یه روز یه دانشمند از روستایی رد میشد که مردم روستا با خوا

یه روز یه دانشمند از روستایی رد میشد که مردم روستا با خواهش زیاد ازش خواستن براشون سخنرانی کنه.اونم با اکراه قبول کرد و رفت پشت تریبون و گفت :خب شما میدونین میخوام راحع به چی باهاتون صحبت کنم؟
همه گفتن نه.
اونم گفت پس صحبت برای عده ای نادان فایده ای نداره...خواس بره ک باز ازش خواهش کردن که براشون سخنرانی کنه .
این بار گفت:خب میدونین میخام در چه موردی باهاتون صحبت کنم؟
این دفه دیگه همه گفتن اره.
اونم گفت: خب شما ک میدونین من دیگه چرا سخنرانی کنم؟!!!
بازم با خواهش ازش خواستن براشون صحبت کنه.
اونم سوالشو تکرار کرد ولی مردم بعضیا گفتن اره بعضیام گفتن نه.
دانشمنده گفت:خب دیگه.اونایی ک میدونن به اونایی که نمیدونن بگن .بعد مث رعد اومد از بین جمعیت رفت.
ینی پیچوندنش تو حلقم...
دیدگاه ها (۳)

.داستان چنگیز و بخارا اینهیابو دقیقا از این سیاست فعلا داره ...

گل خونی پارت 40+ جیمی رو برایم پیدا کن = چشم و بعد تهیونگ گو...

رمان عشق ممنوع

which one part 11ک. این وقت شب اینجا چیکار میکنی(جدی) ن. خب ...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

𝗣𝗮𝗿𝘁𝟯-رفتم سمت اتاق انگار اتاقه لیا بود دیدم داره لباساشو د...

part 13مایکی:با من ازدواج کن آنا:هعی هعی تو نمیتونی همچین در...

سلام دخترا ... روزتون بخیر ، میخواستم باهاتون صحبت کنممن دیگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط