پشتِ این پنجره‌ها هیچ اتفاقی‌ نمی‌افتد......

پشتِ این پنجره‌ها هیچ اتفاقی‌ نمی‌افتد......
صبح به صبح آدم ها میروند به یک جایی‌ دور از خانه هاشان
شب به شب آدم هایی‌ بر میگردند......
که دلشان می‌خواهد هر جایی‌ باشند جز خانه هاشان
چیزی در این خیابان کم است.......
چیزی مثل بودن
ماندن
دل بستن
دل دادن........
اینجا هیچ اتفاقی‌ برای چشم‌ها،
دست ها،
آغوش ها،
شانه‌ ها و
لبخند‌ ها نمی‌افتد.......
پنجره
انتظار
سکوت
یعنی‌ مرگ گ گ گ گ.................
دیدگاه ها (۹)

🌱🍃 #شب،با موهای پریشانشمی ریزد بر شانه‌های تنهایی‌ام ،و تو…چ...

پدرم نیست ...

در شیبِ خاموشِ غروبِ ،اندوه آرام‌آرام از شانه‌های شهر بالا م...

روی نسخه‌ی بعضی داروهامی‌نویسندهر هشت ساعت یڪباربعضی را باید...

و خلأ، آغازِ همه‌چیز است؛از همان‌جایی که آدمدیگر چیزی برای ا...

سلام صبح جمعتون عالی بعد عمرے در ڪجا باید ڪہ پیدایت ڪنم؟!از ...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۳۰ | پایانساعت هشت شب...سوا و جونگ‌کوک ...

دوای دردِ من،نه قرص است، نه زمان،نه فراموشی…دوای دردِ من شای...

پارت ۴۴شب بعد از مراسم، کنار پنجره ایستاده بودم.جونگکوک پشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط