدیک که نفس های هم دیگه به صورتشون برخورد میکرد.
دست جونگکوک رو گرفت و خودشو خیلی نزدیک کرد و دستاش رو دور گردنش قفل کرد و سرش رو گرف پایین،موهاش دورش ریخته بودن و چشماش بسته شده بود.
ا/ت خندید و دوباره چند قدم چرخید.
اما ناگهان موسیقی قطع شد.
اتاق ساکت شد.
ا/ت با تعجب به دستگاه نگاه کرد.
«نه... تموم شد؟»
جونگکوک گفت:
«آره.»
ا/ت سریع رفت سمت دستگاه.
«یکی دیگه میذارم.»
جونگکوک گفت:
«ا/ت، صبر کن.»
ا/ت دستش رو به سمت دستگاه دراز کرد، اما تعادلش کمی بههم خورد.
جونگکوک سریع بازوش رو گرفت.
«آروم.»
ا/ت خندید.
«من خوبم.»
«این جمله رو امشب صد بار گفتی.»
«چون خوبم.»
جونگکوک کمکش کرد دوباره روی صندلی بشینه.
«فعلاً بشین.»
ا/ت با غرغر گفت:
«تو خیلی رئیسبازی درمیاری.»
جونگکوک یه لیوان آب برداشت و بهش داد.
«یکی باید جلوی خرابکاریهات رو بگیره.»
ا/ت لیوان رو گرفت و چند جرعه خورد.
بعد با تعجب بهش نگاه کرد.
«تو چرا امشب اینقدر حواست به منه؟»
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
«چون حالت خوب نیست.»
ا/ت سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد.
«همین؟»
«آره.»
ا/ت چند ثانیه به سقف نگاه کرد.
بعد لبخند کوچیکی زد.
«ولی امشب بد نبود.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«چی؟»
ا/ت با صدای آروم گفت:
«همین که تو کنارم بودی.»
جونگکوک برای چند لحظه چیزی نگفت.
ا/ت دوباره خندید.
«چرا ساکت شدی؟»
جونگکوک نگاهش رو برگردوند.
«هیچی.»
ا/ت لبخند زد.
«بازم هیچی.»
جونگکوک آه کوتاهی کشید.
«تو واقعاً یه روز منو دیوونه میکنی.»
ا/ت چشمهاش رو بست و خندید.
«فکر کنم دیر شده.»
جونگکوک نگاهش کرد.
موسیقی خاموش بود.
اتاق ساکت شده بود.
اما برای اولین بار، سکوت بینشان آزاردهنده نبود.
جونگکوک روی تخت دراز کشید،ات کنارش خوابید و بهش نگاهی کوتاه انداخت و لبخند زد.
و هیچکدام نمیدانستند همین چند جملهی ساده قرار است فردا صبح، وقتی همهچیز عادی شد، چه معنایی پیدا کند.
ادامه دارد...
Part:45
موسیقی همچنان توی اتاق پخش میشد.
ا/ت دست جونگکوک رو گرفته بود و با ریتم آهنگ چند قدم جلو و عقب میرفت.
جونگکوک سعی میکرد هم همراهش حرکت کنه و هم حواسش باشه تعادلش رو از دست نده.
ا/ت با خنده گفت:
«دیدی؟ گفتم بلدی.»
جونگکوک جواب داد:
«من بلدم. تو فقط زیادی شلوغش میکنی.»
ا/ت دوباره چرخید.
«پس دوباره!»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«فقط آروم.»
ا/ت دسته جونگکوک رو گرفت و چرخید،و با یک حرکت خودش رو به جونگکوک خیلی نزدیک کرد،به قدری نزدیک که نفس های هم دیگه به صورتشون برخورد میکرد.
دست جونگکوک رو گرفت و خودشو خیلی نزدیک کرد و دستاش رو دور گردنش قفل کرد و سرش رو گرف پایین،موهاش دورش ریخته بودن و چشماش بسته شده بود.
ا/ت خندید و دوباره چند قدم چرخید.
اما ناگهان موسیقی قطع شد.
اتاق ساکت شد.
ا/ت با تعجب به دستگاه نگاه کرد.
«نه... تموم شد؟»
جونگکوک گفت:
«آره.»
ا/ت سریع رفت سمت دستگاه.
«یکی دیگه میذارم.»
جونگکوک گفت:
«ا/ت، صبر کن.»
ا/ت دستش رو به سمت دستگاه دراز کرد، اما تعادلش کمی بههم خورد.
جونگکوک سریع بازوش رو گرفت.
«آروم.»
ا/ت خندید.
«من خوبم.»
«این جمله رو امشب صد بار گفتی.»
«چون خوبم.»
جونگکوک کمکش کرد دوباره روی صندلی بشینه.
«فعلاً بشین.»
ا/ت با غرغر گفت:
«تو خیلی رئیسبازی درمیاری.»
جونگکوک یه لیوان آب برداشت و بهش داد.
«یکی باید جلوی خرابکاریهات رو بگیره.»
ا/ت لیوان رو گرفت و چند جرعه خورد.
بعد با تعجب بهش نگاه کرد.
«تو چرا امشب اینقدر حواست به منه؟»
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
«چون حالت خوب نیست.»
ا/ت سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد.
«همین؟»
«آره.»
ا/ت چند ثانیه به سقف نگاه کرد.
بعد لبخند کوچیکی زد.
«ولی امشب بد نبود.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«چی؟»
ا/ت با صدای آروم گفت:
«همین که تو کنارم بودی.»
جونگکوک برای چند لحظه چیزی نگفت.
ا/ت دوباره خندید.
«چرا ساکت شدی؟»
جونگکوک نگاهش رو برگردوند.
«هیچی.»
ا/ت لبخند زد.
«بازم هیچی.»
جونگکوک آه کوتاهی کشید.
«تو واقعاً یه روز منو دیوونه میکنی.»
ا/ت چشمهاش رو بست و خندید.
«فکر کنم دیر شده.»
جونگکوک نگاهش کرد.
موسیقی خاموش بود.
اتاق ساکت شده بود.
اما برای اولین بار، سکوت بینشان آزاردهنده نبود.
جونگکوک روی تخت دراز کشید،ات کنارش خوابید و بهش نگاهی کوتاه انداخت و لبخند زد.
و هیچکدام نمیدانستند همین چند جملهی ساده قرار است فردا صبح، وقتی همهچیز عادی شد، چه معنایی پیدا کند.
ادامه دارد...
- ۲۷۱
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط