🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 23
🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 23
بیمارستان قدیمی سئول ـ ساعت ۱۰ صبح
لونا و مینهو وارد بیمارستان متروکه شدن. ساختمون قرار بود بهزودی تخریب بشه، اما هنوز پروندههای قدیمی توی بایگانی نگهداری میشد.
لونا: نمیدونم چرا، ولی احساس میکنم قراره یه چیز وحشتناک بفهمم.
مینهو دستش رو گرفت.
مینهو: هر چیزی که باشه، با هم باهاش روبهرو میشیم.
لونا: قول میدی؟
مینهو: قول میدم، خانم لی.
لونا لبخند کوچیکی زد و همراهش وارد بخش بایگانی شد.
بخش بایگانی
مردی حدوداً شصتساله منتظرشون بود. وقتی لونا رو دید، با تعجب از جاش بلند شد.
مرد: تو... دختر هان سوآ هستی؟
لونا: شما مادرم رو میشناختین؟
مرد بدون جواب دادن، پوشهای رو از داخل کشوی میزش بیرون آورد.
مرد: من اون زمان مسئول ثبت پروندههای تولد بودم. شب تولد تو، اتفاقی افتاد که هیچوقت نتونستم فراموشش کنم.
مینهو: چه اتفاقی؟
مرد پوشه رو باز کرد و دو برگهی قدیمی رو روی میز گذاشت.
مرد: اون شب دو دختر به دنیا اومدن. یکی دختر هان سوآ بود و اون یکی دختر زنی به اسم یون هیجین.
لونا با تعجب به برگهها نگاه کرد.
لونا: یعنی چی؟!
مرد: چند ساعت بعد از تولد، یکی از پرستارها متوجه شد که پروندههای دو نوزاد جابهجا شدن. وقتی موضوع رو پیگیری کردیم، فهمیدیم این کار عمدی بوده.
مینهو با صدایی سرد پرسید:
مینهو: چه کسی این کار رو کرده؟
مرد: نتونستیم مدرک قطعی پیدا کنیم. اما قبل از اینکه تحقیقات تموم بشه، یون هیجین از بیمارستان رفت و دیگه هیچوقت برنگشت.
لونا دستش رو روی دهانش گذاشت.
لونا: یعنی ممکنه اون زن مادر واقعی من باشه؟
مرد: ممکنه. اما برای اطمینان باید آزمایش پزشکی انجام بدین.
مینهو پوشه رو برداشت.
مینهو: این مدارک رو لازم داریم.
مرد: قبل از اینکه ببرینشون، باید یه چیز دیگه رو هم بدونین.
هر دو بهش نگاه کردن.
مرد: هان سوآ قبل از مرگش دنبال دختر دوم میگشت. اون باور داشت کسی عمداً دو خانواده رو از هم جدا کرده.
لونا: چرا هیچکس چیزی بهم نگفت؟
مرد: چون کسی که پشت این ماجرا بود، قدرت زیادی داشت.
پارکینگ بیمارستان ـ نیم ساعت بعد
لونا کنار ماشین ایستاده بود و به مدارک نگاه میکرد.
لونا: مینهو، اگه واقعاً یه خواهر داشته باشم چی؟ اگه اون تمام این سالها بدون اینکه بدونه من وجود دارم، زندگی کرده باشه چی؟
مینهو روبهروش ایستاد.
مینهو: پیداش میکنیم.
لونا: از کجا شروع کنیم؟
مینهو: از زنی به اسم یون هیجین.
درست همون لحظه، تلفن لونا زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
لونا تماس رو وصل کرد.
صدای دختری از پشت خط اومد.
دختر: سلام، کیم لونا.
لونا: شما کی هستین؟
دختر: اسمم یون سوهیانه. فکر کنم باید همدیگه رو ببینیم.
لونا نفسش رو حبس کرد.
لونا: چرا؟
دختر چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
سوهیان: چون منم تمام عمرم دنبال خانوادهی واقعیم گشتم... و امروز فهمیدم شاید تو خواهر دوقلوی من باشی.
تماس قطع شد.
لونا با دستهای لرزون به مینهو نگاه کرد.
لونا: مینهو... فکر کنم پیداش کردم.
مینهو دستش رو گرفت و آروم گفت:
مینهو: پس این بار، بهجای اینکه گذشته ازمون چیزی بگیره، میذاریم حقیقت یه نفر رو به زندگیمون برگردونه.
اما چیزی که لونا و مینهو هنوز نمیدونستن این بود که یون سوهیان تنها کسی نبود که از راز تولد اونها خبر داشت.
و کسی که سالها پیش پروندهها رو جابهجا کرده بود، حالا فهمیده بود که لونا به حقیقت نزدیک شده.
ادامه دارد... 🖤
بیمارستان قدیمی سئول ـ ساعت ۱۰ صبح
لونا و مینهو وارد بیمارستان متروکه شدن. ساختمون قرار بود بهزودی تخریب بشه، اما هنوز پروندههای قدیمی توی بایگانی نگهداری میشد.
لونا: نمیدونم چرا، ولی احساس میکنم قراره یه چیز وحشتناک بفهمم.
مینهو دستش رو گرفت.
مینهو: هر چیزی که باشه، با هم باهاش روبهرو میشیم.
لونا: قول میدی؟
مینهو: قول میدم، خانم لی.
لونا لبخند کوچیکی زد و همراهش وارد بخش بایگانی شد.
بخش بایگانی
مردی حدوداً شصتساله منتظرشون بود. وقتی لونا رو دید، با تعجب از جاش بلند شد.
مرد: تو... دختر هان سوآ هستی؟
لونا: شما مادرم رو میشناختین؟
مرد بدون جواب دادن، پوشهای رو از داخل کشوی میزش بیرون آورد.
مرد: من اون زمان مسئول ثبت پروندههای تولد بودم. شب تولد تو، اتفاقی افتاد که هیچوقت نتونستم فراموشش کنم.
مینهو: چه اتفاقی؟
مرد پوشه رو باز کرد و دو برگهی قدیمی رو روی میز گذاشت.
مرد: اون شب دو دختر به دنیا اومدن. یکی دختر هان سوآ بود و اون یکی دختر زنی به اسم یون هیجین.
لونا با تعجب به برگهها نگاه کرد.
لونا: یعنی چی؟!
مرد: چند ساعت بعد از تولد، یکی از پرستارها متوجه شد که پروندههای دو نوزاد جابهجا شدن. وقتی موضوع رو پیگیری کردیم، فهمیدیم این کار عمدی بوده.
مینهو با صدایی سرد پرسید:
مینهو: چه کسی این کار رو کرده؟
مرد: نتونستیم مدرک قطعی پیدا کنیم. اما قبل از اینکه تحقیقات تموم بشه، یون هیجین از بیمارستان رفت و دیگه هیچوقت برنگشت.
لونا دستش رو روی دهانش گذاشت.
لونا: یعنی ممکنه اون زن مادر واقعی من باشه؟
مرد: ممکنه. اما برای اطمینان باید آزمایش پزشکی انجام بدین.
مینهو پوشه رو برداشت.
مینهو: این مدارک رو لازم داریم.
مرد: قبل از اینکه ببرینشون، باید یه چیز دیگه رو هم بدونین.
هر دو بهش نگاه کردن.
مرد: هان سوآ قبل از مرگش دنبال دختر دوم میگشت. اون باور داشت کسی عمداً دو خانواده رو از هم جدا کرده.
لونا: چرا هیچکس چیزی بهم نگفت؟
مرد: چون کسی که پشت این ماجرا بود، قدرت زیادی داشت.
پارکینگ بیمارستان ـ نیم ساعت بعد
لونا کنار ماشین ایستاده بود و به مدارک نگاه میکرد.
لونا: مینهو، اگه واقعاً یه خواهر داشته باشم چی؟ اگه اون تمام این سالها بدون اینکه بدونه من وجود دارم، زندگی کرده باشه چی؟
مینهو روبهروش ایستاد.
مینهو: پیداش میکنیم.
لونا: از کجا شروع کنیم؟
مینهو: از زنی به اسم یون هیجین.
درست همون لحظه، تلفن لونا زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
لونا تماس رو وصل کرد.
صدای دختری از پشت خط اومد.
دختر: سلام، کیم لونا.
لونا: شما کی هستین؟
دختر: اسمم یون سوهیانه. فکر کنم باید همدیگه رو ببینیم.
لونا نفسش رو حبس کرد.
لونا: چرا؟
دختر چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
سوهیان: چون منم تمام عمرم دنبال خانوادهی واقعیم گشتم... و امروز فهمیدم شاید تو خواهر دوقلوی من باشی.
تماس قطع شد.
لونا با دستهای لرزون به مینهو نگاه کرد.
لونا: مینهو... فکر کنم پیداش کردم.
مینهو دستش رو گرفت و آروم گفت:
مینهو: پس این بار، بهجای اینکه گذشته ازمون چیزی بگیره، میذاریم حقیقت یه نفر رو به زندگیمون برگردونه.
اما چیزی که لونا و مینهو هنوز نمیدونستن این بود که یون سوهیان تنها کسی نبود که از راز تولد اونها خبر داشت.
و کسی که سالها پیش پروندهها رو جابهجا کرده بود، حالا فهمیده بود که لونا به حقیقت نزدیک شده.
ادامه دارد... 🖤
- ۲۵۳
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط