he Queen of My Heart ❤️👑

he Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت ۲۶

ویو لیاـ
دکتر دستکش‌هاشو مرتب کرد و گفت:
دکتر: خب... فقط چندتا نقطه از شکم و معده‌تون رو بررسی می‌کنم،
سرمو تکون دادم.

کایا کنار دیوار ایستاده بود، دست به سینه و ساکت

دکتر اول چند سؤال کوتاه درباره حالم پرسید، بعد دستش رو روی قسمت بالای شکمم گذاشت و خیلی آروم شروع به معاینه کرد.

دکتر: اگه جایی درد داشت، همون لحظه بهم بگید.

سری تکون دادم.
دکتر روی چند نقطه‌ی شکم و معده‌م فشار می‌داد.
به یه نقطه که رسید..
لیا: آخ...
صدای کوتاه دردم باعث شد کایا که تا اون لحظه بی‌صدا به دیوار تکیه داده بود، ناخودآگاه یه قدم به جلو برداره.
نگاهم سریع سمتش رفت.
با نگاهم بهش فهموندم که خوبم
کایا همون‌جا ایستاد و دوباره چیزی نگفت.
دکتر دستش رو همون نقطه نگه داشت

دکتر: این قسمت معده‌تون درد داره؟
لیا: آره... دقیقاً همین‌جا.
دکتر آروم فشار دستش رو کم کرد و سری تکون داد.
دکتر: همون‌طور که حدس می‌زدم... معده‌تون هنوز به خاطر واکنش آلرژیک ملتهبه.

چند نقطه‌ی دیگه رو هم با دقت معاینه کرد.
این بار فقط کمی احساس فشار داشتم و خبری از درد نبود.
دکتر بعد از چند لحظه دستکشش رو در اورد

دکتر: خب، معاینه تموم شد.

نفسی از سر آسودگی کشیدم و روی تخت صاف نشستم.
دکتر: خوشبختانه مورد نگران‌کننده‌ای دیده نمی‌شه. فقط التهاب معده‌تون کاملاً طبیعیه و طی چند روز آینده با مصرف منظم داروها برطرف می‌شه.
تا یکی دو هفته هم غذاهای تند، چرب و ادویه‌دارممنوعه. دارچین هم به هیچ عنوان نباید مصرف کنید

نگاهش رو به کایا برگردوند.

دکتر: مراقب رژیم غذاییشون باشید. حتی مقدار خیلی کم دارچین هم ممکنه دوباره همین علائم رو برگردونه.

دکتر: اگه درد معده شدیدتر شد یا دوباره تنگی نفس پیدا کردن، بدون معطلی به بیمارستان مراجعه کنید.
سری تکون دادم.
لیا: چشم دکتر، ممنون.
دکتر هم با یه لبخند از اتاق خارج شد.

دکتر تا به در رسید، انگار تازه چیزی یادش افتاده باشه، برگشت و گفت:
دکتر: راستی...
سرمشون تقریباً تموم شده. پرستار رو می‌فرستم که سرمشونو دربیاره.
بعد از اون، می‌تونید کارای ترخیص رو انجام بدید.
لیا: ممنون دکتر.
دکتر با یه لبخند کوتاه سری تکون داد و از اتاق خارج شد.

چند لحظه سکوت بینمون حاکم شد.
نگاهم سمت کایا رفت.
لیا: کایا...
آروم نگام کرد.
برو ببین لوکا و یونا کجان... فکر کنم
زیادی منتظرشون گذاشتیم.

کایا بدون حرفی از اتاق خارج شد.
چند دقیقه بعد برگشت.

لیا: خب؟ کجان؟
کایا: نیستن.
اخمام تو هم رفت.
لیا: یعنی چی نیستن؟
کایا: از بخش پرسیدم... گفتن چند دقیقه پیش از بیمارستان خارج شدن.
با تعجب گفتم:
لیا: بدون اینکه بهم چیزی بگن؟
کایا لحظه‌ای مکث کرد.

کایا: احتمالاً رفتن خونه.
شونه‌ای بالا انداختم.
لیا: گوشیمم که توی ماشینه... حتی نتونستن بهم زنگ بزنن.

همون موقع در اتاق آروم زده شد و پرستار وارد شد.
پرستار: سلام، اومدم سرمتونو دربیارم.

روی لبه‌ی تخت نشستم و دستمو آروم نگه داشتم.

پرستار: خب خانم، سرم تموم شده... الان درش میارم.
فقط سرمو تکون دادم.
چند لحظه بعد کارش تموم شد.

پرستار: می‌تونید برای ترخیص آماده بشید.
لیا: ممنون.
پرستار لبخندی زد و از اتاق خارج شد.

🎀🌷🌸💗
اگه تا اینجا خوندی اینو{🎀} کامنت کن

این پارت شرط نداره چون خیلی همه چی کند پیش رفت و با عجله نوشتمش هروقت خواستید پارت بعدی رو میزارم فقط باید بنویسم
حس میکنم خوب نشده 🥺
به قشنگی خودتون ببخشید
(اسلاید دو: پرستار)
دیدگاه ها (۸)

@emilia_mh

@zhaolusi

The Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت ۲۵ ویو لیاـ گرم ص...

he Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت بیست و یکم ایو:حرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط