#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۳۰: بدترین زمان برای بهترین سوال
موجها آرام به ساحل میخوردند.
سوآ و جونگکوک هنوز لب دریا بودند.
نسیم خنک موهای سوآ را به هم میریخت.
سوآ به دریا خیره شده بود.
_ میدونی الان خونهی ما چه خبره؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
_ آره.
سوآ خندید.
_ از کجا میدونی؟
جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
_ جی هوپ الان یا داره دیوارو مشت میزنه… یا داره برنامه میریزه منو دفن کنه.
سوآ زد زیر خنده.
_ اغراق نکن.
جونگکوک آهی کشید.
_ نه، جدی میگم. اون نگاهشو دیدم. اون نگاه این پسره رو تیکهتیکه میکنم بود.
سوآ هنوز میخندید.
_ تو خیلی از جیهوپ میترسی.
جونگکوک ناگهان از سوآ فاصله گرفت.
سوآ اخم کرد.
_ کجا؟
جونگکوک چند قدم جلو رفت، دستش را توی جیبش برد…
سوآ با تعجب نگاهش میکرد.
_ چیکار میکنی؟
جونگکوک برگشت سمتش.
و ناگهان...
روی یک زانو نشست.
سوآ چند ثانیه کاملاً خشک شد.
_ چی؟...
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
_ میدونم زمانش افتضاحه.
سوآ پلک زد.
«ما الان از قصر فرار کردیم… پدرم و مادرم از دستم عصبانین… جی هوپ هم احتمالاً دنبال کشتن منه…
سوآ هنوز مات نگاهش میکرد.
جونگکوک ادامه داد:
_ ولی یه مشکلی هست...
_ چی؟
لبخند کوچیکی زد.
_ من نمیتونم حتی سه روز صبر کنم.
سوآ آرام گفت:
_ جونگکوک…
جونگکوک دستش را جلو آورد.
داخل دستش یک حلقهی نقرهای بود.
_ سوآ.
صدایش آرامتر شد.
_ نمیدونم سه روز دیگه چی میشه…نمیدونم پدرم چی تصمیم میگیره…نمیدونم اصلاً اجازه میدن کنار هم بمونیم یا نه.
سوآ نفسش را نگه داشته بود.
جونگکوک نگاهش را در چشمهای او قفل کرد.
_ ولی یه چیزو میدونم.
مکث کوتاه.
صدای موجها بلندتر به نظر میرسید.
_ من بدون تو هیچکدوم از اون چیزا رو نمیخوام.
سوآ لبش را گاز گرفت.
جونگکوک آرام گفت:
_ سوآ…
لبخند کوچیکی زد.
_ قبل از اینکه برادرت منو بکشه…
سوآ خندهاش گرفت.
جونگکوک ادامه داد:
_ با من ازدواج میکنی؟
چند ثانیه سکوت مطلق.
سوآ فقط به او خیره مانده بود.
چشمهایش گرد.
_ تو…
نفس کشید.
_ تو واقعاً وسط فرار از قصر داری ازم خواستگاری میکنی؟!
جونگکوک شانه بالا انداخت.
_ به نظر من خیلی رمانتیکه.
سوآ چند لحظه به او نگاه کرد…
و بعد ناگهان زد زیر خنده.
اونقدر خندید که مجبور شد دستش را روی صورتش بگذارد.
جونگکوک اخم مصنوعی کرد.
_ هی! این جواب رسمی نیست.
سوآ هنوز میخندید.
_ تو دیوونهای…
جونگکوک سرش را کمی کج کرد.
_ ولی دیوونهای که عاشقته.
سوآ چند ثانیه به حلقه نگاه کرد.
بعد آرام دستش را جلو آورد.
_ باشه.
جونگکوک پلک زد.
_ باشه یعنی…؟
سوآ لبخند زد.
_ باشه یعنی قبل از اینکه جی هوپ تو رو بکشه… بهتره واقعاً ازدواج کنیم.
جونگکوک چند ثانیه مات ماند.
بعد خندید.
و حلقه را در انگشتش گذاشت.
سوآ زیر لب گفت:
_ وای… جیهوپ قراره واقعاً تو رو بکشه.
جونگکوک با خونسردی گفت:
_ حداقل به عنوان نامزد رسمیات میمیرم.
سوآ دوباره خندید.
و همانجا، زیر نور ماه…
در حالی که هیچکس از آن خبر نداشت…
دو نفر که از قصر فرار کرده بودند،
نامزد شدند.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۳۰: بدترین زمان برای بهترین سوال
موجها آرام به ساحل میخوردند.
سوآ و جونگکوک هنوز لب دریا بودند.
نسیم خنک موهای سوآ را به هم میریخت.
سوآ به دریا خیره شده بود.
_ میدونی الان خونهی ما چه خبره؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
_ آره.
سوآ خندید.
_ از کجا میدونی؟
جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
_ جی هوپ الان یا داره دیوارو مشت میزنه… یا داره برنامه میریزه منو دفن کنه.
سوآ زد زیر خنده.
_ اغراق نکن.
جونگکوک آهی کشید.
_ نه، جدی میگم. اون نگاهشو دیدم. اون نگاه این پسره رو تیکهتیکه میکنم بود.
سوآ هنوز میخندید.
_ تو خیلی از جیهوپ میترسی.
جونگکوک ناگهان از سوآ فاصله گرفت.
سوآ اخم کرد.
_ کجا؟
جونگکوک چند قدم جلو رفت، دستش را توی جیبش برد…
سوآ با تعجب نگاهش میکرد.
_ چیکار میکنی؟
جونگکوک برگشت سمتش.
و ناگهان...
روی یک زانو نشست.
سوآ چند ثانیه کاملاً خشک شد.
_ چی؟...
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
_ میدونم زمانش افتضاحه.
سوآ پلک زد.
«ما الان از قصر فرار کردیم… پدرم و مادرم از دستم عصبانین… جی هوپ هم احتمالاً دنبال کشتن منه…
سوآ هنوز مات نگاهش میکرد.
جونگکوک ادامه داد:
_ ولی یه مشکلی هست...
_ چی؟
لبخند کوچیکی زد.
_ من نمیتونم حتی سه روز صبر کنم.
سوآ آرام گفت:
_ جونگکوک…
جونگکوک دستش را جلو آورد.
داخل دستش یک حلقهی نقرهای بود.
_ سوآ.
صدایش آرامتر شد.
_ نمیدونم سه روز دیگه چی میشه…نمیدونم پدرم چی تصمیم میگیره…نمیدونم اصلاً اجازه میدن کنار هم بمونیم یا نه.
سوآ نفسش را نگه داشته بود.
جونگکوک نگاهش را در چشمهای او قفل کرد.
_ ولی یه چیزو میدونم.
مکث کوتاه.
صدای موجها بلندتر به نظر میرسید.
_ من بدون تو هیچکدوم از اون چیزا رو نمیخوام.
سوآ لبش را گاز گرفت.
جونگکوک آرام گفت:
_ سوآ…
لبخند کوچیکی زد.
_ قبل از اینکه برادرت منو بکشه…
سوآ خندهاش گرفت.
جونگکوک ادامه داد:
_ با من ازدواج میکنی؟
چند ثانیه سکوت مطلق.
سوآ فقط به او خیره مانده بود.
چشمهایش گرد.
_ تو…
نفس کشید.
_ تو واقعاً وسط فرار از قصر داری ازم خواستگاری میکنی؟!
جونگکوک شانه بالا انداخت.
_ به نظر من خیلی رمانتیکه.
سوآ چند لحظه به او نگاه کرد…
و بعد ناگهان زد زیر خنده.
اونقدر خندید که مجبور شد دستش را روی صورتش بگذارد.
جونگکوک اخم مصنوعی کرد.
_ هی! این جواب رسمی نیست.
سوآ هنوز میخندید.
_ تو دیوونهای…
جونگکوک سرش را کمی کج کرد.
_ ولی دیوونهای که عاشقته.
سوآ چند ثانیه به حلقه نگاه کرد.
بعد آرام دستش را جلو آورد.
_ باشه.
جونگکوک پلک زد.
_ باشه یعنی…؟
سوآ لبخند زد.
_ باشه یعنی قبل از اینکه جی هوپ تو رو بکشه… بهتره واقعاً ازدواج کنیم.
جونگکوک چند ثانیه مات ماند.
بعد خندید.
و حلقه را در انگشتش گذاشت.
سوآ زیر لب گفت:
_ وای… جیهوپ قراره واقعاً تو رو بکشه.
جونگکوک با خونسردی گفت:
_ حداقل به عنوان نامزد رسمیات میمیرم.
سوآ دوباره خندید.
و همانجا، زیر نور ماه…
در حالی که هیچکس از آن خبر نداشت…
دو نفر که از قصر فرار کرده بودند،
نامزد شدند.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۱.۱k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط