˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲ پارت
˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲ پارت
چند دقیقه بود که هنوز دعوتنامه رو توی دستم گرفته بودم و بهش نگاه میکردم..
واقعاً نمیدونستم باید برم یا نه.
ولی خب...
کی میتونست همچین دعوتی رو رد کنه؟
دعوتنامه رو روی میز گذاشتم و رفتم سمت کمد.
& خب ات... امشب قراره چی بپوشی؟
بعد از کلی گشتن، یه لباس مشکی ساده انتخاب کردم و موهام رو مرتب کردم.
وقتی آماده شدم، دوباره کارت رو برداشتم و آدرس رو نگاه کردم.
عمارت خیلی دورتر از جایی بود که زندگی میکردم.
_______________________
حدود یک ساعت بعد، جلوی یه عمارت بزرگ ایستادم.
نورهای طلایی از پنجرهها بیرون میزد و صدای موسیقی از داخل به گوش میرسید.
چند ماشین گرون قیمت جلوی ورودی پارک شده بودن.
نفس عمیقی کشیدم و پیاده شدم.
نگهبان جلوی در ایستاد.
— دعوتنامه؟
کارت رو بهش دادم.
نگاهی به کارت انداخت و بعد کنار رفت.
— خوش اومدین.
وارد شدم.
فضای داخل دقیقاً شبیه چیزی بود که توی فیلمها دیده بودم؛ لوسترهای بزرگ، لباسهای رسمی، موسیقی آروم و آدمهایی که انگار همه همدیگه رو میشناختن.
آروم اطرافم رو نگاه میکردم که ناگهان صدای چند نفر از پشت سرم اومد.
— خودش اومده...
— کی؟
— کیم تهیونگ.
همون لحظه، نگاه چند نفر به سمت ورودی برگشت.
من هم ناخودآگاه برگشتم.
مردی با کت مشکی وارد سالن شد.
چند قدم برداشت و بدون اینکه حتی اطرافش رو نگاه کنه، جلو رفت.
آدمها با دیدنش کنار میرفتن.
من فقط چند ثانیه نگاهش کردم و بعد سریع نگاهم رو برگردوندم.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
🌤ادامه دارد...
اسلاید ۲. عمارت
اسلاید ۳. لباس ات
مرسی از حمایتاتون خوشگلا💝
چند دقیقه بود که هنوز دعوتنامه رو توی دستم گرفته بودم و بهش نگاه میکردم..
واقعاً نمیدونستم باید برم یا نه.
ولی خب...
کی میتونست همچین دعوتی رو رد کنه؟
دعوتنامه رو روی میز گذاشتم و رفتم سمت کمد.
& خب ات... امشب قراره چی بپوشی؟
بعد از کلی گشتن، یه لباس مشکی ساده انتخاب کردم و موهام رو مرتب کردم.
وقتی آماده شدم، دوباره کارت رو برداشتم و آدرس رو نگاه کردم.
عمارت خیلی دورتر از جایی بود که زندگی میکردم.
_______________________
حدود یک ساعت بعد، جلوی یه عمارت بزرگ ایستادم.
نورهای طلایی از پنجرهها بیرون میزد و صدای موسیقی از داخل به گوش میرسید.
چند ماشین گرون قیمت جلوی ورودی پارک شده بودن.
نفس عمیقی کشیدم و پیاده شدم.
نگهبان جلوی در ایستاد.
— دعوتنامه؟
کارت رو بهش دادم.
نگاهی به کارت انداخت و بعد کنار رفت.
— خوش اومدین.
وارد شدم.
فضای داخل دقیقاً شبیه چیزی بود که توی فیلمها دیده بودم؛ لوسترهای بزرگ، لباسهای رسمی، موسیقی آروم و آدمهایی که انگار همه همدیگه رو میشناختن.
آروم اطرافم رو نگاه میکردم که ناگهان صدای چند نفر از پشت سرم اومد.
— خودش اومده...
— کی؟
— کیم تهیونگ.
همون لحظه، نگاه چند نفر به سمت ورودی برگشت.
من هم ناخودآگاه برگشتم.
مردی با کت مشکی وارد سالن شد.
چند قدم برداشت و بدون اینکه حتی اطرافش رو نگاه کنه، جلو رفت.
آدمها با دیدنش کنار میرفتن.
من فقط چند ثانیه نگاهش کردم و بعد سریع نگاهم رو برگردوندم.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
🌤ادامه دارد...
اسلاید ۲. عمارت
اسلاید ۳. لباس ات
مرسی از حمایتاتون خوشگلا💝
- ۴۱۸
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط