The Queen of My Heart ❤️👑
The Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت ۲۵
ویو لیاـ
گرم صحبت کردن با زن داداش بودم که در اتاق باز شد
که درِ اتاق آروم باز شد.
سرمو بلند کردم.
اول لوکا وارد شد... و درست پشت سرش کایا.
هر دوتاشون کاملاً عادی رفتار میکردن.
درست روبه روم ایستادن
لیا: اوکی شد؟
لوکا: آره همه چی اکیه
لیا: من که باور نمیکنم
یونا: لیا آماده ای
لیا: اره زن داداش
جفتمون بلند شدیم رفتیم سمتشون دست کایا رو گرفتم از اونورم یونا دست لوکا رو گرفت
هر دوشون همزمان با تعجب نگاهمون کردن.
دستاشونو به هم نزدیک کردیم.
هر دوشون با تعجب نگامون کردن.
کایا سریع خواست دستشو عقب بکشه و اخم کمرنگی کرد.
کایا: نمیخاد
دستشو آروم کشید عقب.
کایا: از تماس فیزیکی خوشم نمیاد.
لیا: واجبه... فقط یکم تحمل کن.
یونا: قانون آشتیکنون همینه. 😌
لوکا زیر لب خندید.
لوکا: انگار امروز هیچ حق انتخابی نداریم.
من با ذوق لبخند زدم.
لیا: دقیقاً.
به زور دستاشونو به هم رسوندیم
لیا: اگه جدا شین با جفتمون قهرم
بعد گفتن حرفم ازشون فاصله گرفتیم
یونا: تا وقتی پرستار بیاد باید همینجوری بمونید
بعد دوباره بهشون نزدیک شدیم تا یکم حرصشون بدیم.
رفتم کنار کایا رو نک پاهام وایستادم و جفت مچ دستمو رو شونش گذاشتم
لیا: چخبر آقای کیم،خوش میگذره
کایا نگاهشو ازم گرفت و با حرص هوفی کشید
کایا: هوفف...این بچه
چشمامو ریز کردم.
لیا: چی گفتی؟ 😑
کایا آروم سرشو تکون داد.
کایا: هیچی.
لبخند شیطونی زدم.
همون لحظه در اتاق دوباره باز شد.
دکتر وارد اتاق شد و با تعجب به چهار نفرمون نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
دکتر: ببخشید... مزاحم شدم؟
همه همزمان برگشتیم سمتش.
نگاهش روی دستهای لوکا و کایا ثابت موند.
بعد آروم ابروش بالا رفت.
دکتر: من فکر کنم... زمان بدی اومدم.
من و یونا نتونستیم جلوی خندمون رو بگیریم.
دستشونو از هم کشیدن
دکتر: باشه... اول مراسمتون تموم بشه، بعد من معاینه رو انجام میدم.
لوکا با حرص گفت:
لوکا: دکتر، باور کنید این چیزی که شما فکر میکنید نیست!
دکتر فقط لبخند زد.
دکتر: من چیزی نگفتم
لیا: دکتر هرچه زودتر معاینتونو انجام بدید.
کایا: جواب آزمایش اومده؟
دکتر نگاهی به برگه توی دستش انداخت
دکتر نگاهی به پروندهی توی دستش انداخت و سری تکون داد.
دکتر: بله، جواب آزمایشها کامل اومده.
چند برگه رو ورق زد و ادامه داد:
دکتر: خوشبختانه جای نگرانی نیست. فقط مشخص شده که بیمار حساسیت شدید به دارچین داره
از این به بعد باید کاملاً از هر غذایی که دارچین یا فرآوردههای حاوی دارچین دارن دوری کنن. حتی مقدار کمش هم ممکنه دوباره همین واکنش رو ایجاد کنه.
بعد پرونده رو بست و لبخند کوتاهی زد.
دکتر: فعلاً داروهاشون رو به مدت سه روز مرتب مصرف کنن تا علائم کاملاً برطرف بشه.
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد.
دکتر: فقط یه سری معاینات تکمیلی باقی مونده که باید الان انجام بدم.
سری تکون دادم.
لیا: باشه دکتر، هر کاری لازمه انجام بدید.
دکتر لبخند کوتاهی زد و پرونده رو بست.
دکتر: خیلی خوب. فقط برای اینکه معاینه راحتتر انجام بشه، از مهمونهاتون میخوام چند دقیقه بیرون منتظر بمونن.
بعد نگاهش بین کایا و بقیه چرخید و گفت:
دکتر: البته... همسرتون میتونن داخل بمونن.
برای چند ثانیه سکوت توی اتاق نشست.
چشمام ناخودآگاه سمت کایا رفت.
اونم با همون صورت خونسرد نگام میکرد؛
لوکا: از کی تاحالا ما شدیم مهمون؟ 🫤
یونا لبخند ریزی زد و با آرنج آروم به
پهلوی لوکا زد.
یونا: خب... ما مزاحم نمیشیم.
نگاه لوکا به سمت یونا چرخید
بعد دوباره نگاشو به رو به رو داد و هوفی
لوکا: باشه، بیرون منتظرت میمونیم.
قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، یه نگاه کوتاه به کایا انداخت
لوکا: اتفاقی افتاد خبرم میکنی(به صورت دستوری)
کایا فقط سر تکون داد، و لوکا و یونا از اتاق خارج شدن
لیا: دکتر میتونید شروع کنید
🎀🌸🌷
شرطا: ۲۰تا لایک ۱۷تا کامنت
اسلاید دو: دکتر
دیگه عادت کنید دیگه من از همه چی و کس عکس میزارم
خیلی شرطای پارت قبلو زود رسوندید این پارت یکم شرطا رو بیشتر کردم
اشتباه متوجه نشین هنوز یکم مونده تا کامل عاشق هم شن و عشقشونو اعتراف کنن😁🤗😉
(ملکه قلب من)
پارت ۲۵
ویو لیاـ
گرم صحبت کردن با زن داداش بودم که در اتاق باز شد
که درِ اتاق آروم باز شد.
سرمو بلند کردم.
اول لوکا وارد شد... و درست پشت سرش کایا.
هر دوتاشون کاملاً عادی رفتار میکردن.
درست روبه روم ایستادن
لیا: اوکی شد؟
لوکا: آره همه چی اکیه
لیا: من که باور نمیکنم
یونا: لیا آماده ای
لیا: اره زن داداش
جفتمون بلند شدیم رفتیم سمتشون دست کایا رو گرفتم از اونورم یونا دست لوکا رو گرفت
هر دوشون همزمان با تعجب نگاهمون کردن.
دستاشونو به هم نزدیک کردیم.
هر دوشون با تعجب نگامون کردن.
کایا سریع خواست دستشو عقب بکشه و اخم کمرنگی کرد.
کایا: نمیخاد
دستشو آروم کشید عقب.
کایا: از تماس فیزیکی خوشم نمیاد.
لیا: واجبه... فقط یکم تحمل کن.
یونا: قانون آشتیکنون همینه. 😌
لوکا زیر لب خندید.
لوکا: انگار امروز هیچ حق انتخابی نداریم.
من با ذوق لبخند زدم.
لیا: دقیقاً.
به زور دستاشونو به هم رسوندیم
لیا: اگه جدا شین با جفتمون قهرم
بعد گفتن حرفم ازشون فاصله گرفتیم
یونا: تا وقتی پرستار بیاد باید همینجوری بمونید
بعد دوباره بهشون نزدیک شدیم تا یکم حرصشون بدیم.
رفتم کنار کایا رو نک پاهام وایستادم و جفت مچ دستمو رو شونش گذاشتم
لیا: چخبر آقای کیم،خوش میگذره
کایا نگاهشو ازم گرفت و با حرص هوفی کشید
کایا: هوفف...این بچه
چشمامو ریز کردم.
لیا: چی گفتی؟ 😑
کایا آروم سرشو تکون داد.
کایا: هیچی.
لبخند شیطونی زدم.
همون لحظه در اتاق دوباره باز شد.
دکتر وارد اتاق شد و با تعجب به چهار نفرمون نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
دکتر: ببخشید... مزاحم شدم؟
همه همزمان برگشتیم سمتش.
نگاهش روی دستهای لوکا و کایا ثابت موند.
بعد آروم ابروش بالا رفت.
دکتر: من فکر کنم... زمان بدی اومدم.
من و یونا نتونستیم جلوی خندمون رو بگیریم.
دستشونو از هم کشیدن
دکتر: باشه... اول مراسمتون تموم بشه، بعد من معاینه رو انجام میدم.
لوکا با حرص گفت:
لوکا: دکتر، باور کنید این چیزی که شما فکر میکنید نیست!
دکتر فقط لبخند زد.
دکتر: من چیزی نگفتم
لیا: دکتر هرچه زودتر معاینتونو انجام بدید.
کایا: جواب آزمایش اومده؟
دکتر نگاهی به برگه توی دستش انداخت
دکتر نگاهی به پروندهی توی دستش انداخت و سری تکون داد.
دکتر: بله، جواب آزمایشها کامل اومده.
چند برگه رو ورق زد و ادامه داد:
دکتر: خوشبختانه جای نگرانی نیست. فقط مشخص شده که بیمار حساسیت شدید به دارچین داره
از این به بعد باید کاملاً از هر غذایی که دارچین یا فرآوردههای حاوی دارچین دارن دوری کنن. حتی مقدار کمش هم ممکنه دوباره همین واکنش رو ایجاد کنه.
بعد پرونده رو بست و لبخند کوتاهی زد.
دکتر: فعلاً داروهاشون رو به مدت سه روز مرتب مصرف کنن تا علائم کاملاً برطرف بشه.
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد.
دکتر: فقط یه سری معاینات تکمیلی باقی مونده که باید الان انجام بدم.
سری تکون دادم.
لیا: باشه دکتر، هر کاری لازمه انجام بدید.
دکتر لبخند کوتاهی زد و پرونده رو بست.
دکتر: خیلی خوب. فقط برای اینکه معاینه راحتتر انجام بشه، از مهمونهاتون میخوام چند دقیقه بیرون منتظر بمونن.
بعد نگاهش بین کایا و بقیه چرخید و گفت:
دکتر: البته... همسرتون میتونن داخل بمونن.
برای چند ثانیه سکوت توی اتاق نشست.
چشمام ناخودآگاه سمت کایا رفت.
اونم با همون صورت خونسرد نگام میکرد؛
لوکا: از کی تاحالا ما شدیم مهمون؟ 🫤
یونا لبخند ریزی زد و با آرنج آروم به
پهلوی لوکا زد.
یونا: خب... ما مزاحم نمیشیم.
نگاه لوکا به سمت یونا چرخید
بعد دوباره نگاشو به رو به رو داد و هوفی
لوکا: باشه، بیرون منتظرت میمونیم.
قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، یه نگاه کوتاه به کایا انداخت
لوکا: اتفاقی افتاد خبرم میکنی(به صورت دستوری)
کایا فقط سر تکون داد، و لوکا و یونا از اتاق خارج شدن
لیا: دکتر میتونید شروع کنید
🎀🌸🌷
شرطا: ۲۰تا لایک ۱۷تا کامنت
اسلاید دو: دکتر
دیگه عادت کنید دیگه من از همه چی و کس عکس میزارم
خیلی شرطای پارت قبلو زود رسوندید این پارت یکم شرطا رو بیشتر کردم
اشتباه متوجه نشین هنوز یکم مونده تا کامل عاشق هم شن و عشقشونو اعتراف کنن😁🤗😉
- ۳۳۱
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط