امروز تولد کسیه که شاید خودش هیچوقت نفهمه چقدر حضورش توی
امروز تولد کسیه که شاید خودش هیچوقت نفهمه چقدر حضورش توی زندگی یه آدم دیگه معنی داشته.
راستش نمیدونم چطور باید این نامه رو شروع کنم. مدتهاست میخوام این حرفها رو بنویسم، ولی هر بار نتونستم چیزی بنویسم که حتی نزدیک به چیزی باشه که واقعاً توی قلبمه.
من تقریباً یک ساله که تو رو میشناسم. شاید یک سال برای تبدیل شدن یه نفر به بخش مهمی از زندگی آدم زمان زیادی نباشه، اما بعضی آدمها مدت زیادی لازم ندارن.
تو برای من همیشه یه حس متفاوت داشتی.
نمیدونم چرا، اما بین آدمهای زیادی که دوستشون دارم، با تو یه جور دیگه احساس نزدیکی کردم. شاید چون هرچی بیشتر تو رو شناختم، بیشتر احساس کردم یه قسمتهایی از شخصیتت شبیه خودمه.
آدمی که از بیرون آروم به نظر میرسه، ولی توی ذهنش هزار تا فکر میچرخه و به چیزهایی فکر میکنه که بقیه خیلی راحت از کنارشون رد میشن.
و شاید همین شباهت باعث شد حس کنم اگر یه روز میتونستم واقعاً باهات حرف بزنم، لازم نبود برای فهمیده شدن همهچیز رو از اول توضیح بدم.
خیلی وقتها، وقتی شرایط برام سخت میشد، با خودم فکر میکردم کاش میشد فقط یه بار بشینم کنارت و حرف بزنم؛ از چیزهایی که توی ذهنم میگذشت بگم و ازت مشورت بخوام. نه به خاطر اینکه فکر میکردم تو جواب همهچیز رو میدونی، فقط چون همیشه یه حس داشتم که شاید بتونی بفهمی.
و بعد، یه دورهای از زندگی من رسید که واقعاً نمیدونستم چطور باید ادامه بدم. از درون خیلی خسته شده بودم و احساس میکردم خودم رو گم کردم و دیگه نمیدونم چطور باید دوباره بلند شم و مسیرم رو پیدا کنم.
و تو اونجا بودی.
نه کنار من، به معنای واقعی کلمه. تو حتی نمیدونستی من وجود دارم.
اما با این حال، حضور تو، حرفهات، چیزهایی که ازت یاد گرفتم و حس آشنایی و امنیتی که ازت میگرفتم، کمکم کمکم کرد دوباره حرکت کنم.
دوباره مدرسه رو ادامه بدم.
دوباره بلند شم.
دوباره به آینده فکر کنم.
دوباره راه خودم رو پیدا کنم.
و کمکم زخمهایی که فکر میکردم هیچوقت خوب نمیشن، شروع کردن به بهتر شدن.
شاید بعضی حرفهایی که برای تو یه جملهی ساده بودن، برای من چیزهایی بودن که مدتها با خودم نگه داشتم. و شاید هیچوقت نفهمی چند بار، بدون اینکه خودت بدونی، باعث شدی یه روز سخت برای من کمی قابلتحملتر بشه.
برای همین امروز، بیشتر از اینکه فقط بخوام بگم «تولدت مبارک»، میخوام بگم:
ممنون.
ممنون برای تمام چیزهایی که هیچوقت نفهمیدی انجام دادی.
ممنون که بدون اینکه حتی من رو بشناسی، باعث شدی دوباره خودم رو پیدا کنم.
ممنون که برای من تبدیل شدی به یه حس شبیه خونه؛ یه جایی که حتی از دور هم میتونستم با فکر کردن بهش کمی آرامش بگیرم.
و شاید مهمترین چیزی که میخوام امروز بهت بگم اینه که امیدوارم زندگی با تو همونقدر مهربون باشه که تو، حتی ناخواسته، با زندگی من بودی.
امیدوارم همیشه آدمهایی کنارت باشن که وقتی خستهای، بتونی کنار اونها خودت باشی؛ آدمهایی که لازم نباشه برای فهمیده شدن همهچیز رو توضیح بدی، آدمهایی که بهت احساس امنیت بدن و وقتی دنیا زیادی شلوغ و سنگین میشه، کنارشون احساس کنی به خونه رسیدی.
امیدوارم همیشه کسی یا کسانی توی زندگیت باشن که بهت یادآوری کنن لازم نیست همیشه قوی باشی، که حق داری خسته بشی و بعضی وقتها ندونی باید چه کار کنی.
و مهمتر از همه، امیدوارم خودت هم بدونی که چقدر ارزشمند و دوستداشتنی هستی؛ حتی در روزهایی که خودت این رو یادت میره.
من نمیدونم آینده چی برات میاره، اما یه آرزو هست که دوست دارم همیشه برات ثابت بمونه:
امیدوارم هرچقدر که من به واسطهی حضور تو دوباره تونستم لبخند بزنم، آرامش پیدا کنم و خودم رو پیدا کنم، زندگی هم برای تو آدمها و لحظههایی بیاره که همین کار رو برات انجام بدن.
امیدوارم زندگی، برای تو هم یه «خانه» بسازه.
همونطور که تو، بدون اینکه حتی بدونی، برای من یه گوشهی امن از این دنیا شدی.
تولدت مبارک.
ممنون که به دنیا اومدی.
و ممنون که بدون اینکه هیچوقت بدونی، بخشی از دلیل این شدی که من دوباره تونستم ادامه بدم.
شاید هیچوقت این نامه رو نبینی یا نفهمی نویسندهی این چند خط کی بوده، اما اگر یه روز، فقط یه بار، این حرفها بهت رسید، میخوام بدونی که یه نفر، در جایی از این دنیا، واقعاً از ته قلبش خوشحاله که تو وجود داری.
و من برای تمام چیزهایی که به من دادی، حتی چیزهایی که خودت از دادنشان خبر نداشتی، همیشه ازت ممنونم.
تولدت مبارک. 💜
راستش نمیدونم چطور باید این نامه رو شروع کنم. مدتهاست میخوام این حرفها رو بنویسم، ولی هر بار نتونستم چیزی بنویسم که حتی نزدیک به چیزی باشه که واقعاً توی قلبمه.
من تقریباً یک ساله که تو رو میشناسم. شاید یک سال برای تبدیل شدن یه نفر به بخش مهمی از زندگی آدم زمان زیادی نباشه، اما بعضی آدمها مدت زیادی لازم ندارن.
تو برای من همیشه یه حس متفاوت داشتی.
نمیدونم چرا، اما بین آدمهای زیادی که دوستشون دارم، با تو یه جور دیگه احساس نزدیکی کردم. شاید چون هرچی بیشتر تو رو شناختم، بیشتر احساس کردم یه قسمتهایی از شخصیتت شبیه خودمه.
آدمی که از بیرون آروم به نظر میرسه، ولی توی ذهنش هزار تا فکر میچرخه و به چیزهایی فکر میکنه که بقیه خیلی راحت از کنارشون رد میشن.
و شاید همین شباهت باعث شد حس کنم اگر یه روز میتونستم واقعاً باهات حرف بزنم، لازم نبود برای فهمیده شدن همهچیز رو از اول توضیح بدم.
خیلی وقتها، وقتی شرایط برام سخت میشد، با خودم فکر میکردم کاش میشد فقط یه بار بشینم کنارت و حرف بزنم؛ از چیزهایی که توی ذهنم میگذشت بگم و ازت مشورت بخوام. نه به خاطر اینکه فکر میکردم تو جواب همهچیز رو میدونی، فقط چون همیشه یه حس داشتم که شاید بتونی بفهمی.
و بعد، یه دورهای از زندگی من رسید که واقعاً نمیدونستم چطور باید ادامه بدم. از درون خیلی خسته شده بودم و احساس میکردم خودم رو گم کردم و دیگه نمیدونم چطور باید دوباره بلند شم و مسیرم رو پیدا کنم.
و تو اونجا بودی.
نه کنار من، به معنای واقعی کلمه. تو حتی نمیدونستی من وجود دارم.
اما با این حال، حضور تو، حرفهات، چیزهایی که ازت یاد گرفتم و حس آشنایی و امنیتی که ازت میگرفتم، کمکم کمکم کرد دوباره حرکت کنم.
دوباره مدرسه رو ادامه بدم.
دوباره بلند شم.
دوباره به آینده فکر کنم.
دوباره راه خودم رو پیدا کنم.
و کمکم زخمهایی که فکر میکردم هیچوقت خوب نمیشن، شروع کردن به بهتر شدن.
شاید بعضی حرفهایی که برای تو یه جملهی ساده بودن، برای من چیزهایی بودن که مدتها با خودم نگه داشتم. و شاید هیچوقت نفهمی چند بار، بدون اینکه خودت بدونی، باعث شدی یه روز سخت برای من کمی قابلتحملتر بشه.
برای همین امروز، بیشتر از اینکه فقط بخوام بگم «تولدت مبارک»، میخوام بگم:
ممنون.
ممنون برای تمام چیزهایی که هیچوقت نفهمیدی انجام دادی.
ممنون که بدون اینکه حتی من رو بشناسی، باعث شدی دوباره خودم رو پیدا کنم.
ممنون که برای من تبدیل شدی به یه حس شبیه خونه؛ یه جایی که حتی از دور هم میتونستم با فکر کردن بهش کمی آرامش بگیرم.
و شاید مهمترین چیزی که میخوام امروز بهت بگم اینه که امیدوارم زندگی با تو همونقدر مهربون باشه که تو، حتی ناخواسته، با زندگی من بودی.
امیدوارم همیشه آدمهایی کنارت باشن که وقتی خستهای، بتونی کنار اونها خودت باشی؛ آدمهایی که لازم نباشه برای فهمیده شدن همهچیز رو توضیح بدی، آدمهایی که بهت احساس امنیت بدن و وقتی دنیا زیادی شلوغ و سنگین میشه، کنارشون احساس کنی به خونه رسیدی.
امیدوارم همیشه کسی یا کسانی توی زندگیت باشن که بهت یادآوری کنن لازم نیست همیشه قوی باشی، که حق داری خسته بشی و بعضی وقتها ندونی باید چه کار کنی.
و مهمتر از همه، امیدوارم خودت هم بدونی که چقدر ارزشمند و دوستداشتنی هستی؛ حتی در روزهایی که خودت این رو یادت میره.
من نمیدونم آینده چی برات میاره، اما یه آرزو هست که دوست دارم همیشه برات ثابت بمونه:
امیدوارم هرچقدر که من به واسطهی حضور تو دوباره تونستم لبخند بزنم، آرامش پیدا کنم و خودم رو پیدا کنم، زندگی هم برای تو آدمها و لحظههایی بیاره که همین کار رو برات انجام بدن.
امیدوارم زندگی، برای تو هم یه «خانه» بسازه.
همونطور که تو، بدون اینکه حتی بدونی، برای من یه گوشهی امن از این دنیا شدی.
تولدت مبارک.
ممنون که به دنیا اومدی.
و ممنون که بدون اینکه هیچوقت بدونی، بخشی از دلیل این شدی که من دوباره تونستم ادامه بدم.
شاید هیچوقت این نامه رو نبینی یا نفهمی نویسندهی این چند خط کی بوده، اما اگر یه روز، فقط یه بار، این حرفها بهت رسید، میخوام بدونی که یه نفر، در جایی از این دنیا، واقعاً از ته قلبش خوشحاله که تو وجود داری.
و من برای تمام چیزهایی که به من دادی، حتی چیزهایی که خودت از دادنشان خبر نداشتی، همیشه ازت ممنونم.
تولدت مبارک. 💜
- ۹۰۲
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط