which one

which one
part 11

ک. این وقت شب اینجا چیکار میکنی(جدی)
ن. خب عه چیزه
ک. میشنوم
حول ( نمیدونم املاییش درسته ) کرده بودم چی بگم هرچند که کار اشتباهی هم نکره بودم مگه اینجا مال اون بود جواب دادم
ن. خب خودت اینجا چیکار میکنی
ک. پس هنوز درست نشده پرسیدم این وقت شب اینجا کار میکنی( داد)
منم ترسیدم از شدت ترس دست هام شروع به لرزیدن کرد و گونه هام خیس شد با صدای لرزون گفتم
ن. خوا ببب ب ب د دیدم اوم. دم آب ب بخورم
ک. بدون توجه بلند شد و رفت
منم بعد از چند دقیقه گریه کردن بلند شدم و دست و صورتم رو شستم آبم رو خوردم و رفتم داخل اتاق
میدونستم که خوابم نمی‌بره پس تصمیم گرفتم که نخوابم رفتم داخل گوشیم
4:00
5:00
۶:30
خیلی خسته بودم و خیلی خوابم میومد تا اینکه متوجه شدم هوا روشنه بلند شدم کار های لازم رو کردم و لباسام رو عوض کردم و به سمت امارت بابا بزرگ راه افتادم
دیگه نمیتونستم تحمل کنم این همه فشار رو
پس بدون این که کسی بفهمه راه افتادم
.
.
.
.
تو سالن اصلی نشسته بودم و منتظر بودم تا بابا بزرگ بیاد خوشبختانه اون موقع بیدار بود
پ. به به به سلام نوه گلم چه عجب یادی از ما کردی
سلام کردم و رفتم بغلش چیزی نگذشت که بغضم ترکید و اشکم در اومد
پ. چی شده بابا جون چرا گریه میکنی
نشستیم و براش کل قضیه رو تعریف کردم
پدربزرگ خیلی عصبی شده بود گفت
پ‌. چرا زودتر نگفتی من حتما با کوک در این مورد صحبت میکنم ( خیلی زحمت میکشی😶)
ن. خب پدربزرگ میتونم فعلا پیشتون بمونم نمیخوام اونجا برگردم
پ. حتما خیلی هم عالی
ن. مرسی من به یکی از خدمتکار ها میگم وسایلت رو بیاره

چند ساعت بعد ویو کوک
تازه از خواب بیدار شده بودم که متوجه یه سر و صدا هایی شدم رفتم پایین دیدم یک نفر داره لباس های نیلا رو میبره جلوش رو گرفتم گفتم
ک. چیکار میکنی
اقا‌. دارم وسایل های خانم رو میبرم پیششون
ک. مگه کجاست
اقا‌. آها شما خبر ندارید
ک. چیو
آقا. خانم صبح اومدن امارت پدربزرگتون و بعدش قرار شد که همونجا بمونن واسه همین به من هم گفتن لباس هاشون رو براشون ببرم
ک. چرا رفته اونجا
آقا. نمیدونم
ک. نمیخواد ببری بزار همینجا
آقا. شرمنده ولی من معذورم که اینارو برسونم به دستش
اهمیتی بهش ندادم و رفتم انگار بچه شده واسه چی رفته اونجا باید سر در بیارم
هنوز بچه ها بیدار نشده بودن رفتم و سریع لباسام رو عوض کردم و راه افتادم به سمت امارت پدربزرگ

نمیدونم چرا دارم میرم دنبال اون
آخه چه سودی داره برای من

همینجوری داشتم فکر میکردم که دیدم جلو امارت پدربزرگم با خودم گفتم
ک. خب راه برگشتی نیست
پایین شدم و رفتم داخل خوشبختانه نیلا رو تو همون حیات پیداش کردم و رفتم سمتش و با عصبانیت پرسیدم
ک. اینجا چیکار میکنی
اون داشت با تعجب نگام می‌کرد که
پ. به به جناب کوک با پای خودتون تشریف اوردین میخواستم بگم جلو پاتون خون بریزن
ک. منظورتون چیه
پ. منظورم چیه این رفتار ها چیه تو داشتی ( داد)
ک. کدوم رفتار ها
پ. تو چه شکلی تونستی رو هم خون خودت چاقو بکشی (داد)
ک. چاقو؟
پ. بله چاقو
ک. بذارین بعدا دربارش صحبت میکنیم فعلا باید نیلا رو ببرم خونه
پ. اون هیجا نمیره جواب من رو بده
ک. خب اون داستان داشت
پ. چه داستانی میشنوم(داد)
ک. اروم باشین بیاد بریم یکجا بشینیم

ویو نیلا
پدربزرگ و کو‌ک داشتن همین شکلی باهم بحث می‌کردن و کوک دست پدربزرگ رو گرفت و برد یکجا دیگه من هم خیلی دلم میخواست بدونم چی میگن



کلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلی
با اینکه شرط ها نرسید ولی گذاشتم
شرطا
لایک: ۲۵
کامنت: ۲۰
بازنشر: ۱۰
حمایت یادتون نره خوشگلا 💖🎀
دیدگاه ها (۴)

which one part 10 اول یه نگاهی به من کردمن هم زیر لب زمزمه ک...

which onepart 9ک. کجاحول کردم و استرس گرفتم نمیدونستم باید ج...

(پارت یازدهم) to mal mani ویو الیزابت*دیگه واقعا خسته شده بو...

#چرا-منPart16ویو آت صبح از خواب بیدار شدم و صورتم رو شستم و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط