هیچ چیز راحتم نمی‌کند نه دریا نه آفتاب

هیچ چیز راحتم نمی‌کند نه دریا نه آفتاب
نه درخت‌ها نه آدم‌ها ، نه فیلم‌ها ، نه لباس‌هایی که تازه خریده‌ام ، نمی‌دانم چه کار کنم ، بروم و سرم را به درخت‌ها بکوبم
داد بزنم ، گریه کنم ، نمی‌دانم.

از نامه‌‌های #فروغ_فرخزاد به ابراهیم گلستان
دیدگاه ها (۱)

🧵 حکایت | خیاط و نخِ قرمزخیاطی پیر، عادت عجیبی داشت. هر لباس...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑥_بخش دوم_ری_به جای خالی‌اش کنا...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۲" در آغوش رویای آبی ات "...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش چهارم_جولیت_بعد از ظهر_من یک ماهی ام.ماهی ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆      ۲ پارتچند دقیقه بود که ه...

قسمت ۸(بخش دو)

شاید هیچ‌وقت دختری نداشته باشم که موهایش را آرام شانه بزنم، ...

امروز تولد کسیه که شاید خودش هیچ‌وقت نفهمه چقدر حضورش توی زن...

✦ اولین گناه ✦فصل نوزدهم: صبحی که برنگشت---لب‌هایش.روی لب‌ها...

دوای دردِ من،نه قرص است، نه زمان،نه فراموشی…دوای دردِ من شای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط