#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۳: سمتی که نباید می‌ایستاد(بخش اول)
سوآ سریع راه می‌رفت.
خیلی سریع.
راهروهای بلند قصر جلوی چشمش تار شده بودند.
نمی‌خواست گریه کند.
نه اینجا.
نه بخاطر ملکه.
نه بخاطر یه‌جین.
اما جمله‌های آن زن هنوز داخل سرش می‌پیچید.
«دختری از خانواده معمولی…»
«جایگاهت را فراموش نکن…»
دستش را محکم دور بازوی خودش گرفت.
فقط باید می‌رفت اتاقش.
فقط چند دقیقه تنها بودن.
همین.
اما هنوز به راهروی اتاق‌ها نرسیده بود که—
صدای قدم‌های سریعی پشت سرش پیچید.
— «سوآ!»
او ایستاد.
لعنتی.
همین صدا کافی بود قلبش بدتر فشرده شود.
برنگشت.
چند ثانیه بعد جونگ‌کوک به او رسید.
نفسش کمی سنگین بود.
انگار واقعاً دنبالش آمده بود.
سوآ آرام گفت:
— «برگرد سر میز.»
جونگ‌کوک مستقیم روبه‌رویش ایستاد.
— «نه.»
— «مشکلی نیست.»
— «هست.»
سوآ بالاخره نگاهش کرد.
و اشتباه کرد.
چون چشم‌های جونگ‌کوک هنوز از عصبانیت تاریک بودند.
اما زیر آن خشم…
چیز دیگری هم بود.
احساس گناه.
سوآ نگاهش را دزدید.
— «من عادت دارم.»
جونگ‌کوک اخم کرد.
— «به تحقیر شدن؟»
سوآ تلخ خندید.
— «آدم‌هایی مثل من همیشه باید یادشون بمونه کجان.»
جونگ‌کوک یک قدم نزدیک‌تر شد.
— «مزخرفه.»
— «واقعیته.»
— «نه.»
صدایش پایین بود.
محکم.
خطرناک.
— «واقعیت اینه که هیچ‌کس اونجا حق نداشت اونطوری باهات حرف بزنه.»
سوآ برای اولین بار کمی عصبی نگاهش کرد.
— «اون مادرته، جونگ‌کوک.»
اسمش را گفت.
بدون لقب.
و همین باعث شد چند ثانیه سکوت کند.
سوآ ادامه داد:
— «و راست میگه.»
جونگ‌کوک ناباور نگاهش کرد.
— «چی؟»
سوآ سعی کرد لبخند بزند.
ولی خراب شد.
— «من واقعاً فقط یه طراحم.»
و این جمله…
چیزی را در جونگ‌کوک شکست.
چون ناگهان دستش را به دیوار کنار سوآ کوبید.
محکم.
سوآ جا خورد.
جونگ‌کوک خم شد.
آن‌قدر نزدیک که صدایش مستقیم روی پوستش می‌نشست.
— «دیگه اینو نگو.»
قلب سوآ تند زد.
— «جونگ‌کوک—»
— «تو فکر می‌کنی اگه فقط یه طراح بودی، من جلوی مادرم می‌ایستادم؟»
سکوت*
سوآ پلک زد.
و برای اولین بار…
واقعاً نفهمید باید چه بگوید.
جونگ‌کوک با خشم خندید.
اما عصبانیتش دیگر فقط برای ملکه نبود.
برای خودش هم بود.
— «لعنتی…»
دستش را از دیوار عقب کشید و موهایش را بهم ریخت.
— «تو حتی نمی‌فهمی با من چیکار کردی.»
سوآ آرام گفت:
— «من کاری نکردم.»
جونگ‌کوک مستقیم نگاهش کرد.
— «دقیقاً مشکل همینه.»
چند ثانیه فقط صدای نفس‌هایشان بود.
فضا سنگین شده بود.
خطرناک.
بعد ناگهان صدای آرامی از انتهای راهرو آمد:
— «خب… من یا وارد یه صحنه اعتراف عاشقانه شدم یا قراره یکی کشته بشه.»
هردوشان همزمان برگشتند.
سوهیون آنجا ایستاده بود.
با چیپس داخل دستش.
انگار برای دیدن سریال آمده.
(پایان بخش اول)
[ادامه دارد]
***
«اسلاید بعد عکس سوهیون کنار راهرو»
***
شرایط پارت 23(بخش دوم):
80 لایک
کامنت«جواب به سوال زیر»
12 بازنشر
***
سوال؟ به نظرتون چه اتفاقی میفته؟ سوهیون چیکار میکنه؟«این سوال فقط برای اینه که ببینم سناریو های ذهن شما چیه»
دیدگاه ها (۳۸)

فیک نویسه فیک هاش خیلی خوبهفالو شه؟ https://wisgoon.com/xxle...

فیک نویسه فیک هاش عالیهفالو شه؟ https://wisgoon.com/989363_1...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲: دختری که نباید می‌ماندفضای میز شام هنوز...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱: آدم‌هایی که لبخندشان خطرناک‌تر است(بخش ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲سون-هی وارد شد.عمارت نفسش را حب...

ناپلئون گمشده (فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط