عشق میان نور و تاریکی قسمت هفتم
عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت هفتم
جایی میانِ ترس و تمنا
باران تقریباً بند آمده بود، اما خیابان هنوز بوی خیسِ شب میداد. نور چراغهای قدیمیِ پیادهرو روی آسفالت برق میزد و شهر، زیر لایهای از مهِ نازک، آرام گرفته بود.
گلوریا روبهروی تهیونگ ایستاده بود؛ با قلبی که بیدلیل تند میزد و سؤالی که مثل یک رازِ مگو در گلویش گیر کرده بود. او نگاهش را از چشمهای تیرهی تهیونگ برنداشت.
با صدایی که کمی میلرزید پرسید:
«و هستم؟»
تهیونگ لحظهای جواب نداد. آن سکوت، از جنس بیاعتنایی نبود؛ از جنسِ «کنترل» بود. انگار مردی که همیشه بر همهچیز مسلط است، حالا باید تمام قدرتش را جمع میکرد تا پاسخی ندهد که تمامِ دیوارهایش را فرو بریزد.
نگاه تهیونگ کوتاه به انتهای تاریک خیابان افتاد—جایی که میدانست افرادش در سایهها کشیک میدهند—و بعد دوباره به گلوریا برگشت. نگاهش نرم شد؛ طوری که گلوریا تا به حال ندیده بود.
آرام گفت:
«آره.»
فقط همین یک کلمه. اما همان یک کلمه، در سکوتِ شب مثل صدای انفجار بود.
گلوریا خندید، خندهای کوتاه که بیشتر برای پنهان کردن اضطرابش بود.
«پس خبر بد اینه که... چون با تو دیده شدم، یکی میخواد منو بکشه؟»
تهیونگ ابروهایش را کمی در هم کشید و یک قدم نزدیکتر آمد. فاصله آنقدر کم شد که گلوریا میتوانست گرمای بدن او را در سرمای شب حس کند.
«من نمیذارم.»
گلوریا سرش را کج کرد و با تردید پرسید:
«تو کی هستی که اینقدر مطمئن حرف میزنی؟ انگار تمامِ این شهر متعلق به توئه.»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد؛ لبخندی که به چشمهایش نمیرسید.
«من کسیام که وقتی یه نفر تهدیدت میکنه... قبل از اینکه حتی بتونه بهت فکر کنه، باید از من رد بشه. و باور کن گلوریا، هیچکس دلش نمیخواد از من رد بشه.»
باد سردی وزید و چند تار از موهای خیس گلوریا روی صورتش افتاد. تهیونگ، بیآنکه فکر کند، دستش را بالا آورد. انگشتان بلند و مردانهاش با احتیاطی عجیب، انگار که با ظریفترین چیز دنیا طرف است، موها را کنار زد و پشت گوش او گذاشت.
لمسِ گرمِ نوک انگشتانش روی پوستِ سردِ گونهی گلوریا، برای هر دو مثل یک شوکِ الکتریکی بود. زمان برای لحظهای ایستاد.
تهیونگ زمزمه کرد:
«بیا برگردیم خونه. دیگه دیره.»
او دستش را جلو آورد. نه برای اینکه او را وادار به کاری کند، بلکه فقط به عنوان یک دعوت. گلوریا برای ثانیهای به دستِ او نگاه کرد. دستی که بزرگ، محکم و پر از قدرت بود. او نمیدانست این دستها به چه کارهایی آلودهاند؛ او فقط حس میکرد این دستها، تنها پناهگاه او در این شبِ ترسناک هستند.
گلوریا انگشتانش را در دست تهیونگ قفل کرد.
آنها شروع کردند به راه رفتن. آرام و بیعجله.
صدای قدمهایشان روی زمینِ خیس، تنها موسیقیِ آن خیابان خلوت بود. تضاد عجیبی میانشان برقرار بود؛ دستهای ظریف و نویسندهی گلوریا در میان دستهای سرد و مقتدرِ مردی که تمام شهر از سایهاش میترسید.
گلوریا در حالی که به پیادهرو نگاه میکرد، گفت:
«میدونی... من همیشه توی داستانهام دربارهی قهرمانهایی مینویسم که از هیچی نمیترسن. اما الان... حس میکنم واقعیت خیلی پیچیدهتر از داستانه.»
تهیونگ در حالی که نگاهش مدام به اطراف میچرخید تا کوچکترین حرکت مشکوکی را زیر نظر بگیرد، فشار ملایمی به دست او آورد.
«داستانها معمولاً پایان خوش دارن. واقعیت... فقط پایان داره.»
گلوریا ایستاد و او را هم متوقف کرد.
«چرا اینقدر تلخ حرف میزنی؟ انگار وسط یه جنگی.»
تهیونگ به او خیره شد. در دلش میخواست بگوید: «من دقیقاً وسطِ یه جنگم، و تو تنها چیزی هستی که نمیخوام توی این خاکسترها بسوزه.»
اما فقط گفت:
«دنیا جای قشنگی نیست، گلوریا. اما امشب... وقتی دستت توی دست منه... حس میکنم شاید یه جای کوچیک برای صلح باقی مونده باشه.»
گلوریا لبخندی زد که زیباتر از تمام ستارههای پشت ابر بود. او سرش را روی شانهی تهیونگ گذاشت و آنها دوباره به راه افتادند.
آن شب، پیادهرویِ آنها طولانیترین راهِ دنیا بود. تهیونگ عمداً قدمهایش را کوتاه میکرد تا زمان بیشتری با او داشته باشد. او میدانست که فردا، دوباره باید به دنیای خون و اسلحه برگردد؛ اما امشب، او فقط یک مرد بود که دستِ زنی را که دوست داشت، گرفته بود.
وقتی به جلوی آپارتمان گلوریا رسیدند، تهیونگ دست او را رها نکرد.
او رو به گلوریا ایستاد و در نورِ زردِ چراغِ بالای در، به چشمهایش نگاه کرد.
«برو بالا. در رو قفل کن. و تا صبح به هیچ پیامی جواب نده.»
گلوریا با شیطنت پرسید:
«حتی پیامهای تو؟»
( کامنت : )
..
جایی میانِ ترس و تمنا
باران تقریباً بند آمده بود، اما خیابان هنوز بوی خیسِ شب میداد. نور چراغهای قدیمیِ پیادهرو روی آسفالت برق میزد و شهر، زیر لایهای از مهِ نازک، آرام گرفته بود.
گلوریا روبهروی تهیونگ ایستاده بود؛ با قلبی که بیدلیل تند میزد و سؤالی که مثل یک رازِ مگو در گلویش گیر کرده بود. او نگاهش را از چشمهای تیرهی تهیونگ برنداشت.
با صدایی که کمی میلرزید پرسید:
«و هستم؟»
تهیونگ لحظهای جواب نداد. آن سکوت، از جنس بیاعتنایی نبود؛ از جنسِ «کنترل» بود. انگار مردی که همیشه بر همهچیز مسلط است، حالا باید تمام قدرتش را جمع میکرد تا پاسخی ندهد که تمامِ دیوارهایش را فرو بریزد.
نگاه تهیونگ کوتاه به انتهای تاریک خیابان افتاد—جایی که میدانست افرادش در سایهها کشیک میدهند—و بعد دوباره به گلوریا برگشت. نگاهش نرم شد؛ طوری که گلوریا تا به حال ندیده بود.
آرام گفت:
«آره.»
فقط همین یک کلمه. اما همان یک کلمه، در سکوتِ شب مثل صدای انفجار بود.
گلوریا خندید، خندهای کوتاه که بیشتر برای پنهان کردن اضطرابش بود.
«پس خبر بد اینه که... چون با تو دیده شدم، یکی میخواد منو بکشه؟»
تهیونگ ابروهایش را کمی در هم کشید و یک قدم نزدیکتر آمد. فاصله آنقدر کم شد که گلوریا میتوانست گرمای بدن او را در سرمای شب حس کند.
«من نمیذارم.»
گلوریا سرش را کج کرد و با تردید پرسید:
«تو کی هستی که اینقدر مطمئن حرف میزنی؟ انگار تمامِ این شهر متعلق به توئه.»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد؛ لبخندی که به چشمهایش نمیرسید.
«من کسیام که وقتی یه نفر تهدیدت میکنه... قبل از اینکه حتی بتونه بهت فکر کنه، باید از من رد بشه. و باور کن گلوریا، هیچکس دلش نمیخواد از من رد بشه.»
باد سردی وزید و چند تار از موهای خیس گلوریا روی صورتش افتاد. تهیونگ، بیآنکه فکر کند، دستش را بالا آورد. انگشتان بلند و مردانهاش با احتیاطی عجیب، انگار که با ظریفترین چیز دنیا طرف است، موها را کنار زد و پشت گوش او گذاشت.
لمسِ گرمِ نوک انگشتانش روی پوستِ سردِ گونهی گلوریا، برای هر دو مثل یک شوکِ الکتریکی بود. زمان برای لحظهای ایستاد.
تهیونگ زمزمه کرد:
«بیا برگردیم خونه. دیگه دیره.»
او دستش را جلو آورد. نه برای اینکه او را وادار به کاری کند، بلکه فقط به عنوان یک دعوت. گلوریا برای ثانیهای به دستِ او نگاه کرد. دستی که بزرگ، محکم و پر از قدرت بود. او نمیدانست این دستها به چه کارهایی آلودهاند؛ او فقط حس میکرد این دستها، تنها پناهگاه او در این شبِ ترسناک هستند.
گلوریا انگشتانش را در دست تهیونگ قفل کرد.
آنها شروع کردند به راه رفتن. آرام و بیعجله.
صدای قدمهایشان روی زمینِ خیس، تنها موسیقیِ آن خیابان خلوت بود. تضاد عجیبی میانشان برقرار بود؛ دستهای ظریف و نویسندهی گلوریا در میان دستهای سرد و مقتدرِ مردی که تمام شهر از سایهاش میترسید.
گلوریا در حالی که به پیادهرو نگاه میکرد، گفت:
«میدونی... من همیشه توی داستانهام دربارهی قهرمانهایی مینویسم که از هیچی نمیترسن. اما الان... حس میکنم واقعیت خیلی پیچیدهتر از داستانه.»
تهیونگ در حالی که نگاهش مدام به اطراف میچرخید تا کوچکترین حرکت مشکوکی را زیر نظر بگیرد، فشار ملایمی به دست او آورد.
«داستانها معمولاً پایان خوش دارن. واقعیت... فقط پایان داره.»
گلوریا ایستاد و او را هم متوقف کرد.
«چرا اینقدر تلخ حرف میزنی؟ انگار وسط یه جنگی.»
تهیونگ به او خیره شد. در دلش میخواست بگوید: «من دقیقاً وسطِ یه جنگم، و تو تنها چیزی هستی که نمیخوام توی این خاکسترها بسوزه.»
اما فقط گفت:
«دنیا جای قشنگی نیست، گلوریا. اما امشب... وقتی دستت توی دست منه... حس میکنم شاید یه جای کوچیک برای صلح باقی مونده باشه.»
گلوریا لبخندی زد که زیباتر از تمام ستارههای پشت ابر بود. او سرش را روی شانهی تهیونگ گذاشت و آنها دوباره به راه افتادند.
آن شب، پیادهرویِ آنها طولانیترین راهِ دنیا بود. تهیونگ عمداً قدمهایش را کوتاه میکرد تا زمان بیشتری با او داشته باشد. او میدانست که فردا، دوباره باید به دنیای خون و اسلحه برگردد؛ اما امشب، او فقط یک مرد بود که دستِ زنی را که دوست داشت، گرفته بود.
وقتی به جلوی آپارتمان گلوریا رسیدند، تهیونگ دست او را رها نکرد.
او رو به گلوریا ایستاد و در نورِ زردِ چراغِ بالای در، به چشمهایش نگاه کرد.
«برو بالا. در رو قفل کن. و تا صبح به هیچ پیامی جواب نده.»
گلوریا با شیطنت پرسید:
«حتی پیامهای تو؟»
( کامنت : )
..
- ۳۲۲
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط