عشق میان نور و تاریکی قسمت هشتم

عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت هشتم

شکوفه‌ای در میانه‌ی میدانِ مین.

صبح روز بعد، خورشید با احتیاط از پشت ابرهای خاکستری بیرون آمد، اما برای گلوریا، جهان هنوز رنگ و بوی آن شبِ بارانی را داشت. او پشت میز کارش نشسته بود، اما به‌جای نوشتن داستان جدیدش، فقط به یک جمله فکر می‌کرد که دیشب در دفترچه‌اش یادداشت کرده بود:
«بعضی آدم‌ها شبیه به شعر هستند؛ زیبا، عمیق و کمی ترسناک.»

او هنوز گرمای بوسه‌ی کوتاه تهیونگ را روی پیشانی‌اش حس می‌کرد. تهیونگ برای او مثل یک معما بود؛ مردی که همزمان حسِ نهایتِ امنیت و نهایتِ خطر را به او می‌داد.

صدای زنگ در، او را از افکارش بیرون کشید.
وقتی در را باز کرد، هیچ‌کس پشت در نبود. فقط یک دسته‌گل بزرگ از رزهای سفید به سفیدی برف روی زمین گذاشته شده بود. در میان گل‌ها، یک پاکت سیاه کوچک قرار داشت.

گلوریا با احتیاط پاکت را باز کرد. روی کاغذِ کرم‌رنگ، با خطی محکم و خوانا فقط نوشته شده بود:
«امروز را لبخند بزن. دنیا به اندازه‌ی کافی سیاه هست.»
بدون امضا. اما او می‌دانست این خط متعلق به کیست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در همان ساعت، در مرکز شهر، در طبقه‌ی آخر یک برج شیشه‌ای، فضا کاملاً متفاوت بود.
تهیونگ پشت میز بزرگ آبنوسش نشسته بود. کت مشکی‌اش را درآورده و آستین‌های پیراهن سفیدش را تا آرنج بالا زده بود. نگاهش سرد و برنده بود، مثل تیغِ جراحی.

یکی از افرادش با ترس جلو آمد:
«رئیس... پیغام فرستاده شد. کانگ دیوونه شده. می‌گه این اعلان جنگه.»

تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند، در حالی که با یک فندک نقره‌ای بازی می‌کرد، گفت:
«اون وقتی مرز رو رد کرد، خودش اعلان جنگ داد. من فقط امضاش کردم.»

او فندک را بست. صدای تقِ فلزی در اتاقِ ساکت پیچید.
«حفاظت از ساختمانِ گلوریا چطور پیش می‌ره؟»

«هفت نفر به صورت نامحسوس در تمامِ خروجی‌ها هستن. هیچ‌کس بدون بازرسی وارد نمی‌شه. خودش اصلاً متوجه نیست.»

تهیونگ نفسی از سر آسودگی کشید.
«خوبه. نباید بفهمه. اون نباید بوی خونِ این بازی رو حس کنه.»

او می‌خواست گلوریا همان دختر نویسنده‌ای باقی بماند که به زیباییِ کلمات عمیق ایمان داشت، نه زنی که درگیرِ لجن‌زارِ مافیا شده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غروب که شد، پیامی از تهیونگ دریافت کرد:
«آماده باش. می‌خوام جایی رو نشونت بدم که هیچ داستانی نمی‌تونه توصیفش کنه.»

یک ساعت بعد، ماشین مشکیِ همیشگی جلوی ساختمان بود. اما این بار، تهیونگ خودش پشت فرمان نشسته بود. وقتی گلوریا سوار شد، تهیونگ برای لحظه‌ای به لباسِ ساده و صورتِ درخشان او خیره ماند.

گلوریا با لبخند گفت:
«گل‌ها زیبا بودن... ممنونم.»

تهیونگ در حالی که ماشین را به حرکت در می‌آورد، آرام گفت:
«فقط خواستم یادت بمونه که رنگ‌های دیگه‌ای هم توی دنیا وجود داره.»

او گلوریا را به جایی برد که خارج از شلوغیِ شهر بود؛ یک تپه‌ی بلند که تمامِ چراغ‌های شهر زیر پایشان مثل جواهرات می‌درخشیدند. آن‌ها از ماشین پیاده شدند. بادِ ملایمی می‌وزید.

گلوریا کنار لبه‌ی تپه ایستاد و با تعجب گفت:
«خدای من... اینجا فوق‌العاده‌ است. انگار کل دنیا رو زیر پاهامون داریم.»

تهیونگ پشت سر او ایستاد.
«گاهی لازمه از بالا به همه‌چیز نگاه کنی تا بفهمی چقدر مشکلاتِ پایین کوچک هستن.»

گلوریا برگشت و به او نگاه کرد. نورِ ماه نیمی از صورت تهیونگ را روشن کرده بود.
«تو خیلی عجیبی تهیونگ. گاهی فکر می‌کنم تو یه فرشته‌ای که خسته شده، و گاهی...»

او مکث کرد.
«گاهی چی؟» تهیونگ با صدایی بم پرسید.

«و گاهی فکر می‌کنم تو داری یه چیزی رو از من قایق می‌کنی. یه غمی، یا یه رازِ بزرگ.»

تهیونگ یک قدم نزدیک‌تر آمد. دستش را جلو برد و انگشتانش را در انگشتان گلوریا قفل کرد. این بار دستش سرد نبود؛ گرم بود و لرزشی نامحسوس داشت.

«گلوریا... اگه بفهمی من اون کسی نیستم که تو توی داستان‌هات تصور می‌کنی، باز هم همین‌طوری به من نگاه می‌کنی؟»

گلوریا دست او را محکم‌تر گرفت.
«من داستان نمی‌نویسم که آدم‌ها رو قضاوت کنم. می‌نویسم که درک‌شون کنم. برای من... تو همون مردی هستی که دیشب توی بارون نگرانِ من بود. همین کافی نیست؟»
( کامنت : )
..
دیدگاه ها (۳)

فرشته های شینا چنل سروش زدم خیلی خیلی خوشحال میشم که جوین بش...

عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت هفتمجایی میانِ ترس و تمناباران...

عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت ششم وقتی بازی شروع می‌شود..پی...

عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت چهارم چیزی که نباید دیده می‌ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط