#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۲: دختری که نباید می‌ماند
فضای میز شام هنوز سنگین بود.
ملکه آرام غذا می‌خورد.
پادشاه گهگاهی چیزی می‌گفت تا سکوت خفه‌کننده سالن را بشکند.
سوهیون هم زیرچشمی جونگ‌کوک را نگاه می‌کرد و از قیافه عصبی‌اش لذت می‌برد.
اما درست وقتی سوآ فکر کرد شاید شام بدون فاجعه تمام شود—
در سالن باز شد.
صدای پاشنه کفش‌ها روی سنگ مرمر پیچید.
و چند ثانیه بعد—
یه‌جین وارد شد.
لباس سفید و ظریفی پوشیده بود.
موهایش مرتب و بی‌نقص روی شانه‌هایش ریخته بود.
و لبخندی داشت که زیادی کامل بود.
همان لحظه نگاهش روی جونگ‌کوک نشست.
— «ببخشید دیر رسیدم.»
و بدون اینکه منتظر دعوت بماند—
مستقیم کنار جونگ‌کوک نشست.
سوآ ساکت ماند.
اما سوهیون خیلی آرام چشم‌هایش را چرخاند.
جونگ‌کوک حتی نگاهش هم نکرد.
یه‌جین انگار متوجه نشد.
یا شاید خودش را به نفهمیدن زده بود.
با لبخند رو به ملکه گفت:
— «اعلیحضرت، امروز مزون پاریس چند طرح جدید فرستاده بود.»
ملکه برای اولین بار آن شب کمی نرم شد.
— «واقعاً؟»
— «بله. برای لباس مراسم مناسبن، ولی فکر می‌کنم طراحی اختصاصی انتخاب بهتری باشه.»
بعد خیلی عمدی مکث کرد.
و نگاه کوتاهش سمت سوآ رفت.
— «به هر حال، لباس عروس ولیعهد باید بی‌نقص باشه.»
سکوت*
سوآ حس کرد انگشتانش دور قاشق سفت شدند.
پادشاه آه خیلی بلندی کشید.
سوهیون زیر لب گفت:
— «اوه نه… شروع شد.»
اما ملکه ادامه داد.
سرد. دقیق. بی‌رحم.
— «درست میگی.»
بعد نگاهش مستقیم روی سوآ ثابت ماند.
— «به همین دلیل حضور طراح اینجا بیهوده نیست.»
سوآ آرام سرش را بلند کرد.
ملکه حتی یک ذره احساس در چهره‌اش نداشت.
— «تو برای همین وارد این قصر شدی.»
هر کلمه‌اش مثل تیغه بود.
— «نه برای نشستن پشت میز سلطنتی.»
جونگ‌کوک آرام گفت:
— «مادر.»
اما ملکه بی‌توجه ادامه داد.
— «جایگاه آدم‌ها باید مشخص باشه.»
سوآ چیزی نگفت.
فقط نگاه می‌کرد.
ملکه قاشقش را کنار گذاشت.
— «تو دختری از خانواده‌ای معمولی هستی.»
سوهیون اخم کرد.
پادشاه لبخندش را از دست داد.
اما ملکه متوقف نشد.
— «پس بهتره به‌جای فراموش کردن موقعیتت… روی کارت تمرکز کنی.»
یه‌جین آرام لبخند زد.
ملکه ادامه داد:
— «هرچه زودتر طراحی لباس عروس یه‌جین رو شروع کن.»
سکوت سالن سنگین شد.
سوآ حس کرد گلویش می‌سوزد.
اما سرش را پایین ننداخت.
فقط خیلی آرام گفت:
— «متوجه شدم، اعلیحضرت.»
و بلند شد.
سوهیون فوری گفت:
— «سوآ—»
اما سوآ فقط لبخند خیلی کوچکی زد.
آن لبخندی که بیشتر از گریه درد داشت.
اشک داخل چشم‌هایش جمع شده بود.
ولی نریخت.
و همین بدترش می‌کرد.
بعد آرام گفت:
— «اگه اجازه بدید، میرم روی طراحی کار کنم.»
و بدون اینکه به کسی نگاه کند—
از سالن خارج شد.
چند ثانیه سکوت مطلق حاکم شد.
بعد—
صدای برخورد شدید قاشق با میز پیچید.
جونگ‌کوک بلند شده بود.
چشم‌هایش تاریک شده بودند.
واقعاً ترسناک.
ملکه سرد گفت:
— «بشین.»
اما جونگ‌کوک حتی نگاهش نکرد.
فقط آرام گفت:
— «شما زیادی جلو رفتید.»
پادشاه زیر لب گفت:
— «اوه…»
یه‌جین سعی کرد بازوی جونگ‌کوک را بگیرد.
— «جونگ‌کوک، منظور ملکه فقط—»
جونگ‌کوک دستش را کنار زد.
بدون حتی نگاه کردن.
و همین باعث شد رنگ صورت یه‌جین بپرد.
ملکه با صدایی یخ‌زده گفت:
— «رفتارت رو کنترل کن.»
جونگ‌کوک خندید.
اما آن خنده… اصلاً واقعی نبود.
— «کنترل؟»
بعد برای اولین بار مستقیم به مادرش نگاه کرد.
و سالن انگار سردتر شد.
— «شما کسی رو که من آوردم تحقیر کردید.»
ملکه بی‌احساس گفت:
— اوم فقط یک طراحه.»
اشتباه خیلی بزرگی بود.
چون همان لحظه چیزی در صورت جونگ‌کوک تغییر کرد.
کاملاً.
— «نه.»
صدایش پایین بود.
ولی خطرناک.
— «دیگه نه.»
سوهیون آرام زیر لب گفت:
— «وای خدا…»
پادشاه تقریباً داشت لبخندش را قایم می‌کرد.
جونگ‌کوک بدون حرف اضافه از سالن بیرون رفت.
و چند ثانیه بعد—
صدای بسته شدن شدید درِ بزرگ قصر پیچید.
ملکه ساکت ماند.
اما نگاهش تاریک‌تر شد.
چون برای اولین بار…
فهمیده بود سوآ برای پسرش فقط یک طراح نیست.
[ادامه دارد...]
«اسلاید بعد: یه جین به همراه لباسی که پوشیده بود»
دیدگاه ها (۱)

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱: آدم‌هایی که لبخندشان خطرناک‌تر است(بخش ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱: آدم‌هایی که لبخندشان خطرناک‌تر است(بخش ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲سون-هی وارد شد.عمارت نفسش را حب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط