عشق میان نور و تاریکی قسمت ششم
عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت ششم
وقتی بازی شروع میشود..
پیام هنوز روی صفحهی گوشی گلوریا روشن بود.
ما هم مراقبت هستیم، گلوریا نایت.
کانگ.
او چند ثانیه بیحرکت ایستاد.
انگار مغزش سعی میکرد بفهمد این دقیقاً چه معنایی دارد.
بعد آرام پردهی پنجره را کنار زد.
خیابان خالی بود.
ماشین رفته بود.
اما حس نگاه هنوز از بین نرفته بود.
گلوریا آهسته زیر لب گفت:
خیلی عالی…
او نویسندهی داستانهای تاریک بود.
اما هیچوقت فکر نمیکرد روزی خودش وسط یکی از همان داستانها قرار بگیرد.
چند قدم به سمت میز رفت و به جعبهی کوچک نگاه کرد.
گوشی ساده هنوز همانجا بود.
بیصدا.
خاموش.
برای لحظهای وسوسه شد آن را روشن کند.
اما نکرد.
به جایش لپتاپ را باز کرد.
صفحهی سند داستانش هنوز باز بود.
او شروع کرد به نوشتن :
گاهی شخصیت اصلی داستان، آخرین نفری است که میفهمد بازی شروع شده.
انگشتانش چند لحظه روی کیبورد مکث کردند.
بعد آهسته اضافه کرد:
و وقتی بفهمد… معمولاً دیگر دیر شده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در همان زمان، چند خیابان دورتر، داخل ساختمانی تاریک، مردی پشت میز نشسته بود.
اتاق نیمهروشن بود و نور چراغ رومیزی فقط بخشی از صورتش را نشان میداد.
کانگ.
مردی که اسمش برای بسیاری از افراد شهر مترادف با ترس بود.
یکی از افرادش روبهرویش ایستاده بود.
او گوشی را روی میز گذاشت.
عکس روی صفحه دیده میشد.
گلوریا.
و کنار او، تهیونگ.
کانگ چند ثانیه به عکس نگاه کرد.
بعد پرسید:
مطمئنی تصادفی نیست؟
مرد گفت:
سه بار دیدنشون با هم گزارش شده.
کانگ لبخند کمرنگی زد.
تهیونگ آدم محتاطیه.
مکث کرد.
اگه این دختر کنارش باشه… یعنی یا خیلی مهمه…
سرش را کمی کج کرد.
یا خیلی خطرناکه.
مرد پرسید:
دستور؟
کانگ بدون عجله گفت:
فعلاً فقط نگاه کنید.
چند ثانیه سکوت.
بعد آرام ادامه داد:
اما اگه یه ذره حس کنم نقطهضعفشه…
چشمهایش سرد شد.
اون دختر اولین کسیه که میمیره.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در طرف دیگر شهر، تهیونگ داخل همان ماشین مشکی نشسته بود.
باران دوباره شروع شده بود.
قطرهها روی شیشه میلغزیدند.
یکی از افرادش گفت:
رئیس، پیام کانگ بهش رسیده.
تهیونگ سرش را بالا آورد.
از کجا فهمیدی؟
یکی از آدمامون ساختمونش رو زیر نظر داره. دید که بعد از خوندن پیام چند دقیقه کنار پنجره ایستاده.
چند ثانیه سکوت.
بعد تهیونگ آهسته گفت:
خیلی زود شروع کرد.
مرد پرسید:
میخواید دختره رو منتقل کنیم یه جای امن؟
تهیونگ به خیابان خیس نگاه کرد.
ماشینها آرام از کنارشان رد میشدند.
تهیونگ :
نه.
فرد :
چرا؟
تهیونگ :
اگه جابهجاش کنیم، کانگ مطمئن میشه مهمه.
مرد چیزی نگفت.
تهیونگ ادامه داد:
اما از امشب… هیچکس حتی یه قدم بدون اینکه من بفهمم بهش نزدیک نشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب دیرتر از همیشه رسید.
گلوریا هنوز پشت میز نشسته بود.
چراغ اتاق روشن بود، اما شهر بیرون تاریک شده بود.
او بالاخره لپتاپ را بست.
ذهنش خسته بود.
تصمیم گرفت کمی هوا بخورد.
کتش را برداشت و از آپارتمان بیرون رفت.
باران تقریباً قطع شده بود.
خیابان خلوت بود.
او چند قدم روی پیادهرو راه رفت.
سکوت عجیبی در فضا بود.
ناگهان صدای قدمهایی پشت سرش آمد.
گلوریا ایستاد.
قلبش کمی تندتر زد.
به آرامی برگشت.
اما کسی آنجا نبود.
فقط خیابان خالی.
او نفسش را بیرون داد.
گلوریا :
دارم زیادی فکر میکنم…
دوباره برگشت که راه برود.
اما این بار صدایی دقیقاً پشت سرش گفت:
فکر نمیکنم پیادهروی شبانه الان ایدهی خوبی باشه.
گلوریا سریع برگشت.
تهیونگ آنجا ایستاده بود.
کت مشکیاش زیر نور چراغ خیابان تیرهتر به نظر میرسید.
گلوریا با تعجب گفت:
تو از کجا—
تهیونگ حرفش را قطع کرد.
پیام رو دیدی.
گلوریا نگاهش کرد.
آره.
چند ثانیه سکوت.
بعد پرسید:
اون کیه واقعاً؟
تهیونگ نگاه کوتاهی به اطراف خیابان انداخت.
انگار مطمئن میشد کسی گوش نمیدهد.
بعد آرام گفت:
کسی که از الان به بعد… ممکنه بخواد تو رو بکشه.
گلوریا نفسش برای لحظهای بند آمد.
و تو خیلی آروم اینو میگی.
تهیونگ مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
چون هنوز زندهای.
باد سردی از خیابان گذشت.
گلوریا بازوهایش را در هم قفل کرد.
تهیونگ…
مکث کرد.
این همه دردسر فقط چون با تو قهوه خوردم؟
تهیونگ چند لحظه به او نگاه کرد.
کامنت : ..
..
وقتی بازی شروع میشود..
پیام هنوز روی صفحهی گوشی گلوریا روشن بود.
ما هم مراقبت هستیم، گلوریا نایت.
کانگ.
او چند ثانیه بیحرکت ایستاد.
انگار مغزش سعی میکرد بفهمد این دقیقاً چه معنایی دارد.
بعد آرام پردهی پنجره را کنار زد.
خیابان خالی بود.
ماشین رفته بود.
اما حس نگاه هنوز از بین نرفته بود.
گلوریا آهسته زیر لب گفت:
خیلی عالی…
او نویسندهی داستانهای تاریک بود.
اما هیچوقت فکر نمیکرد روزی خودش وسط یکی از همان داستانها قرار بگیرد.
چند قدم به سمت میز رفت و به جعبهی کوچک نگاه کرد.
گوشی ساده هنوز همانجا بود.
بیصدا.
خاموش.
برای لحظهای وسوسه شد آن را روشن کند.
اما نکرد.
به جایش لپتاپ را باز کرد.
صفحهی سند داستانش هنوز باز بود.
او شروع کرد به نوشتن :
گاهی شخصیت اصلی داستان، آخرین نفری است که میفهمد بازی شروع شده.
انگشتانش چند لحظه روی کیبورد مکث کردند.
بعد آهسته اضافه کرد:
و وقتی بفهمد… معمولاً دیگر دیر شده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در همان زمان، چند خیابان دورتر، داخل ساختمانی تاریک، مردی پشت میز نشسته بود.
اتاق نیمهروشن بود و نور چراغ رومیزی فقط بخشی از صورتش را نشان میداد.
کانگ.
مردی که اسمش برای بسیاری از افراد شهر مترادف با ترس بود.
یکی از افرادش روبهرویش ایستاده بود.
او گوشی را روی میز گذاشت.
عکس روی صفحه دیده میشد.
گلوریا.
و کنار او، تهیونگ.
کانگ چند ثانیه به عکس نگاه کرد.
بعد پرسید:
مطمئنی تصادفی نیست؟
مرد گفت:
سه بار دیدنشون با هم گزارش شده.
کانگ لبخند کمرنگی زد.
تهیونگ آدم محتاطیه.
مکث کرد.
اگه این دختر کنارش باشه… یعنی یا خیلی مهمه…
سرش را کمی کج کرد.
یا خیلی خطرناکه.
مرد پرسید:
دستور؟
کانگ بدون عجله گفت:
فعلاً فقط نگاه کنید.
چند ثانیه سکوت.
بعد آرام ادامه داد:
اما اگه یه ذره حس کنم نقطهضعفشه…
چشمهایش سرد شد.
اون دختر اولین کسیه که میمیره.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در طرف دیگر شهر، تهیونگ داخل همان ماشین مشکی نشسته بود.
باران دوباره شروع شده بود.
قطرهها روی شیشه میلغزیدند.
یکی از افرادش گفت:
رئیس، پیام کانگ بهش رسیده.
تهیونگ سرش را بالا آورد.
از کجا فهمیدی؟
یکی از آدمامون ساختمونش رو زیر نظر داره. دید که بعد از خوندن پیام چند دقیقه کنار پنجره ایستاده.
چند ثانیه سکوت.
بعد تهیونگ آهسته گفت:
خیلی زود شروع کرد.
مرد پرسید:
میخواید دختره رو منتقل کنیم یه جای امن؟
تهیونگ به خیابان خیس نگاه کرد.
ماشینها آرام از کنارشان رد میشدند.
تهیونگ :
نه.
فرد :
چرا؟
تهیونگ :
اگه جابهجاش کنیم، کانگ مطمئن میشه مهمه.
مرد چیزی نگفت.
تهیونگ ادامه داد:
اما از امشب… هیچکس حتی یه قدم بدون اینکه من بفهمم بهش نزدیک نشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب دیرتر از همیشه رسید.
گلوریا هنوز پشت میز نشسته بود.
چراغ اتاق روشن بود، اما شهر بیرون تاریک شده بود.
او بالاخره لپتاپ را بست.
ذهنش خسته بود.
تصمیم گرفت کمی هوا بخورد.
کتش را برداشت و از آپارتمان بیرون رفت.
باران تقریباً قطع شده بود.
خیابان خلوت بود.
او چند قدم روی پیادهرو راه رفت.
سکوت عجیبی در فضا بود.
ناگهان صدای قدمهایی پشت سرش آمد.
گلوریا ایستاد.
قلبش کمی تندتر زد.
به آرامی برگشت.
اما کسی آنجا نبود.
فقط خیابان خالی.
او نفسش را بیرون داد.
گلوریا :
دارم زیادی فکر میکنم…
دوباره برگشت که راه برود.
اما این بار صدایی دقیقاً پشت سرش گفت:
فکر نمیکنم پیادهروی شبانه الان ایدهی خوبی باشه.
گلوریا سریع برگشت.
تهیونگ آنجا ایستاده بود.
کت مشکیاش زیر نور چراغ خیابان تیرهتر به نظر میرسید.
گلوریا با تعجب گفت:
تو از کجا—
تهیونگ حرفش را قطع کرد.
پیام رو دیدی.
گلوریا نگاهش کرد.
آره.
چند ثانیه سکوت.
بعد پرسید:
اون کیه واقعاً؟
تهیونگ نگاه کوتاهی به اطراف خیابان انداخت.
انگار مطمئن میشد کسی گوش نمیدهد.
بعد آرام گفت:
کسی که از الان به بعد… ممکنه بخواد تو رو بکشه.
گلوریا نفسش برای لحظهای بند آمد.
و تو خیلی آروم اینو میگی.
تهیونگ مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
چون هنوز زندهای.
باد سردی از خیابان گذشت.
گلوریا بازوهایش را در هم قفل کرد.
تهیونگ…
مکث کرد.
این همه دردسر فقط چون با تو قهوه خوردم؟
تهیونگ چند لحظه به او نگاه کرد.
کامنت : ..
..
- ۱۵۶
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط