The Queen of My Heart ❤️👑
The Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت ۲۷
ویو لیاـ
بعد از انجام کارای ترخیص، بالاخره از بیمارستان بیرون اومدیم.
هوای بیرون برخلاف شلوغی داخل بیمارستان، یه حس آرامش خاصی داشت.
کایا بدون حرف در ماشین رو برام باز کرد.
یه لحظه نگاهش کردم.
لیا: ممنون.
فقط یه سر تکون داد و پشت فرمون نشست.
منم کنار شیشه نشستم و به خیابون نگاه کردم.
چند دقیقهای توی سکوت گذشت.
ولی سکوت بینمون مثل قبل سنگین نبود.
بیشتر شبیه یه آرامش عجیب بود.
بعد از چند دقیقه شکمم صدا داد.
اخم کردم و سریع دستمو روی شکمم گذاشتم.
کایا بدون اینکه نگام کنه گفت:
کایا: گرسنهای؟
لیا: نه... 😐
چند ثانیه سکوت شد.
کایا یه نگاه کوتاه بهم انداخت.
کایا: شکمت جواب دیگهای داد.
چشمامو چرخوندم.
لیا: باشه... یکم.
کایا ماشین رو جلوی یه کافه نگه داشت.
کایا: صبحونه میخوریم.
پیاده شدیم و وارد کافه شدیم.
منوی غذا رو گرفتم و شروع کردم نگاه کردن.
چشمم که به پاستا افتاد، لبخند زدم.
لیا: من پاستا میخوام.
کایا سرشو بلند کرد و مستقیم نگام کرد.
کایا: نه.
لیا: نه؟! 😐
کایا: دکتر گفت غذای چرب نخورید.
لبامو جمع کردم.
لیا: فقط یه بار...
کایا: نه.
لیا: کایا...
کایا: لیا.
با هم چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
آخرش من اخم کردم.
لیا: خیلی سختگیری.
کایا خیلی آروم گفت:
کایا: چون نمیخوام دوباره ببینم حالت بد میشه.
برای چند لحظه حرفی نزدم.
چون انتظار نداشتم اینو اینقدر راحت بگه.
بعد سریع نگاهمو ازش گرفتم.
لیا: خب... پس چی بخورم؟
کایا منو نگاه کرد.
کایا: یه چیز سبک.
لیا: تو خیلی شبیه دکترا شدی.
گوشه لبش خیلی کم بالا رفت.
کایا: حداقل یکی باید حواش بهت باشه.
بعد از اینکه صبحونهمون تموم شد، از کافه بیرون اومدیم.
کنار کایا راه میرفتم و هنوز داشتم غر میزدم.
لیا: هنوزم معتقدم پاستا حقم بود. 😑
کایا بدون اینکه نگام کنه گفت: کایا: و من هنوزم معتقدم دکتر بیشتر از تو عقل داشته.
چشمامو ریز کردم.
لیا: خیلی بامزهای آقای کیم.
گوشهی لبش کمی بالا رفت، ولی چیزی نگفت.
از کافه خارج شدیم که
صدای یه نفر باعث شد کایا وایسه.
؟: به به... آقای کیم.
کایا همون لحظه ایستاد.
سرمو بلند کردم و به مردی که روبهرومون ایستاده بود نگاه کردم.
(معرفی شخصیت: ارین کانگ بزرگترین رقیب کاری کایا، دشمن قدیمی او، ۲۶ ساله، قد ۱۸۰، پسرعموی ناتنی کایا.)
ارین با یه لبخند نصفه به کایا نگاه کرد.
ارین: فکر نمیکردم اینجا ببینمت، آقای کیم کایا
کایا: آرین کانگ..
از لحنش مشخص بود که از دیدنش خوشحال نشده.
ارین خندید و نگاهش برای چند لحظه سمت من رفت.
من که کنجکاو شده بودم، آروم خودمو به گوش کایا نزدیک کردم.
لیا: این مردک کیه؟
کایا حتی نگاهم نکرد.
کایا: کسی که یکم زیادی زر میزنه
با تعجب نگاهش کردم.
لیا: یعنی چی؟
ولی قبل از اینکه جواب بده، ارین دوباره حرف زد.
ارین: میبینم که برا خودت معشوق پیدا کردی آقای کیم.
نگاهش از کایا جدا شد و سمت من رفت.
نگاه بالا پایینی بهم انداخت و زبونشو تودهنش چرخوند
ارین: اوف... خوشگلم هست
کایا فکش کمی منقبض شد.
ارین ادامه داد
ارین: سلیقهت خوبه پس، آقای کیم.
همون لحظه کایا یه قدم جلو اومد و بین من و ارین قرار گرفت.
صدایش کاملاً آرام بود، ولی سردی از لحنش مشخص بود.
کایا: مراقب حرف زدنت باش،ارین.
ارین ابروشو بالا انداخت و لبخند زد.
ارین: چه جالب...فکر نمیکردم چیزی بتونه حواست رو اینقدر پرت کنه
ارین: البته باید اعتراف کنم..انتخابت بد نیست. معشوقت خیلی جلب توجه میکنه، یه شب قرض میخامش قیمتشم مهم نیست.
قبل اینکه کایا واکنشی نشون بده
برگشتم کنار کایا ایستادم
لیا: هی مرتیکه هول، اولاً من قیمت ندارم، دوم تو کدوم خری هستی که رو من قیمت بزاری
کایا به آرین نزدیک شد و لگدی به بایین شکم آرین زد
ارین روی زمین افتاد، کایا خیلی خون سرد دستمو گرفت و به سمت ماشین کشوند
لیا: وایسا این مرده کیه که اینجوری رفتار میکنه کایا
کایا در ماشینو باز کرد و نگاهشو سمتم برگردوند
کایا: گفتم که... کسی که زیادی حرف میزنه.
لیا: این که جواب سؤال من نیست.
کایا: لیا...
بعضی آدمها رو بهتره زیاد نشناسی.
چشم غره ای بهش رفتم و سوار شدم
توی ماشین هیچکدوممون حرفی نزدیم.
کایا فقط رانندگی میکرد و من هم ساکت به بیرون خیره بودم
چند دقیقه بعد رسیدیم خونه.
کایا ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد.
منم بدون حرفی دنبالش رفتم.
فضای بینمون هنوز ساکت بود..
بعد از اون همه اتفاق، فقط میخواستم برسم خونه..
ادامه...
🎀🌸
شرطا: ۲۰تا لایک۱۷تا کامنت
اسلاید دو: ارین کانگ (امیدوارم که بازیگری چیزی نباشه و میدونم به شخصیتش نمی خوره)
اگه شمام با کار کایا حال کردین یه ﴿اخییش﴾کامنت کنید
🥑🍏
(ملکه قلب من)
پارت ۲۷
ویو لیاـ
بعد از انجام کارای ترخیص، بالاخره از بیمارستان بیرون اومدیم.
هوای بیرون برخلاف شلوغی داخل بیمارستان، یه حس آرامش خاصی داشت.
کایا بدون حرف در ماشین رو برام باز کرد.
یه لحظه نگاهش کردم.
لیا: ممنون.
فقط یه سر تکون داد و پشت فرمون نشست.
منم کنار شیشه نشستم و به خیابون نگاه کردم.
چند دقیقهای توی سکوت گذشت.
ولی سکوت بینمون مثل قبل سنگین نبود.
بیشتر شبیه یه آرامش عجیب بود.
بعد از چند دقیقه شکمم صدا داد.
اخم کردم و سریع دستمو روی شکمم گذاشتم.
کایا بدون اینکه نگام کنه گفت:
کایا: گرسنهای؟
لیا: نه... 😐
چند ثانیه سکوت شد.
کایا یه نگاه کوتاه بهم انداخت.
کایا: شکمت جواب دیگهای داد.
چشمامو چرخوندم.
لیا: باشه... یکم.
کایا ماشین رو جلوی یه کافه نگه داشت.
کایا: صبحونه میخوریم.
پیاده شدیم و وارد کافه شدیم.
منوی غذا رو گرفتم و شروع کردم نگاه کردن.
چشمم که به پاستا افتاد، لبخند زدم.
لیا: من پاستا میخوام.
کایا سرشو بلند کرد و مستقیم نگام کرد.
کایا: نه.
لیا: نه؟! 😐
کایا: دکتر گفت غذای چرب نخورید.
لبامو جمع کردم.
لیا: فقط یه بار...
کایا: نه.
لیا: کایا...
کایا: لیا.
با هم چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
آخرش من اخم کردم.
لیا: خیلی سختگیری.
کایا خیلی آروم گفت:
کایا: چون نمیخوام دوباره ببینم حالت بد میشه.
برای چند لحظه حرفی نزدم.
چون انتظار نداشتم اینو اینقدر راحت بگه.
بعد سریع نگاهمو ازش گرفتم.
لیا: خب... پس چی بخورم؟
کایا منو نگاه کرد.
کایا: یه چیز سبک.
لیا: تو خیلی شبیه دکترا شدی.
گوشه لبش خیلی کم بالا رفت.
کایا: حداقل یکی باید حواش بهت باشه.
بعد از اینکه صبحونهمون تموم شد، از کافه بیرون اومدیم.
کنار کایا راه میرفتم و هنوز داشتم غر میزدم.
لیا: هنوزم معتقدم پاستا حقم بود. 😑
کایا بدون اینکه نگام کنه گفت: کایا: و من هنوزم معتقدم دکتر بیشتر از تو عقل داشته.
چشمامو ریز کردم.
لیا: خیلی بامزهای آقای کیم.
گوشهی لبش کمی بالا رفت، ولی چیزی نگفت.
از کافه خارج شدیم که
صدای یه نفر باعث شد کایا وایسه.
؟: به به... آقای کیم.
کایا همون لحظه ایستاد.
سرمو بلند کردم و به مردی که روبهرومون ایستاده بود نگاه کردم.
(معرفی شخصیت: ارین کانگ بزرگترین رقیب کاری کایا، دشمن قدیمی او، ۲۶ ساله، قد ۱۸۰، پسرعموی ناتنی کایا.)
ارین با یه لبخند نصفه به کایا نگاه کرد.
ارین: فکر نمیکردم اینجا ببینمت، آقای کیم کایا
کایا: آرین کانگ..
از لحنش مشخص بود که از دیدنش خوشحال نشده.
ارین خندید و نگاهش برای چند لحظه سمت من رفت.
من که کنجکاو شده بودم، آروم خودمو به گوش کایا نزدیک کردم.
لیا: این مردک کیه؟
کایا حتی نگاهم نکرد.
کایا: کسی که یکم زیادی زر میزنه
با تعجب نگاهش کردم.
لیا: یعنی چی؟
ولی قبل از اینکه جواب بده، ارین دوباره حرف زد.
ارین: میبینم که برا خودت معشوق پیدا کردی آقای کیم.
نگاهش از کایا جدا شد و سمت من رفت.
نگاه بالا پایینی بهم انداخت و زبونشو تودهنش چرخوند
ارین: اوف... خوشگلم هست
کایا فکش کمی منقبض شد.
ارین ادامه داد
ارین: سلیقهت خوبه پس، آقای کیم.
همون لحظه کایا یه قدم جلو اومد و بین من و ارین قرار گرفت.
صدایش کاملاً آرام بود، ولی سردی از لحنش مشخص بود.
کایا: مراقب حرف زدنت باش،ارین.
ارین ابروشو بالا انداخت و لبخند زد.
ارین: چه جالب...فکر نمیکردم چیزی بتونه حواست رو اینقدر پرت کنه
ارین: البته باید اعتراف کنم..انتخابت بد نیست. معشوقت خیلی جلب توجه میکنه، یه شب قرض میخامش قیمتشم مهم نیست.
قبل اینکه کایا واکنشی نشون بده
برگشتم کنار کایا ایستادم
لیا: هی مرتیکه هول، اولاً من قیمت ندارم، دوم تو کدوم خری هستی که رو من قیمت بزاری
کایا به آرین نزدیک شد و لگدی به بایین شکم آرین زد
ارین روی زمین افتاد، کایا خیلی خون سرد دستمو گرفت و به سمت ماشین کشوند
لیا: وایسا این مرده کیه که اینجوری رفتار میکنه کایا
کایا در ماشینو باز کرد و نگاهشو سمتم برگردوند
کایا: گفتم که... کسی که زیادی حرف میزنه.
لیا: این که جواب سؤال من نیست.
کایا: لیا...
بعضی آدمها رو بهتره زیاد نشناسی.
چشم غره ای بهش رفتم و سوار شدم
توی ماشین هیچکدوممون حرفی نزدیم.
کایا فقط رانندگی میکرد و من هم ساکت به بیرون خیره بودم
چند دقیقه بعد رسیدیم خونه.
کایا ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد.
منم بدون حرفی دنبالش رفتم.
فضای بینمون هنوز ساکت بود..
بعد از اون همه اتفاق، فقط میخواستم برسم خونه..
ادامه...
🎀🌸
شرطا: ۲۰تا لایک۱۷تا کامنت
اسلاید دو: ارین کانگ (امیدوارم که بازیگری چیزی نباشه و میدونم به شخصیتش نمی خوره)
اگه شمام با کار کایا حال کردین یه ﴿اخییش﴾کامنت کنید
🥑🍏
- ۶۵۱
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط