#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۱۲: قضاوت عجولانه
پزشک سلطنتی چند لحظه جونگکوک رو معاینه کرد، بعد صاف ایستاد و رو به پادشاه گفت:
_ اعلیحضرت… باید بگم متأسفانه ولیعهد به خامه حساسیت دارن.
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردن.
پزشک ادامه داد:
_ بعد از خوردن دسرهایی که روشون خامه بوده حالشون بد شده و بدنشون علائمی شبیه مسمومیت نشون داده…
بعد خیلی واضح اضافه کرد:
_ ولی هیچ سمی داخل غذا یا دسر ولیعهد نبوده. به هرحال شماها هم از همون غذا و دسر خوردید.
یک لحظه سکوت عجیبی تو اتاق افتاد.
ملکه کاملاً شوکه شده بود.
یهجین هم با ناباوری به پزشک خیره شده بود.
پادشاه آه کوتاهی کشید و با صدای جدی گفت:
_ قبل از اینکه به کسی اتهام بزنید… اول ببینید اصل ماجرا چیه. بعد قضاوت کنید.
جونگکوک که تا اون لحظه خودش رو نگه داشته بود، ناگهان با عصبانیت گفت:
_ دیدید؟!
همه برگشتن سمتش.
جونگکوک با عصبانیت ادامه داد:
_ حتی یک لحظه هم صبر نکردید بفهمید چی شده! مستقیم سوآ رو متهم کردید!
نگاهش مستقیم روی ملکه ثابت موند.
_ شما حتی یه لحظه هم شک نکردید.
ملکه با ناراحتی گفت:
_ من فقط نگران...
جونگکوک حرفش رو برید.
_ نه. شما فقط قضاوت کردید.
بعد نگاهش رو به یهجین انداخت.
_ و تو هم خیلی سریع نتیجه گرفتی، نه؟
یهجین اخم کرد.
_ من فقط...
_ کافیه.
صدای جونگکوک سرد و عصبانی بود.
فضای اتاق کاملاً سنگین شده بود.
همون موقع در اتاق با عجله باز شد.
همه سرشون رو برگردوندن.
تهیونگ نفسنفسزنان دم در ایستاده بود و با تعجب به جمع نگاه میکرد.
_ اینجا چه خبره…؟
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۱۲: قضاوت عجولانه
پزشک سلطنتی چند لحظه جونگکوک رو معاینه کرد، بعد صاف ایستاد و رو به پادشاه گفت:
_ اعلیحضرت… باید بگم متأسفانه ولیعهد به خامه حساسیت دارن.
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردن.
پزشک ادامه داد:
_ بعد از خوردن دسرهایی که روشون خامه بوده حالشون بد شده و بدنشون علائمی شبیه مسمومیت نشون داده…
بعد خیلی واضح اضافه کرد:
_ ولی هیچ سمی داخل غذا یا دسر ولیعهد نبوده. به هرحال شماها هم از همون غذا و دسر خوردید.
یک لحظه سکوت عجیبی تو اتاق افتاد.
ملکه کاملاً شوکه شده بود.
یهجین هم با ناباوری به پزشک خیره شده بود.
پادشاه آه کوتاهی کشید و با صدای جدی گفت:
_ قبل از اینکه به کسی اتهام بزنید… اول ببینید اصل ماجرا چیه. بعد قضاوت کنید.
جونگکوک که تا اون لحظه خودش رو نگه داشته بود، ناگهان با عصبانیت گفت:
_ دیدید؟!
همه برگشتن سمتش.
جونگکوک با عصبانیت ادامه داد:
_ حتی یک لحظه هم صبر نکردید بفهمید چی شده! مستقیم سوآ رو متهم کردید!
نگاهش مستقیم روی ملکه ثابت موند.
_ شما حتی یه لحظه هم شک نکردید.
ملکه با ناراحتی گفت:
_ من فقط نگران...
جونگکوک حرفش رو برید.
_ نه. شما فقط قضاوت کردید.
بعد نگاهش رو به یهجین انداخت.
_ و تو هم خیلی سریع نتیجه گرفتی، نه؟
یهجین اخم کرد.
_ من فقط...
_ کافیه.
صدای جونگکوک سرد و عصبانی بود.
فضای اتاق کاملاً سنگین شده بود.
همون موقع در اتاق با عجله باز شد.
همه سرشون رو برگردوندن.
تهیونگ نفسنفسزنان دم در ایستاده بود و با تعجب به جمع نگاه میکرد.
_ اینجا چه خبره…؟
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۷۰۲
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط