فاصله ای به اندازه یک نگاه
فاصله ای به اندازه یک نگاه
پارت اول| فقط یه کنسرت... مگه نه؟
اگه یکی ازم میپرسید بزرگترین آرزوت چیه، بدون اینکه حتی یه ثانیه فکر کنم میگفتم:
«فقط یه بار... فقط یه بار جونگکوک رو از نزدیک ببینم.»
نه اینکه بخوام باهاش حرف بزنم.
نه عکس.
نه امضا.
فقط...
از نزدیک ببینمش.
همین.
از ساعت هفت صبح بیدار بودم.
در حالی که کنسرت ساعت هفت شب شروع میشد.
خودمم میدونستم دارم زیادی هیجانزده رفتار میکنم، ولی مگه میشد آروم بود؟
چهار سال بود که هر روز اخبار تورشون رو دنبال میکردم.
چهار سال پول جمع کرده بودم.
چهار سال منتظر همین روز بودم.
لباسم رو برای بار پنجم عوض کردم.
جلوی آینه وایسادم.
یه دور خودمو نگاه کردم.
«نه... این زیادی رسمی شد.»
لباسمو عوض کردم.
«نه... اینم خوب نیست.»
دوباره عوض کردم.
آخر سر هم همون لباسی رو پوشیدم که اول انتخاب کرده بودم.
دستم رو روی پیشونیم زدم.
«لیا... رسماً دیوونه شدی.»
خودم خندم گرفت.
وقتی رسیدم جلوی استادیوم، حس کردم پام دیگه جلو نمیره.
همهجا پر از آرمی بود.
بنفش...
همهچی بنفش بود.
بادکنکهای بنفش.
لباسهای بنفش.
آرمیبمبهایی که از همین الان روشن بودن.
یکی داشت آهنگهای BTS رو با صدای بلند پخش میکرد و همه باهاش میخوندن.
بیاختیار لبخند زدم.
«بالاخره...»
یه نفس عمیق کشیدم.
«من واقعاً اینجام.»
بعد از کلی معطلی، بالاخره وارد استادیوم شدم.
وقتی شمارهی صندلیم رو پیدا کردم، برای چند ثانیه فقط خشکم زد.
ردیف هفت.
یعنی...
واقعاً نزدیک بود.
اونقدری نزدیک که لازم نباشه فقط از روی مانیتور نگاهشون کنم.
نشستم روی صندلی و بلیت رو محکم توی دستم گرفتم.
قلبم انقدر تند میزد که حس میکردم هر لحظه ممکنه از سینهم بزنه بیرون.
کنارم یه دختر همسن خودم نشسته بود.
با خنده گفت: «اولین کنسرته؟»
به زور خندیدم.
«از قیافهم معلومه؟»
خندید.
«یکم.»
هردومون زدیم زیر خنده.
چراغهای استادیوم خاموش شد.
همه با هم جیغ کشیدن.
یه لحظه موهای دستم سیخ شد.
بعد صدای موسیقی...
نور...
دود...
و...
هفت تا سایه آروم روی استیج ظاهر شدن.
نفسم بند اومد.
«خدایا...»
همه داشتن اسم اعضا رو داد میزدن.
ولی من...
فقط یه نفر رو نگاه میکردم.
جونگکوک.
با موهای مشکی، کت مشکی و همون لبخندی که سالها فقط از پشت صفحهی گوشی دیده بودمش.
نمیدونستم چرا...
ولی یه لحظه اشکم سرازیر شد.
نه از ناراحتی.
از اینکه بالاخره این لحظه واقعی بود.
وسط یکی از اجراها گوشیم رو درآوردم تا چند ثانیه فیلم بگیرم.
با ذوق داشتم زوم میکردم روی جونگکوک که یهو...
یکی از بادیگاردها موقع رد شدن، محکم خورد به شونهم.
«وای!»
گوشیم از دستم لیز خورد.
انگار زمان وایساد.
همینجوری جلوی چشمام سر خورد و افتاد سمت لبهی استیج.
«نه... نه... نه...»
قلبم داشت از جا کنده میشد.
تمام عکسام...
تمام خاطرههام...
همه توی همون گوشی بود.
ولی درست قبل از اینکه گوشی بیفته...
یه دست گرفتش.
سرمو بالا آوردم.
جونگکوک بود.
برای چند ثانیه به صفحهی گوشیم نگاه کرد.
بعد یه لبخند خیلی ریز زد.
اخم کردم.
«چی دید؟»
همون موقع یادم افتاد...
والپیپر گوشیم، عکس خود جونگکوکه.
دلم خواست همونجا آب شم برم زیر زمین.
جونگکوک آروم چند قدم به سمتم اومد.
نگاهش برای اولین بار افتاد توی چشمام.
نمیدونم چند ثانیه گذشت.
دو ثانیه؟
پنج ثانیه؟
یا شاید یه عمر...
بعد گوشیم رو سمتم گرفت.
با دستایی که از استرس میلرزید، گوشیمو گرفتم.
به زور گفتم:
«م... ممنون...»
یه لبخند کوتاه زد، خیلی آروم سرش رو تکون داد و برگشت سمت بقیه.
و من...
تا آخر اون آهنگ نفهمیدم چی خوند.
چون هنوز مغزم روی همون چند ثانیه قفل کرده بود.
ادامه دارد... 💜
منتظر لایک ها و نظراتتون هستمممم بوس به کله ی زیباتون💋😭🤏🏻
پارت اول| فقط یه کنسرت... مگه نه؟
اگه یکی ازم میپرسید بزرگترین آرزوت چیه، بدون اینکه حتی یه ثانیه فکر کنم میگفتم:
«فقط یه بار... فقط یه بار جونگکوک رو از نزدیک ببینم.»
نه اینکه بخوام باهاش حرف بزنم.
نه عکس.
نه امضا.
فقط...
از نزدیک ببینمش.
همین.
از ساعت هفت صبح بیدار بودم.
در حالی که کنسرت ساعت هفت شب شروع میشد.
خودمم میدونستم دارم زیادی هیجانزده رفتار میکنم، ولی مگه میشد آروم بود؟
چهار سال بود که هر روز اخبار تورشون رو دنبال میکردم.
چهار سال پول جمع کرده بودم.
چهار سال منتظر همین روز بودم.
لباسم رو برای بار پنجم عوض کردم.
جلوی آینه وایسادم.
یه دور خودمو نگاه کردم.
«نه... این زیادی رسمی شد.»
لباسمو عوض کردم.
«نه... اینم خوب نیست.»
دوباره عوض کردم.
آخر سر هم همون لباسی رو پوشیدم که اول انتخاب کرده بودم.
دستم رو روی پیشونیم زدم.
«لیا... رسماً دیوونه شدی.»
خودم خندم گرفت.
وقتی رسیدم جلوی استادیوم، حس کردم پام دیگه جلو نمیره.
همهجا پر از آرمی بود.
بنفش...
همهچی بنفش بود.
بادکنکهای بنفش.
لباسهای بنفش.
آرمیبمبهایی که از همین الان روشن بودن.
یکی داشت آهنگهای BTS رو با صدای بلند پخش میکرد و همه باهاش میخوندن.
بیاختیار لبخند زدم.
«بالاخره...»
یه نفس عمیق کشیدم.
«من واقعاً اینجام.»
بعد از کلی معطلی، بالاخره وارد استادیوم شدم.
وقتی شمارهی صندلیم رو پیدا کردم، برای چند ثانیه فقط خشکم زد.
ردیف هفت.
یعنی...
واقعاً نزدیک بود.
اونقدری نزدیک که لازم نباشه فقط از روی مانیتور نگاهشون کنم.
نشستم روی صندلی و بلیت رو محکم توی دستم گرفتم.
قلبم انقدر تند میزد که حس میکردم هر لحظه ممکنه از سینهم بزنه بیرون.
کنارم یه دختر همسن خودم نشسته بود.
با خنده گفت: «اولین کنسرته؟»
به زور خندیدم.
«از قیافهم معلومه؟»
خندید.
«یکم.»
هردومون زدیم زیر خنده.
چراغهای استادیوم خاموش شد.
همه با هم جیغ کشیدن.
یه لحظه موهای دستم سیخ شد.
بعد صدای موسیقی...
نور...
دود...
و...
هفت تا سایه آروم روی استیج ظاهر شدن.
نفسم بند اومد.
«خدایا...»
همه داشتن اسم اعضا رو داد میزدن.
ولی من...
فقط یه نفر رو نگاه میکردم.
جونگکوک.
با موهای مشکی، کت مشکی و همون لبخندی که سالها فقط از پشت صفحهی گوشی دیده بودمش.
نمیدونستم چرا...
ولی یه لحظه اشکم سرازیر شد.
نه از ناراحتی.
از اینکه بالاخره این لحظه واقعی بود.
وسط یکی از اجراها گوشیم رو درآوردم تا چند ثانیه فیلم بگیرم.
با ذوق داشتم زوم میکردم روی جونگکوک که یهو...
یکی از بادیگاردها موقع رد شدن، محکم خورد به شونهم.
«وای!»
گوشیم از دستم لیز خورد.
انگار زمان وایساد.
همینجوری جلوی چشمام سر خورد و افتاد سمت لبهی استیج.
«نه... نه... نه...»
قلبم داشت از جا کنده میشد.
تمام عکسام...
تمام خاطرههام...
همه توی همون گوشی بود.
ولی درست قبل از اینکه گوشی بیفته...
یه دست گرفتش.
سرمو بالا آوردم.
جونگکوک بود.
برای چند ثانیه به صفحهی گوشیم نگاه کرد.
بعد یه لبخند خیلی ریز زد.
اخم کردم.
«چی دید؟»
همون موقع یادم افتاد...
والپیپر گوشیم، عکس خود جونگکوکه.
دلم خواست همونجا آب شم برم زیر زمین.
جونگکوک آروم چند قدم به سمتم اومد.
نگاهش برای اولین بار افتاد توی چشمام.
نمیدونم چند ثانیه گذشت.
دو ثانیه؟
پنج ثانیه؟
یا شاید یه عمر...
بعد گوشیم رو سمتم گرفت.
با دستایی که از استرس میلرزید، گوشیمو گرفتم.
به زور گفتم:
«م... ممنون...»
یه لبخند کوتاه زد، خیلی آروم سرش رو تکون داد و برگشت سمت بقیه.
و من...
تا آخر اون آهنگ نفهمیدم چی خوند.
چون هنوز مغزم روی همون چند ثانیه قفل کرده بود.
ادامه دارد... 💜
منتظر لایک ها و نظراتتون هستمممم بوس به کله ی زیباتون💋😭🤏🏻
- ۷۹۰
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط